{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_شب...

#داستان_شب...



تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد.

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.
اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متأسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد و فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟
آنها جواب دادند، ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم!!

به یاد داشته باش:
اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد،
ممکن است دودهای برخاسته از آن، علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

و فراموش نکنید هیچ کار خدا بدون حکمت نیست..

شبتون بخیر..✌
دیدگاه ها (۵)

#تقویم_تاریخ...💎 بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ 💎 ☀ ️...

#عکس_روز...با اینا تابستونو سر میکنم 😊 (مهین سرای راهب کاشان...

به مناسبت سالروز درگذشت بانوی غزل زنده یاد سیمین بهبهانی ..و...

زندگی‌ مانند یک پتوی کوتاه است.آن را بالا می‌کشید، انگشت شست...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 27✦....

دخترک اشک ریخت و سمت صدا چرخید .. جونگکوک پلک زد و تند با اس...

هیچ عصیانی از خیابان آغاز نمی‌شود. پیش از هر فریادی در میدان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط