{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روی چمن های سبز ، تا دور دست گوسفند ها هستند .

روی چمن های سبز ، تا دور دست گوسفند ها هستند .
آسمان بالای سر آنها خیس است ، تپه ها تا جایی ادامه دارند که افق را شیب سبز مراتع بپوشاند .
حس خوب ، کفش هایم را در آورده ام .
چمن های خشک و خُنک ، عاشق گوسفندان ، حتی آن هایی که دورترین هستند ، هم دیده میشوند و هم زیبا هستند .
سر را بالا می آورم ، رفته اند .
و تپه های سبز خالی ، روی صورتم نور غروب ، قرمز مثل تیغ از افقی ناپیدا می آید .
شبیه گریه است ، شبیه جمع کردن لب ها ، شبیه فکر کردن به آن ، توی سینه ام میکوبد و خون را میپاشد توی سَرَم ، قلبِ لعنتیِ من است ؟
دیدگاه ها (۲)

📖 The Rainy Attic — Diary Entries 📖I am tired even if I am d...

شب !پشت تاریکی صدای گریه اش می‌آمد .با خود زمزمه کرد دیگر بس...

فقط در شب ها باهام حرف میزنه .حرامزاده چیزی نمیگه جز شکست ، ...

دلم برات تنگ شده .گاهی در خیالم می آیی .دستت را میگیرم .می‌گ...

ادامخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط