{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیدانم قبولم کرده مرد قصه اش باشم

نمیدانم قبولم کرده مَردِ قصه اش باشم؟
از او میپرسم و هر بار ابرو میرود بالا
دیدگاه ها (۱)

به نماز و نیاز رفتم پیشکه وضو داشتم ز خون جگروحشی_بافقی

از بچگی عاشقِ پنجره‌ها بودم...عاشقِ پنجره‌های رنگی‌رنگیِ رو ...

چهره ات در پشت سر، با #منظره، بی منظرهمی تواند بر سر #ذوق آو...

چون من به جایی قد نخواهد داد عقلشهرکس که قلبش کار دستش داده ...

قصه آن مرد رفته

درخواستیامیدوارم درست عکس پیدا کرده باشم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط