{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اصرار می‌کرد به جبهه برود. ولی چون برادرش در جبهه بود، مو

اصرار می‌کرد به جبهه برود. ولی چون برادرش در جبهه بود، موافقت نمی‌کردیم.
یک روز گفت خواب دیده‌ام در خواب کسی به من گفت به زودی از دنیا خواهم رفت و ادامه داد: «اگر نگذارید به جبهه بروم و همین‌جا از دنیا رفتم چه جوابی خواهید داد؟!»

و با این صحبت او، پدرش اجازه داد به جبهه برود.

شهید#صادق_صادق‌زاده🕊🌹
دیدگاه ها (۱)

#چند_خاطره🔸چند روایت کوتاه از زندگی شهید محمود مظاهری🌼 #مبار...

P : 26

💠مجلس در طول جنگ تعطیل نشد؛ جلسات کمیسیون‌ها و صحن علنی ادام...

پارت ۲۵ — چیزی که دیگر فقط بین خودشان نبودبعد از آن روز، حرف...

007-پنهان در مه - پارت ۶۱

......//برده ی زیبا//......

★دوست بچگی...p⁴همچنان اومدم اعتراض کنم که...من رو بوسید!شوکه...

زندگینامه شهید محمد زیارتی_تنگستان _بندرخورشهاب

زهرا گلی‌زاده رتبه۷ کنکور انسانی ۱۴٠۵:«وقتی از درس خوندن خست...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط