part
part26
.
.
باصدای شکستن چیزی چشماشو فورا باز کرد و نشست و با بومگیو توی آشپزخونه روبرو شد که روی شیشه شکسته روی زمین خم شده بود و هول کرده بود
+اوه.. ببخشید دستم خورد نمیخواستم بیدارت کنم
_چیکار میکنی؟
بوم مشغول جمع کردن خورده شیشه ها شد
+میخواستم صبحانه درست کنم
یونجون تازه داشت از شوک در میومد
_آه.. اخه کدوم آدم عاقل یکله سحر یماد صبحانه درست کنه؟
+کله سحر چیه بابا؟ ساعت هشته الان باید سرکار میبودی
یونجون به ساعتش نگاه کرد.. شت دیشب زیاد قرص خورده بود، بوم درحال جمع کردن شیشه ها به یونجون نگاهی کرد
+پاشو صورتتو بشور بیا صبحانه... آی
_چی شد؟
بوم دستشو روی انگشتش که بریده بود فشرد تا خونش بند بیاد
یونجون با عجله سمتش اومد
_بده ببینم چیکار کردی
بوم دستشو کشید
+هیچی یه بریدگی سادسست پاشو برو دستشویی..
یونجون کلافه از کله شقی بوم بازور دستشو تو دستش خودش گرفت به زخمش نگاهی کرد
_ببین ریدی تو دستت، اخه کی ازت خواست اینارو جمع کنیی؟
یونجون صداشو بالا برده بود و بوم از واکنش یهوییش با تعجب بهش نگاه میکرد
+خب... خب
حرفش با مکیده شدن انگشتش توسط یونجون نصفه موند، نفسش از داغی لبای یون دور انگشتش بنداومد و فقط با چشمای گرد شده بهش نگاه میکرد، یونجون خودشم برا کارش دلیلی نداشت.. حتی بهش فکر نکرده بود! خودشم از کارش شوکشده بود زود انگشت بومو از لباش دور کرد و دستشو ول کرد
_تو... تو... پاشو لباساتو بپوش زود باش!
و با عجله به دستشویی رفت و در دستشویی رو بست و بهش تکیه داد ث دستشو روی قلبش که تند میزد گذاشت، نمیتونست درست فکر کنه (این چه کاری بود کردم؟ اون بچه واقعا خطرناکه.. چرا باید نگرانش بشم؟ چوی یونجون... چرا قلبت داره اینجوری میلرزه؟)
زود شیر ابو باز کرد و چند مشت اب سرد به صورتش پاشید و نگاهی به صورت اشفتش تو اینه انداخت(خودتو جمع و جور کن!)
.
.
باصدای شکستن چیزی چشماشو فورا باز کرد و نشست و با بومگیو توی آشپزخونه روبرو شد که روی شیشه شکسته روی زمین خم شده بود و هول کرده بود
+اوه.. ببخشید دستم خورد نمیخواستم بیدارت کنم
_چیکار میکنی؟
بوم مشغول جمع کردن خورده شیشه ها شد
+میخواستم صبحانه درست کنم
یونجون تازه داشت از شوک در میومد
_آه.. اخه کدوم آدم عاقل یکله سحر یماد صبحانه درست کنه؟
+کله سحر چیه بابا؟ ساعت هشته الان باید سرکار میبودی
یونجون به ساعتش نگاه کرد.. شت دیشب زیاد قرص خورده بود، بوم درحال جمع کردن شیشه ها به یونجون نگاهی کرد
+پاشو صورتتو بشور بیا صبحانه... آی
_چی شد؟
بوم دستشو روی انگشتش که بریده بود فشرد تا خونش بند بیاد
یونجون با عجله سمتش اومد
_بده ببینم چیکار کردی
بوم دستشو کشید
+هیچی یه بریدگی سادسست پاشو برو دستشویی..
یونجون کلافه از کله شقی بوم بازور دستشو تو دستش خودش گرفت به زخمش نگاهی کرد
_ببین ریدی تو دستت، اخه کی ازت خواست اینارو جمع کنیی؟
یونجون صداشو بالا برده بود و بوم از واکنش یهوییش با تعجب بهش نگاه میکرد
+خب... خب
حرفش با مکیده شدن انگشتش توسط یونجون نصفه موند، نفسش از داغی لبای یون دور انگشتش بنداومد و فقط با چشمای گرد شده بهش نگاه میکرد، یونجون خودشم برا کارش دلیلی نداشت.. حتی بهش فکر نکرده بود! خودشم از کارش شوکشده بود زود انگشت بومو از لباش دور کرد و دستشو ول کرد
_تو... تو... پاشو لباساتو بپوش زود باش!
و با عجله به دستشویی رفت و در دستشویی رو بست و بهش تکیه داد ث دستشو روی قلبش که تند میزد گذاشت، نمیتونست درست فکر کنه (این چه کاری بود کردم؟ اون بچه واقعا خطرناکه.. چرا باید نگرانش بشم؟ چوی یونجون... چرا قلبت داره اینجوری میلرزه؟)
زود شیر ابو باز کرد و چند مشت اب سرد به صورتش پاشید و نگاهی به صورت اشفتش تو اینه انداخت(خودتو جمع و جور کن!)
- ۲.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط