{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب !

شب !
پشت تاریکی صدای گریه اش می‌آمد .
با خود زمزمه کرد دیگر بس است فردا تمام آینه ها را میشکند .
تا دیگر چهره ای را نبیند که باید بمیرد .
دیدگاه ها (۰)

فکر کردم .عمیق !عمیق تر و بعد فریادی زد در سرم و همه چیز پود...

تیغ ، روی دستم گذاشتم و کشیدم .دستم سوخت و خون تراوش کرد .با...

📖 The Rainy Attic — Diary Entries 📖I am tired even if I am d...

روی چمن های سبز ، تا دور دست گوسفند ها هستند .آسمان بالای سر...

«شب که از راه می‌رسد، سکوتِ خانه از سکوتِ جهان سنگین‌تر می‌ش...

«شب که از راه می‌رسد، سکوتِ خانه از سکوتِ جهان سنگین‌تر می‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط