CASINO3.4
"میکا"
دستمو روی سرم فشار دادم و چشمامو بستم و سریع باز کردم نگاهی به جونگکوک که با دستای مشت شده بهم خیره شد بود کردم آروم رفتم سمتش اما با فاصله گرفتنش ازم برای لحظه ای قلبم فرو ریخت "نکنه...نکنه توعم مثل اونا فکر میکنی؟" نگاهی به تهیونگ که با نفرت به منو جیمین نگاه میکرد کردم با کمک نانا از جا بلند شد و دستی به خون گوشه لبش کشید...نانا با چشمای پر از اشک و پشیمونی سرشو انداخت پایین و همراه لونا و جونگکوک و تهیونگ بدون حرفی وارد اتاق شد...نگاهم رو در بسته اتاق قفل موند و متوجه نگاه های جیمین نشدم "حالت خوبه؟" با پاهای بی جونم سمت کاناپه رفتم و آروم سرمو گذاشتم رو دسته کاناپه... با بالا پایین شدن کاناپه متوجه نشستن جیمین کنارم شدم شروع کرد حرف زدن "قصد بازی کشتن ما یا آسیب رسوندن به ما نبود...یه امتحان بود تا اعتماد ما به همدیگرو بسنجه و کارش با موفقیت انجام شد...میخواد جدامون کنه بعد حرکتشو بزنه..." صدای پوزخندش رو به وضوح شنیدم نفسمو آروم دادم بیرون و آروم لب زدم "حتی خواهرم بهم شک داره...تو تنها کسی بودی که فهمیدی هدفم چی بود...ممنون که همراهیم کردی و قضاوتم نکردی" برای لحظه ای سکوت بینمون رو فرا گرفت فقط به میز پر از خوراکی های نصفه نیمه خیره شده بودم "اگه کاری کنه تک تکمون از هم جدا بشیم چی؟" جیمین:"امیدوارم زودتر سر عقل بیان" زبونم یاری نمیکرد کلمه رو به زبونم بیارم چند بار فکر کردم چند بار تو ذهنم گستردش کردم و بلاخره گفتم "نکنه...نکنه سام رو..." با پریدن جیمین وسط حرفم ساکت شدم "اون مرده" جوابی بهش ندادم و فقط به اشکام اجازه دادم ببارن...
"جونگکوک"
روی زمین به دیوار سرد تکیه داده بودم و با انگشتام مدام بازی میکردم با صدای تهیونگ از دنیای خودم اومدم بیرون "دستت سنگین شده جئون" سرمو گرفتم بالا و به لب زخمیش نگاه کردم روی تخت کنار نانا و لونایی که دراز کشیده بودن نشسته بود پوزخندی تحویلش دادم "از دستم در رفت" آروم خنده ای کرد لونا:"خیلی تند رفتم" با دیدن لونا و نانا که روی تخت نشستن کلافه دستی تو موهام کشیدم نانا:"پس چرا گفتن خائنن" تهیونگ آروم با دست گوشه لبشو پاک کرد "تا کسی مجازات نشه" نانا بالشتی رو برداشت و محکم کوبید تو سر تهیونگ...تهیونگ دستاشو رو سرش گذاشت و با تعجب به نانا خیره شد "مگه من..." با ضربه دوباره نانا حرفش نصفه موند نانا:"به خواهرم گفتی خائن" و ضربه دیگه ای به سر لونا زد که با داد لونا مواجه شد "من دیگه چرا" لبخندی به قیافه متعجب تهیونگ که بهم خیره شد زدم نانا:"چون تو شروع کردی" آروم بلند شدم و سمت در رفتم تهیونگ:"فکر کنم معذرت خواهی یه نفر کافی نباشه" لبخندی زدم و دستگیره رو کشیدم پایین "منتظر نمیمونم" بلافاصله بعد از حرفم از جاشون بلند شدن و پشت سرم راه افتادن...
دستمو روی سرم فشار دادم و چشمامو بستم و سریع باز کردم نگاهی به جونگکوک که با دستای مشت شده بهم خیره شد بود کردم آروم رفتم سمتش اما با فاصله گرفتنش ازم برای لحظه ای قلبم فرو ریخت "نکنه...نکنه توعم مثل اونا فکر میکنی؟" نگاهی به تهیونگ که با نفرت به منو جیمین نگاه میکرد کردم با کمک نانا از جا بلند شد و دستی به خون گوشه لبش کشید...نانا با چشمای پر از اشک و پشیمونی سرشو انداخت پایین و همراه لونا و جونگکوک و تهیونگ بدون حرفی وارد اتاق شد...نگاهم رو در بسته اتاق قفل موند و متوجه نگاه های جیمین نشدم "حالت خوبه؟" با پاهای بی جونم سمت کاناپه رفتم و آروم سرمو گذاشتم رو دسته کاناپه... با بالا پایین شدن کاناپه متوجه نشستن جیمین کنارم شدم شروع کرد حرف زدن "قصد بازی کشتن ما یا آسیب رسوندن به ما نبود...یه امتحان بود تا اعتماد ما به همدیگرو بسنجه و کارش با موفقیت انجام شد...میخواد جدامون کنه بعد حرکتشو بزنه..." صدای پوزخندش رو به وضوح شنیدم نفسمو آروم دادم بیرون و آروم لب زدم "حتی خواهرم بهم شک داره...تو تنها کسی بودی که فهمیدی هدفم چی بود...ممنون که همراهیم کردی و قضاوتم نکردی" برای لحظه ای سکوت بینمون رو فرا گرفت فقط به میز پر از خوراکی های نصفه نیمه خیره شده بودم "اگه کاری کنه تک تکمون از هم جدا بشیم چی؟" جیمین:"امیدوارم زودتر سر عقل بیان" زبونم یاری نمیکرد کلمه رو به زبونم بیارم چند بار فکر کردم چند بار تو ذهنم گستردش کردم و بلاخره گفتم "نکنه...نکنه سام رو..." با پریدن جیمین وسط حرفم ساکت شدم "اون مرده" جوابی بهش ندادم و فقط به اشکام اجازه دادم ببارن...
"جونگکوک"
روی زمین به دیوار سرد تکیه داده بودم و با انگشتام مدام بازی میکردم با صدای تهیونگ از دنیای خودم اومدم بیرون "دستت سنگین شده جئون" سرمو گرفتم بالا و به لب زخمیش نگاه کردم روی تخت کنار نانا و لونایی که دراز کشیده بودن نشسته بود پوزخندی تحویلش دادم "از دستم در رفت" آروم خنده ای کرد لونا:"خیلی تند رفتم" با دیدن لونا و نانا که روی تخت نشستن کلافه دستی تو موهام کشیدم نانا:"پس چرا گفتن خائنن" تهیونگ آروم با دست گوشه لبشو پاک کرد "تا کسی مجازات نشه" نانا بالشتی رو برداشت و محکم کوبید تو سر تهیونگ...تهیونگ دستاشو رو سرش گذاشت و با تعجب به نانا خیره شد "مگه من..." با ضربه دوباره نانا حرفش نصفه موند نانا:"به خواهرم گفتی خائن" و ضربه دیگه ای به سر لونا زد که با داد لونا مواجه شد "من دیگه چرا" لبخندی به قیافه متعجب تهیونگ که بهم خیره شد زدم نانا:"چون تو شروع کردی" آروم بلند شدم و سمت در رفتم تهیونگ:"فکر کنم معذرت خواهی یه نفر کافی نباشه" لبخندی زدم و دستگیره رو کشیدم پایین "منتظر نمیمونم" بلافاصله بعد از حرفم از جاشون بلند شدن و پشت سرم راه افتادن...
- ۹.۷k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط