{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیست و سوم تا بیست و ششم

بیست و سوم تا بیست و ششم

قسمت بیست و سوپ فن یا انتی فن

بکهیون

هی اون کاسه رو میکشید و هی من که یهو امی بلند شد کاسه رو از دستمون گرفت و گفت:اصلا خودم میخورم شما دوتاهم کوفت بخورین
یکی از دخترا:یااااااااا چرا سر بکهیون داد میکشی؟؟؟؟؟
امی چون اعصاب نداشت خیلی بد نگاهش کرد و گفت:اصلا به توچه مگه دوست دخترشی یا مامانشی که ازش دفاع میکنی خودش زبون داره لالم نیست میتونه خرف بزنه
دختره بیچاره ترسید و هیچی نگفت و نشست سر جاش
یکی ازپسرای جمع اومد بحث رو عوض کنه گفت:اقایون اکسو نمیخواین برای ما اهنگ بخونین؟؟؟؟؟
تا اینو گفت همه شروع کردم به سوپ و دست زدن و مام همه کنار هم نشستیم و شروع کردیم به خوندن اهنگ black Pearl....... بعد از تموم شدم اهنگ همه شروع کردم به دست جانی به سمت ماشینش رفت و یه گیتار اورد و رو به جمعیت گفت:خب من و جونیور هم امشب میخوایم یه اهنگ بخونیم و تقدیم کنیم به دونفر...این اهنگ رو جونیور نوشته و اهنگش هم من تنظیم کردم......هردوکنار هم نشستن و شروع کردم به خوندن اهنگ....... یه اهنگ کاملا عاشقانه ......اینا گفتم به دونفر تقدیم میکنن اهنگو یعنی کین اون اون دو نفر...........جونیور زل زده بود به امی داشت اهنگرو میخوند...فک کنم فهمیدم یکی از اون دونفر کیه.....به جانی هم نگاه کردم که به لیلیا زل زده بود بعدم به لوهان نگاه کردم.....یا حضرت سهون چرا انقدر قیافه لوهان وحشتناک شده به جون چانیول ولش کنی الان میره جانیو میزنه

لوهان

وقتی که شروع کردن به خوندن اهنگ از همون اول جانی ذل زد به لیلی......اخ که دلم میخواست کلشو بکنم.....ها؟؟؟اصلا به منچه منم خوددرگیری پیدا کردم ها
ولی نمیدونم چرا دلم میخواد کله جان رو بکنم.........اه بیخیال
اهنگشون تموم شد و همه براشون دست زدن و از همه منم تر جانی بلاخره چشم از لیلی برداشت........
یکی از دخترا:شما تاکی اینجا هستین؟؟؟
سوهو.با خنده گفت :تا اخر اردو ولی اگه ناراحتین بریم ؟؟؟؟؟
دختره:واییی نهههههه خیلی هم خوشحالیممممم
جونیور:اقایون شما نمیخواین چادربزنین؟؟؟؟
کریس:منکه چادر زدن تو استایلم نیست شماها خودتون چادر بزنین برای منم شماها بزنین
چن:من چادرای همتون رو میزنم بچه ها نگران نباشید
یکی از دخترا:واااااااو تو واقعا مهربونی اوپا
چن لبخندی زد و بلند شد و رفت تا چادر هارو بزنه...بلند شدم و رفتم چادر خودمون رو برداشتم و دقیقا کنار چادر دخترا زدم بکی اومد طرف و گفت:هیونگ من میخوام تو چادر تو بخوابم
من :چرا؟؟؟؟
بکی:ها؟؟؟هیچی همینجوری
صدامو اروم کردم و گفتم:همینجوری یا چون کنار چادر دختراییم
بکی:یااااا هیونگ اذیتم نکن دیگه....اصلا خودت چرا اینجا چادر زدی؟؟؟
من:ها؟؟؟کی من؟؟؟هیچی به جون سهون همینطوری
بکی:منم خر
من:قیافت که میخوره
بکی:یاااا هیووووووونگ
من:باشه بابا جیغ نزن

تقریبا اخرای شب بود که رفتیم بخوابیم .......با بکی رفتیم داخل چادر و دراز کشیدیم.........ده دقسقه گذشته بود که دخترا وارد چادر شدن سایشون فقط معلوم بود و دیده میشد و صداشون بود که میومد.......دخترا چراغ توی چادرشون رو خاموش کردم و خوابیدن نیم ساعت گذشته بود که از چادر دخترا یه صدایی شنیدم صدای لیلیا بود:هی امی بیداری؟؟؟
امی:اره چطور؟؟؟
لیلی:من خوابم نمیبره میرم یکم قدم بزنم
امیی:باشه برو لباس گرم بپوش یخ نکنی
لیلی:باشه من فعلا رفتم
لیلیا از چادر بیرون رفت پنج دقیقه گذشت که منم از بلند شدم تا از چادر برم بیرون
بکی:کجا هیونگ
من:اهم؟؟؟چیزه میخوام برم دستشویی
بکی موزیانه گفت:اهان.....فقط دستشویی داشت از چادرشون میرفت بیرون لباس گرم پوشید شماهم لباس گرم بپوس یخ نزنی
من:اصلا هم من به خاطر اون دختره نمیرم بیرون فقط خوابم نمیاد
بکی:باشه بابا هیونگ چرا میزنی برو اصلا به منچه
از چادر بیرون رفتم و به سمت جنگل رفتم



امیلی

لیلیا رفت تا قدم بزنه منم خوابم نمیبرد بلند شدم و چراغ داخل چادر رو روشن کردم و نشستم هوفففففف حالا چیکار کنم؟؟؟؟حوصلم سر رفتههههه
داشتم فکر میکردم که چه غلطی کنم که یکی اومد جلوی چادمون زیپ چادر رو باز کردم و دیدم جونیوره........
من:سلام جونی چیزی میخوای؟؟؟
جونی: نه خوابم نمیبرد دیدم توهم خوابت نمیبره گفتم بیام باهم حرف بزنیم
من:باشه بیا تو
جونیور اومد داخل و نشست اومد زیپ چادر رو ببندم که دستی مانع شد نگاه کردم و دیدم.........

بکهیون


لوهان هیونگ که رفت منم حوصلم بیشتر سر رفت داشتم فکر میکردم چیکار کنم که چراغ چادر دخترا روشن شد امیلی نشست داخل چادر سایش که دیده میشد نشون میداد هیچ کاری نمیکنه و فقط نشسته فک کنم حوصلش سر رفته........به طرف در چادر رفت اول فکر کردم میخواد بره بیرون ولی بعد صدای اون پسره جونیور شنیدم......جونی رفت و طاخل چادر نشست منم سریع از چادر خودمون خارج شدم و جلوی چادر دخترا رفتم و همی
دیدگاه ها (۴۵)

بله مگر اینکه سه تاشون به خواست خودشون برن

بچه ها لطفا برای دوستم کیمیا دعا کنید حالش بده و توی بیمارست...

قسمت هیجده تا بیست و دو که لینکش رو نداده بودمقسمت هیجده تا ...

لینک قسمتهای قبلی برا دوستانیکه تازه شروع کردنچند قسمتم چون ...

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

عشق بی پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط