{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۷

پارت ۷
ساعت نزدیک ده شب بود که از ماشین پیاده شدم.
بعد از چند ساعت کافه رفتن با سوفیا، واقعاً خسته بودم.
وقتی وارد ساختمان شدم، چراغ راهرو روشن بود.
چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای باز شدن در طبقه بالا اومد.
تهیونگ بود.
همین که منو دید، به ساعتش نگاه کرد.
ـ بالاخره برگشتی؟
ابروهام رو بالا بردم.
ـ مگه منتظرم بودی؟
ـ نه.
ـ پس چرا ساعت رو نگاه کردی؟
ـ همین‌طوری.
لبخند زدم.
ـ آهان... همین‌طوری.
تهیونگ چیزی نگفت.
من هم به سمت پله‌ها رفتم.
اما قبل از اینکه بالا برم، صدایم کرد.
ـ لینا.
برگشتم.
ـ چیه؟
ـ خوش گذشت؟
ـ خیلی.
ـ خوبه.
ـ فقط همین؟
ـ آره.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد گفتم:
ـ تو چرا امشب این‌قدر عجیب رفتار می‌کنی؟
ـ من؟
ـ آره.
ـ چه‌کار کردم؟
ـ هیچی... ولش کن.
خواستم برم که تهیونگ گفت:
ـ راستی...
ـ هوم؟
ـ سوفیا همیشه این‌قدر حرف می‌زنه؟
خندیدم.
ـ آره. چرا؟
ـ هیچی.
ـ نکنه ازش خوشت اومده؟ 😂
تهیونگ با تعجب نگام کرد.
ـ چی؟ نه!
ـ پس چرا درباره‌ش سؤال می‌پرسی؟
ـ فقط پرسیدم.
ـ باشه آقای فقط پرسیدم.
خندیدم و از پله‌ها بالا رفتم.
وقتی وارد خونه شدم، گوشی‌ام زنگ خورد.
سوفیا بود.
ـ لینااا، فردا باید یه چیزی بهت بگم!
ـ چی شده؟
ـ فردا میام خونت.
ـ باشه، بیا.
تماس رو قطع کردم.
همون لحظه صدای قدم‌های تهیونگ از طبقه بالا اومد.
نمی‌دونستم...
فردا قرار بود با آمدن سوفیا، اتفاقات جالبی بین دو همسایه بیفته.
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۵)

پارت ۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.سوفیا بود.ـ ...

@emilia_mh بانو فالو شه؟

همسایه طبقه بالاپارت ۵ عصر روز بعد، داشتم خونه رو مرتب می‌کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط