{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[پارت هشتم]

[پارت هشتم]
[پرسه در جنگل]
ناهار...

میز غذاخوری آن‌قدر بزرگ بود که انگار برای بیست نفر چیده شده بود.

اما...

فقط دو نفر دور آن نشسته بودند.

ات یک نگاه به میز انداخت.

بعد به جونگکوک.

بعد دوباره به میز.

ات: این همه غذا...؟

جونگکوک مشغول خوردن غذایش بود.

بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:

جونگکوک: مشکلیه؟

ات: نه...

ولی این همه غذا برای دو نفر؟

جونگکوک: عادت دارن.

ات: کی؟

جونگکوک: خدمتکارها.

ات زیر لب گفت:

ات: عجب زندگی‌ای...

...

چند دقیقه در سکوت گذشت.

ات بالاخره طاقت نیاورد.

ات: جونگکوک...

جونگکوک: هوم.

ات: چند تا خدمتکار داری؟

جونگکوک: نشمردم.

ات: یعنی چی نشمردم؟

جونگکوک شانه‌ای بالا انداخت.

جونگکوک: مهم نیست.

ات: تو همیشه اینقدر مرموزی؟

جونگکوک: آره.

ات قاشقش را روی بشقاب گذاشت.

ات: اَه...

آدم ازت جواب نمی‌گیره.

جونگکوک آرام لیوان آبش را برداشت.

جرعه‌ای نوشید.

هیچ واکنشی نشان نداد.

...

بعد از ناهار...

ات تصمیم گرفت عمارت را بگردد.

از راهروهای طولانی رد شد.

در یکی از راهروها...

دری فلزی و بزرگ توجهش را جلب کرد.

روی در، قفل دیجیتالی بزرگی نصب شده بود.

ات: این دیگه چیه...؟

همین که دستش را به سمت دستگیره برد...

صدای جونگکوک از پشت سرش آمد.

جونگکوک: اون درو باز نکن.

ات با ترس برگشت.

ات: وای!

تو همیشه بی‌صدا راه میری؟

جونگکوک نزدیک در ایستاد.

جونگکوک: از اون راهرو دور بمون.

ات: چرا؟

جونگکوک: چون گفتم.

ات: پشت این در چیه؟

جونگکوک نگاه سردی به در انداخت.

بعد به ات.

جونگکوک: چیزی که لازم نیست ببینی.

ات: خب حالا کنجکاوتر شدم.

جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

جونگکوک: کنجکاوی...

همیشه چیز خوبی نیست.

ات دست به سینه ایستاد.

ات: یعنی هرچی تو بگی؟

جونگکوک بدون هیچ تغییری در چهره‌اش گفت:

جونگکوک: تا وقتی تو این خونه‌ای...

آره.

ات خواست چیزی بگوید...

که ناگهان صدای یکی از خدمتکارها بلند شد.

خدمتکار: ارباب...

مهمان‌ها رسیدن.

جونگکوک اخم ریزی کرد.

جونگکوک: ببرشون اتاق جلسه.

خدمتکار: چشم، ارباب.

ات با تعجب گفت:

ات: مهمون داری؟

جونگکوک فقط کت مشکی‌اش را مرتب کرد.

جونگکوک: به تو مربوط نیست.

بعد از کنار ات رد شد.

اما درست قبل از اینکه از راهرو خارج شود...

بدون اینکه برگردد، گفت:

جونگکوک: تا وقتی برنگشتم...

از این طبقه بیرون نرو.

و رفت.

ات با اخم به پشت سرش نگاه کرد.

ات: هر پنج دقیقه یه دستور جدید...

این آدم واقعاً اعصاب نداره.

او نمی‌دانست...

مهمان‌هایی که آمده بودند، مهمان معمولی نبودند...

بلکه افراد بانفوذی بودند که برای جلسه‌ای مهم با رئیس آمده بودند.

اما پشت درهای بسته، هیچ‌کس اجازه نداشت بداند چه می‌گذرد...

حتی ات.

ادامه دارد... 🌲🖤🏰
دیدگاه ها (۴)

[پرسه در جنگل] [پارت نهم] درِ اتاق جلسه آرام بسته شد.چند مرد...

گریم گرفت...

پرسه در جنگل...[پارت ششم]صبح...ات از اتاق بیرون آمد.خانه ساک...

پرسه در جنگل...[پارت پنجم]صبح...نور کم‌رنگ خورشید از لابه‌لا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط