دکتر جوانی عاشق دختر بسیار زیبایی شد واین عشق دکتر جوان ر
دکتر جوانی عاشق دختر بسیار زیبایی شد واین عشق دکتر جوان رابه زانودرآورد♡دخترخیلی مغروربود وبرای دکتر جوان شرط وشروطی گذاشت :-( ومهمترین شرط این بودکه دکتر بدون حضور مادرش به خواستگاری بیاید ودرمجالس عقدوعروسی عذرمادرش رابخواهد:O دکتر جوان به فکر چاره ای شد اماهیچ راهی نیافت¿¿¿عاجز ودرمانده پیش استادش رفت وجریان را تعریف کردواز اوخواست راهنماییش کند ¥ استاد که از همه چیز شاگردش خبرداشت به او دستوری عجیب داد:O گفت:میخواهی راه بسیار آسانی دراختیارت بگذارم تاعشقت رابه دست بیاری؟ دکتر باخوشحالی پاسخ داد بله استاد؟؟؟؟ گفت امشب برو دستهای مادرت رابشوی وفردا بیاتا جوابت را بدهم***دکتر متعجب شد ولی سکوت اختیار کرد&شب لگن وآفتابه ای آورد وشروع به شستن دستان مادرش کرد¿¿¿ زمانی که برای اولین بار به دستان مادر نگاه کرد دستهای ضخیم وتاول زده ی مادر قلبش رابه درد آورد♥مادری که برای تأمین مخارج زندگیه فرزندانش درخانه های مردم درسرماوگرما کارمیکرد وامروز دکتر جوان برای اولین بار به دستانش توجه میکرد اشک ازچشمانش سرازیر گشت و بلافاصله با استادش تماس گرفت وازاوتشکر کرد وگفت جواب رایافتم استاد متشکرم♥
- ۱.۰k
- ۱۶ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط