بفرمایید بلاخره این پارت رو هم نوشتم حالا بخونین کیف کنین
بفرمایید بلاخره این پارت رو هم نوشتم حالا بخونین کیف کنین .
ستاره ی سرخ اسمون
پارت ۶
از زبون ا/ت
اکازا دستم رو گرفت و با سرعت ب سمت اتاق خواب برد . در اتاق خواب رو باز کرد و منو ب سمت تخت پرت کرد . منم افتادم روی تخت .
اکازا : مگه بهت نگفته بودم ک ب اون عوضی نزدیک نشو . . . چرا هیچوقت ب حرف هایمن گوش نمیدی . . . ؟ دوس داری تنبیهت کنم . . . ؟
* اکازا در حال در اوردن لباس هاش *
ا/ت با صدای لرزیده : ن . . . ن . . . ا . . . ا . . . اکازا . . . این کار رو نکن . . . من اشتباه کردم . . . خواهش میکنم این کار رو نکن . . .
اکازا : باید از اول ب فکر عاقبش میبودی . . .
اکازا ی کاتر از توی کشو در میاره و ب سمت من میاد و با کاتر لباس های منو پاره میکنه .
ا/ت : ا . . . اکازا . . . خواهش میکنم . . . فقط همین ی بار رو منو ببخش . . .
اکازا : برای این حرفا دیگه دیره .
روی من خیمه میزنه و fakش رو وارد من میکنه و با قدرت ضربه میزنه . بیشتر از هر بار دیگهای درد داشت .
ا/ت با گریه : معذر میخوام . . . معذرت میخوام . . .
تقریبا بعد از ده دقیقه ار سیزده دقیقه ارضا میشه و fakش رو میکشه بیرون .
دیگه نمیدونم چه اتفاقی افتاد . کمکم خوابم برد . چند ساعت بعد بیدار شدم و ب ساعت گوشیم نگاه کردم . ساعت 4:45 صبح بود . دور و برم رو نگاه کردم اما اکازا توی اتاق نبود .
ا/ت تو ذهنش : اممم . . . شاید توی اتاق نشینمن باشه . . . ی لحظه صبر کن اون هنوز ب خاطر اون اتفاق ازم ناراحته . . . پس بهتره تنهاش بزارم . . . ی مدت از هم دور بمونیم بهتر از اینه که ی بلای دیگه سرمون بیاد . . .
سرم رو گذاشتم روی بالشت و سعی کردم ک بخوابم . چشم هام رو روی هم گذاشتم اما فکر کردن ب اتفاق دیشب اجازه نمیداد ک اروم بخوابم .
اگه من ب اکازا اصرار نمیکردم و همراه اون نمیرفتم شاید هیچوقت این اتفاق نمی افتاد و ما میتونستیم بعد از این همه مدت توی ارامش زندگی کنیم . . . ما فقط ی شب باهم خوب بودیم . . . فقط ی شب . . .
خیلی ناراحت بودم . سعی میکردم فکر اون موضوع رو از سرم بیرون کنم و صبح ک شد از اکازا عذر خواهی کنم .
اروم اروم خوابم برد .
ساعت ده صبح از خواب بیدار شدم . از جام بلند شدم و ب سمت کمد لباس ها رفتم . در کمد رو باز کردم و لباس های اکازا رو کنار زدم و ی تیشرت و ی شلوارک برداشتم . . .
ادامه دارد . . .
ستاره ی سرخ اسمون
پارت ۶
از زبون ا/ت
اکازا دستم رو گرفت و با سرعت ب سمت اتاق خواب برد . در اتاق خواب رو باز کرد و منو ب سمت تخت پرت کرد . منم افتادم روی تخت .
اکازا : مگه بهت نگفته بودم ک ب اون عوضی نزدیک نشو . . . چرا هیچوقت ب حرف هایمن گوش نمیدی . . . ؟ دوس داری تنبیهت کنم . . . ؟
* اکازا در حال در اوردن لباس هاش *
ا/ت با صدای لرزیده : ن . . . ن . . . ا . . . ا . . . اکازا . . . این کار رو نکن . . . من اشتباه کردم . . . خواهش میکنم این کار رو نکن . . .
اکازا : باید از اول ب فکر عاقبش میبودی . . .
اکازا ی کاتر از توی کشو در میاره و ب سمت من میاد و با کاتر لباس های منو پاره میکنه .
ا/ت : ا . . . اکازا . . . خواهش میکنم . . . فقط همین ی بار رو منو ببخش . . .
اکازا : برای این حرفا دیگه دیره .
روی من خیمه میزنه و fakش رو وارد من میکنه و با قدرت ضربه میزنه . بیشتر از هر بار دیگهای درد داشت .
ا/ت با گریه : معذر میخوام . . . معذرت میخوام . . .
تقریبا بعد از ده دقیقه ار سیزده دقیقه ارضا میشه و fakش رو میکشه بیرون .
دیگه نمیدونم چه اتفاقی افتاد . کمکم خوابم برد . چند ساعت بعد بیدار شدم و ب ساعت گوشیم نگاه کردم . ساعت 4:45 صبح بود . دور و برم رو نگاه کردم اما اکازا توی اتاق نبود .
ا/ت تو ذهنش : اممم . . . شاید توی اتاق نشینمن باشه . . . ی لحظه صبر کن اون هنوز ب خاطر اون اتفاق ازم ناراحته . . . پس بهتره تنهاش بزارم . . . ی مدت از هم دور بمونیم بهتر از اینه که ی بلای دیگه سرمون بیاد . . .
سرم رو گذاشتم روی بالشت و سعی کردم ک بخوابم . چشم هام رو روی هم گذاشتم اما فکر کردن ب اتفاق دیشب اجازه نمیداد ک اروم بخوابم .
اگه من ب اکازا اصرار نمیکردم و همراه اون نمیرفتم شاید هیچوقت این اتفاق نمی افتاد و ما میتونستیم بعد از این همه مدت توی ارامش زندگی کنیم . . . ما فقط ی شب باهم خوب بودیم . . . فقط ی شب . . .
خیلی ناراحت بودم . سعی میکردم فکر اون موضوع رو از سرم بیرون کنم و صبح ک شد از اکازا عذر خواهی کنم .
اروم اروم خوابم برد .
ساعت ده صبح از خواب بیدار شدم . از جام بلند شدم و ب سمت کمد لباس ها رفتم . در کمد رو باز کردم و لباس های اکازا رو کنار زدم و ی تیشرت و ی شلوارک برداشتم . . .
ادامه دارد . . .
- ۱.۱k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط