پلیس. ابلیس. part 24
+ بیا بریم اتاق من و جونگ کوک با هم یه زره حرف بزنیم
می ره : اوکی ولی اول بیا به چیزی بخوریم گشنمه
+ باشه
ا.ت و می ره بعد از اینکه غذاسون رو خوردن با هم رفتن اتاق جونگ کوک و نشستن روی تخت جونگ کوک
می ره : حاجی جررررررررر اتاق جونگ کوک چقدر قشنگه
+ وا مگه تا حالا داخل اتاق جونگ کوک رو ندیده بودی ؟
می ره : نه بابا تا قبل از اینکه تو بیای جونگ کوک آنقدر سرد و خشن بود که آدم حتی میترسید نزدیکش بشه چه برسه نزدیک اتاق و وسایلش ولی از وقتی که تو اومدی اینجا اصلا کلا رفتارش عوض شده ، مهربونم شده
+ ........
ا.ت با شنیدن این جمله ها تعجب اونم خیلی ، ا.ت احساس میکرد که یه خبراییه ، احساس میکرد که جونگ کوک یه حس هایی بهش داره اما از فکر و خیالاتش مطمئن نبود ، شاید احساسش اشتباه بود و فقط یه تخیلات بچگانه ی ساده بود
می ره : ا.ت .......ا.تتتتتتتتتتتتتت
+ ها ، بله ، کجا چی شده ؟
می ره : سه ساعته دارم صدات میزنم ، مگه کری عه عه نگاش کنا به چی فکر میکنی
+ ه هیچی چیز خاصی نیست
می ره : اوکی ، راستی بار رو که یادت نرفته ؟؟
+ نه یادم نرفته ، وای میشه بیخیال بار بشی آخه هر چی فکر میکنم اگه جونگ کوک بفهمه غوغا به پا میکنه
می ره: نه بابا دختر چیزی نمیشه که نهایت مثل دیروز یه عالمه کار بهمون میگه
+ نمیدونم هر طور مایلی
می ره : خب میخوای چی بپوشی
+ نمیدونم تو چی میپوشی؟
می ره : ام ...... یه دقیقه بیا
می ره دست ا.ت رو میگیره و با هم از اتاق خارج میشن و میرن اتاق مهمان که میره توش وسایلش رو گذاشته بود و میخوابید
می ره : من خودم میدونم که میخوام چی بپوشم و اما تو ، لباس مجلسی چیا داری
+ ام خوب راستش لباس مجلسی ندارم
می ره : پاشو پاشو اینجوری نمیشه باید بریم خرید
+ به جونگ کوک چیزی نگیم
می ره: نه بابا میریم یه ساعته میایم دیگه
+ اوکی
ا.ت و می ره میرم و حاضر میشن بعد اینکه حاضر شدن یواشکی یکی از ماشین های جونگ کوک رو برمی دارن و میرم به پاساژ ، دونه به دونه مغازه ها رو نگاه میکردم که یه لباس پشت ویترین نظر می ره رو به خودش جلب کرد
می ره : ا.ت بیا بیا این لباسه رو نگاه کن
+ این زیادی باز نیست
می ره: نه بابا حالا تو یه پروف کن ببینیم چطور میشه
+ باشه
می ره : اوکی ولی اول بیا به چیزی بخوریم گشنمه
+ باشه
ا.ت و می ره بعد از اینکه غذاسون رو خوردن با هم رفتن اتاق جونگ کوک و نشستن روی تخت جونگ کوک
می ره : حاجی جررررررررر اتاق جونگ کوک چقدر قشنگه
+ وا مگه تا حالا داخل اتاق جونگ کوک رو ندیده بودی ؟
می ره : نه بابا تا قبل از اینکه تو بیای جونگ کوک آنقدر سرد و خشن بود که آدم حتی میترسید نزدیکش بشه چه برسه نزدیک اتاق و وسایلش ولی از وقتی که تو اومدی اینجا اصلا کلا رفتارش عوض شده ، مهربونم شده
+ ........
ا.ت با شنیدن این جمله ها تعجب اونم خیلی ، ا.ت احساس میکرد که یه خبراییه ، احساس میکرد که جونگ کوک یه حس هایی بهش داره اما از فکر و خیالاتش مطمئن نبود ، شاید احساسش اشتباه بود و فقط یه تخیلات بچگانه ی ساده بود
می ره : ا.ت .......ا.تتتتتتتتتتتتتت
+ ها ، بله ، کجا چی شده ؟
می ره : سه ساعته دارم صدات میزنم ، مگه کری عه عه نگاش کنا به چی فکر میکنی
+ ه هیچی چیز خاصی نیست
می ره : اوکی ، راستی بار رو که یادت نرفته ؟؟
+ نه یادم نرفته ، وای میشه بیخیال بار بشی آخه هر چی فکر میکنم اگه جونگ کوک بفهمه غوغا به پا میکنه
می ره: نه بابا دختر چیزی نمیشه که نهایت مثل دیروز یه عالمه کار بهمون میگه
+ نمیدونم هر طور مایلی
می ره : خب میخوای چی بپوشی
+ نمیدونم تو چی میپوشی؟
می ره : ام ...... یه دقیقه بیا
می ره دست ا.ت رو میگیره و با هم از اتاق خارج میشن و میرن اتاق مهمان که میره توش وسایلش رو گذاشته بود و میخوابید
می ره : من خودم میدونم که میخوام چی بپوشم و اما تو ، لباس مجلسی چیا داری
+ ام خوب راستش لباس مجلسی ندارم
می ره : پاشو پاشو اینجوری نمیشه باید بریم خرید
+ به جونگ کوک چیزی نگیم
می ره: نه بابا میریم یه ساعته میایم دیگه
+ اوکی
ا.ت و می ره میرم و حاضر میشن بعد اینکه حاضر شدن یواشکی یکی از ماشین های جونگ کوک رو برمی دارن و میرم به پاساژ ، دونه به دونه مغازه ها رو نگاه میکردم که یه لباس پشت ویترین نظر می ره رو به خودش جلب کرد
می ره : ا.ت بیا بیا این لباسه رو نگاه کن
+ این زیادی باز نیست
می ره: نه بابا حالا تو یه پروف کن ببینیم چطور میشه
+ باشه
- ۸.۴k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط