فکرها کلافه ش کرده بودندمثل کلاغ هایی که لاشه ای پیدا کر

فکرها کلافه ش کرده بودند.مثل کلاغ هایی که لاشه ای پیدا کرده اند، فکرهایش در سرش چرخ می زدند.چشم هایش را می بست و سعی می کرد کمتر فکر کند.اما هرچه بیشتر تلاش می کرد ، کمتر به نتیجه می رسید.
یک رایحه ی غلیظ و سیال در فضای خانه می گشت و راهی به بیرون پیدا می کرد.در خانه بوی لباس نمدار آفتاب نخورده می آمد.بوی ته سیگار تلنبار شده و پنیر کپک زده.
نور با خانه بیگانه بود.یک پرتره ی سیاه و سفید از دنیایی بی جان.
تنها تنفسی ، ضربانی و گردش مردمکی .
غیر از آن همه چیز به بهت و مرگی ابدی محکوم بودند.حتی ساعت روی دیوار که معلوم نبود در ساعت ۱۲/۲۵ دقیقه ی چه روزی تصمیم گرفت که بمیرد.نه صدای تیک تاک ، نه جیرجیر کف پوش،نه رادیو ...
فقط صدای قطره های آب که سمج و با حوصله و با سرعت کمی از شیر جدا می شدند و درون وان می افتادند.
گردن به پایین در آب بود.کرخت و بی رمق. چروک و لهیده.جسمی در خود متلاشی.روحی مچاله از شدت هجمه های بی وقفه دیوان.
قلبی رو به افول و مغزی رو به انحطاط.
سرد همچو برف.
چشم هایش را که باز می کرد وقت رفتن بود.
میز کار ، خودکار و کاغذها و همان همیشگی های قبل صدایش می زدند.
لباس فرم به تن ، شانه ای به موها کشیده، گره کراواتش را محکم می کند و می رود.
#داستان_کوتاه #روزمرگی #قصه #قصه_گو #ایران #دکلمه #نمایش #کارمند #دنیای_مدرن
دیدگاه ها (۰)

#حامد_عسکری #شعر#غزل #عشق

دلم یه شونه می خواد که سر بذارم روش و زار بزنم.دلم میخواد یک...

دلتنگی

‌کاش می شد برای همیشه رفت ؛به سکوت و آرامش یک خانه ی روستایی...

-صدای گریه ی کودکی می آمد... دختر جوانی آمد کودک را در آغوش...

٬٬روی نیمکت پارک نشسته بود و کلاغ ها رو میشمرد تا بیاد بهشون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط