[پرسه در جنگل]
[پرسه در جنگل]
[پارت نهم]
درِ اتاق جلسه آرام بسته شد.
چند مرد کتوشلواری وارد شده بودند.
همه بیصدا روی صندلیهایشان نشستند.
جونگکوک در رأس میز نشست.
یکی از مردها پوشهای را روی میز گذاشت.
مرد: رئیس...
همهچیز طبق برنامه پیش رفته.
جونگکوک بدون اینکه حتی پوشه را باز کند، گفت:
جونگکوک: ادامه بده.
مرد: اما...
یه مشکل کوچیک پیش اومده.
برای اولین بار...
جونگکوک نگاهش را از روی میز برداشت.
نگاهش سرد شد.
جونگکوک: مشکل؟
مرد بیاختیار آب دهانش را قورت داد.
مرد: یکی از افراد...
دستور شما رو کامل اجرا نکرد.
چند ثانیه سکوت...
سکوتی سنگین که هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
بعد...
جونگکوک خیلی آرام گفت:
جونگکوک: اسمش.
مرد: س... سونگمین...
جونگکوک انگشتانش را روی میز زد.
تق...
تق...
تق...
بعد با همان لحن آرام گفت:
جونگکوک: دیگه روی اون آدم حساب نکنین.
همین یه جمله کافی بود.
همه فهمیدند تصمیم رئیس عوض نمیشود.
همه همزمان سرشان را پایین انداختند.
همه: چشم، رئیس.
...
همان موقع...
در طبقهی بالا...
ات از پنجره به جنگل نگاه میکرد.
ات: اگه از اینجا برم...
شاید راه خونه رو پیدا کنم...
به آرامی از اتاق بیرون آمد.
راهرو ساکت بود.
ات: همه کجان...؟
چند قدم جلو رفت.
ناگهان چشمش به راهپلهای افتاد که به طبقهی پایین میرسید.
ات: فقط یه نگاه میکنم...
آروم پایین رفت.
درست وقتی به آخرین پله رسید...
صدای خدمتکار بلند شد.
خدمتکار: خانم!
ات از جا پرید.
ات: وای!
خدمتکار: ارباب فرمودن از این طبقه خارج نشین.
ات اخم کرد.
ات: هر دقیقه یه قانون...
خدمتکار: معذرت میخوام.
دستور اربابه.
ات خواست جواب بده...
که ناگهان...
درِ اتاق جلسه باز شد.
همهی مردهای کتوشلواری یکییکی بیرون آمدند.
به محض اینکه جونگکوک را دیدند...
همگی با احترام سر خم کردند.
همه: رئیس.
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
ات با تعجب همه را نگاه میکرد.
ات (زیر لب): اینا چرا اینقدر ازش حساب میبرن...؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به ات انداخت.
چهرهاش مثل همیشه سرد بود.
بعد رو به مردها گفت:
جونگکوک: جلسه تموم شد.
همه بدون حرف اضافه از عمارت خارج شدند.
سکوت دوباره برگشت.
جونگکوک آرام به سمت ات رفت.
تا چند قدمیاش ایستاد.
جونگکوک: نگفتم پایین نیا؟
ات دست به سینه شد.
ات: من زندانی نیستم.
جونگکوک نگاهش کرد.
جونگکوک: فعلاً...
همینجایی.
ات: تو همیشه جواب نصفه میدی؟
جونگکوک: آره.
ات: اعصابم رو خورد میکنی.
جونگکوک برای اولین بار...
گوشهی لبش خیلی خیلی کم بالا رفت.
اونقدر کم که اگر کسی حواسش نبود، اصلاً متوجهش نمیشد.
جونگکوک: عادت میکنی.
ات با تعجب به صورتش خیره شد.
ات: صبر کن...
الان...
لبخند زدی؟
جونگکوک دوباره همان چهرهی بیاحساس همیشگیاش را به خودش گرفت.
جونگکوک: نه.
ات: دیدم!
جونگکوک: اشتباه دیدی.
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنار ات رد شد و به سمت دفترش رفت.
ات همانجا ایستاده بود و زیر لب گفت:
ات: عجب آدم لجبازی...
ولی...
فکر کنم یه ذره خندید.
و پشت سرش...
جونگکوک، بدون اینکه کسی ببیند، خیلی آرام گوشهی لبش دوباره بالا رفت.
اما به محض رسیدن به دفتر...
لبخندش محو شد.
دوباره همان ارباب سرد، مرموز و ترسناک شده بود.
ادامه دارد... 🖤🌲🏰
[پارت نهم]
درِ اتاق جلسه آرام بسته شد.
چند مرد کتوشلواری وارد شده بودند.
همه بیصدا روی صندلیهایشان نشستند.
جونگکوک در رأس میز نشست.
یکی از مردها پوشهای را روی میز گذاشت.
مرد: رئیس...
همهچیز طبق برنامه پیش رفته.
جونگکوک بدون اینکه حتی پوشه را باز کند، گفت:
جونگکوک: ادامه بده.
مرد: اما...
یه مشکل کوچیک پیش اومده.
برای اولین بار...
جونگکوک نگاهش را از روی میز برداشت.
نگاهش سرد شد.
جونگکوک: مشکل؟
مرد بیاختیار آب دهانش را قورت داد.
مرد: یکی از افراد...
دستور شما رو کامل اجرا نکرد.
چند ثانیه سکوت...
سکوتی سنگین که هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
بعد...
جونگکوک خیلی آرام گفت:
جونگکوک: اسمش.
مرد: س... سونگمین...
جونگکوک انگشتانش را روی میز زد.
تق...
تق...
تق...
بعد با همان لحن آرام گفت:
جونگکوک: دیگه روی اون آدم حساب نکنین.
همین یه جمله کافی بود.
همه فهمیدند تصمیم رئیس عوض نمیشود.
همه همزمان سرشان را پایین انداختند.
همه: چشم، رئیس.
...
همان موقع...
در طبقهی بالا...
ات از پنجره به جنگل نگاه میکرد.
ات: اگه از اینجا برم...
شاید راه خونه رو پیدا کنم...
به آرامی از اتاق بیرون آمد.
راهرو ساکت بود.
ات: همه کجان...؟
چند قدم جلو رفت.
ناگهان چشمش به راهپلهای افتاد که به طبقهی پایین میرسید.
ات: فقط یه نگاه میکنم...
آروم پایین رفت.
درست وقتی به آخرین پله رسید...
صدای خدمتکار بلند شد.
خدمتکار: خانم!
ات از جا پرید.
ات: وای!
خدمتکار: ارباب فرمودن از این طبقه خارج نشین.
ات اخم کرد.
ات: هر دقیقه یه قانون...
خدمتکار: معذرت میخوام.
دستور اربابه.
ات خواست جواب بده...
که ناگهان...
درِ اتاق جلسه باز شد.
همهی مردهای کتوشلواری یکییکی بیرون آمدند.
به محض اینکه جونگکوک را دیدند...
همگی با احترام سر خم کردند.
همه: رئیس.
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
ات با تعجب همه را نگاه میکرد.
ات (زیر لب): اینا چرا اینقدر ازش حساب میبرن...؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به ات انداخت.
چهرهاش مثل همیشه سرد بود.
بعد رو به مردها گفت:
جونگکوک: جلسه تموم شد.
همه بدون حرف اضافه از عمارت خارج شدند.
سکوت دوباره برگشت.
جونگکوک آرام به سمت ات رفت.
تا چند قدمیاش ایستاد.
جونگکوک: نگفتم پایین نیا؟
ات دست به سینه شد.
ات: من زندانی نیستم.
جونگکوک نگاهش کرد.
جونگکوک: فعلاً...
همینجایی.
ات: تو همیشه جواب نصفه میدی؟
جونگکوک: آره.
ات: اعصابم رو خورد میکنی.
جونگکوک برای اولین بار...
گوشهی لبش خیلی خیلی کم بالا رفت.
اونقدر کم که اگر کسی حواسش نبود، اصلاً متوجهش نمیشد.
جونگکوک: عادت میکنی.
ات با تعجب به صورتش خیره شد.
ات: صبر کن...
الان...
لبخند زدی؟
جونگکوک دوباره همان چهرهی بیاحساس همیشگیاش را به خودش گرفت.
جونگکوک: نه.
ات: دیدم!
جونگکوک: اشتباه دیدی.
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنار ات رد شد و به سمت دفترش رفت.
ات همانجا ایستاده بود و زیر لب گفت:
ات: عجب آدم لجبازی...
ولی...
فکر کنم یه ذره خندید.
و پشت سرش...
جونگکوک، بدون اینکه کسی ببیند، خیلی آرام گوشهی لبش دوباره بالا رفت.
اما به محض رسیدن به دفتر...
لبخندش محو شد.
دوباره همان ارباب سرد، مرموز و ترسناک شده بود.
ادامه دارد... 🖤🌲🏰
- ۳۶۹
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط