روی چمن های سبز ، تا دور دست گوسفند ها هستند .
روی چمن های سبز ، تا دور دست گوسفند ها هستند .
آسمان بالای سر آنها خیس است ، تپه ها تا جایی ادامه دارند که افق را شیب سبز مراتع بپوشاند .
حس خوب ، کفش هایم را در آورده ام .
چمن های خشک و خُنک ، عاشق گوسفندان ، حتی آن هایی که دورترین هستند ، هم دیده میشوند و هم زیبا هستند .
سر را بالا می آورم ، رفته اند .
و تپه های سبز خالی ، روی صورتم نور غروب ، قرمز مثل تیغ از افقی ناپیدا می آید .
شبیه گریه است ، شبیه جمع کردن لب ها ، شبیه فکر کردن به آن ، توی سینه ام میکوبد و خون را میپاشد توی سَرَم ، قلبِ لعنتیِ من است ؟
آسمان بالای سر آنها خیس است ، تپه ها تا جایی ادامه دارند که افق را شیب سبز مراتع بپوشاند .
حس خوب ، کفش هایم را در آورده ام .
چمن های خشک و خُنک ، عاشق گوسفندان ، حتی آن هایی که دورترین هستند ، هم دیده میشوند و هم زیبا هستند .
سر را بالا می آورم ، رفته اند .
و تپه های سبز خالی ، روی صورتم نور غروب ، قرمز مثل تیغ از افقی ناپیدا می آید .
شبیه گریه است ، شبیه جمع کردن لب ها ، شبیه فکر کردن به آن ، توی سینه ام میکوبد و خون را میپاشد توی سَرَم ، قلبِ لعنتیِ من است ؟
- ۹۲
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط