اقا سلوممم
اقا سلوممم
پارت جادید رمانن
و یکی از بهترین پارتااااقصهعطیشهغططهغبسط
*البته از نظر خودم🗿💔
اره دیگه از اینم حمایت کنیننن
امیدوارم خوشتون بیاددد
---
Part⁴: Voice of Ash
ماری برگشته بود به خونهی قدیمی. دیوارها ترک خورده بودن، پنجرهها شکسته، و بوی خاطره مثل دود توی هوا پخش بود. هر قدمی که برمیداشت، صدای خندهی مادر، صدای گیتار پدر، و صدای گریهی خودش بعد از تصادف توی ذهنش میپیچید.
اما یه چیز عجیب بود. توی اتاق زیرشیروونی، جعبهای پیدا کرد که قبلاً ندیده بود. داخلش یه دفترچه بود، با جلد چرمی و اسم "مایکل" روش حک شده بود.
ماری با دستهای لرزون دفتر رو باز کرد. صفحهی اول نوشته بود:
> "اگه یه روزی ماری اینو پیدا کرد، یعنی آمادهست حقیقت رو بدونه."
چشمهاش گرد شد. حقیقت؟ چه حقیقتی؟
صفحهها رو ورق زد. مایکل نوشته بود که اون شب تصادف، یه چیز دیگه هم اتفاق افتاده بود. چیزی که هیچوقت به ماری نگفته بود. کامیونی که به ماشینشون زده بود، تصادفی نبوده. کسی تعقیبشون میکرده. کسی که دنبال ماری بوده... چون ماری معمولی نبوده.
ماری نفسش بند اومد. مایکل نوشته بود که ماری از بچگی قدرتهایی داشته—بالهاش فقط ظاهر ماجرا بودن. اون میتونست چیزهایی ببینه که بقیه نمیدیدن. و اون شب، پدر و مادرش داشتن فرار میکردن تا ماری رو از دست یه سازمان مخفی نجات بدن.
ماری دفتر رو بست. قلبش تند میزد. حالا میفهمید چرا همیشه حس میکرد یه چیزی توی وجودش هست که کنترلش نمیتونه بکنه. چرا خوابهایی میدید که واقعیتر از بیداری بودن.
اون شب، ماری از خونه بیرون زد. بالهاش رو باز کرد، ولی این بار نه برای فرار. برای پیدا کردن جوابها. برای روبهرو شدن با کسایی که زندگیشو دزدیدن.
و این تازه شروع ماجرا بود...
---
خوب همینطوری تو خماری بمونین تا پارت پنجم رو هم بنویسم👍🗿
چیز... شرط دا_
اگه ۴۰۵تایی شیم پارت بعد رو میزارم👍🗿✨
پارت جادید رمانن
و یکی از بهترین پارتااااقصهعطیشهغططهغبسط
*البته از نظر خودم🗿💔
اره دیگه از اینم حمایت کنیننن
امیدوارم خوشتون بیاددد
---
Part⁴: Voice of Ash
ماری برگشته بود به خونهی قدیمی. دیوارها ترک خورده بودن، پنجرهها شکسته، و بوی خاطره مثل دود توی هوا پخش بود. هر قدمی که برمیداشت، صدای خندهی مادر، صدای گیتار پدر، و صدای گریهی خودش بعد از تصادف توی ذهنش میپیچید.
اما یه چیز عجیب بود. توی اتاق زیرشیروونی، جعبهای پیدا کرد که قبلاً ندیده بود. داخلش یه دفترچه بود، با جلد چرمی و اسم "مایکل" روش حک شده بود.
ماری با دستهای لرزون دفتر رو باز کرد. صفحهی اول نوشته بود:
> "اگه یه روزی ماری اینو پیدا کرد، یعنی آمادهست حقیقت رو بدونه."
چشمهاش گرد شد. حقیقت؟ چه حقیقتی؟
صفحهها رو ورق زد. مایکل نوشته بود که اون شب تصادف، یه چیز دیگه هم اتفاق افتاده بود. چیزی که هیچوقت به ماری نگفته بود. کامیونی که به ماشینشون زده بود، تصادفی نبوده. کسی تعقیبشون میکرده. کسی که دنبال ماری بوده... چون ماری معمولی نبوده.
ماری نفسش بند اومد. مایکل نوشته بود که ماری از بچگی قدرتهایی داشته—بالهاش فقط ظاهر ماجرا بودن. اون میتونست چیزهایی ببینه که بقیه نمیدیدن. و اون شب، پدر و مادرش داشتن فرار میکردن تا ماری رو از دست یه سازمان مخفی نجات بدن.
ماری دفتر رو بست. قلبش تند میزد. حالا میفهمید چرا همیشه حس میکرد یه چیزی توی وجودش هست که کنترلش نمیتونه بکنه. چرا خوابهایی میدید که واقعیتر از بیداری بودن.
اون شب، ماری از خونه بیرون زد. بالهاش رو باز کرد، ولی این بار نه برای فرار. برای پیدا کردن جوابها. برای روبهرو شدن با کسایی که زندگیشو دزدیدن.
و این تازه شروع ماجرا بود...
---
خوب همینطوری تو خماری بمونین تا پارت پنجم رو هم بنویسم👍🗿
چیز... شرط دا_
اگه ۴۰۵تایی شیم پارت بعد رو میزارم👍🗿✨
- ۵.۹k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط