پارت سوم قسمت دوم
پارت سوم_قسمت دوم
وی : مشخصه واس جیمین که خیلی مهمم
کوکی : واسه من که مهمی
وی : تو خیلی مهربونی واقعا خوشحالم که اینجایی و تو گروهمونی
کوکی : منم خوشحالم نظر درباره ام عوض شد
وی : من واقعا متاسفم
کوکی : دیگه گذشت ولش کن از این به بعد سعی کن با همه خوب باشی
وی : اره حتما
کوکی : من دیگه برم
وی : میشه .....میشه امشب با هم باشیم چون کسی نیست با من باشه
کوکی: اخه من به یکی قول دارم نمیتونم ببخشید خدافس
*وی: باورم نمیشد که یه بچه انقدر مهربون باشه اون پسر خوبیه ولی بازم ارزو میکردم نیومده بود تو این گروه اون جوری من مثل قبل با همه خوب بودم و راحت بودم .......قرار بود دیگه اون جوری فکر نکنم ..اون خیلی خوبه .
*کوکی : احساس کردم چون بهم گفت باهاش باشم سرخ شدم چرا اینطوری شدم اصلا چرا قبول نکردم :/ وای خدا الان اون درباره من چی فکر میکنه اخه مگه من به کی قول دادم :( من واقعا یه احمقم بهتره برگردم پیشش اخه چی بگم برگشتم !!....وایسا ببینم من چرا انقدر حلم رفتم تو دستشویی و دستام رو آب زدم و به خودم تو آیینه نگاه کردم نفس نفس میزدم و استرس داشتم ولی چرا ؟! احساس کردم قلبم تند تند میزنه تا حالا اینطوری نشده بودم ،،،،
در باز شد برگشتم سمت در جیمین بود غرق کرده بود و گونه هاش سرخ بود و بد جور بوی الکل میداد ......
کوکی : اینجا چیکار میکنی جیمینا؟
جیمین : چیه میخواستی اینجا نباشم بیبی
کوکی : چی بیبی ؟؟!!!
جیمین : اره دیگه مگه تو بیبی من نیستی منم ددی تم دیگه
کوکی : جیمین تو مستی برو بیرون پیش بقیه
جیمین : ولی میخوام پیش تو باشم ...میدونی دلم میخواد لبات رو بخورم
کوکی : بس کن جیمین شی برو کنار میخوام برم ........
*کوکی : جیمین بهم نزدیک شد و من عقب عقب رفتم تا خوردم به دیوار صورتش رو نزدیکم آورد و ...........
ادامه دارد.........
وی : مشخصه واس جیمین که خیلی مهمم
کوکی : واسه من که مهمی
وی : تو خیلی مهربونی واقعا خوشحالم که اینجایی و تو گروهمونی
کوکی : منم خوشحالم نظر درباره ام عوض شد
وی : من واقعا متاسفم
کوکی : دیگه گذشت ولش کن از این به بعد سعی کن با همه خوب باشی
وی : اره حتما
کوکی : من دیگه برم
وی : میشه .....میشه امشب با هم باشیم چون کسی نیست با من باشه
کوکی: اخه من به یکی قول دارم نمیتونم ببخشید خدافس
*وی: باورم نمیشد که یه بچه انقدر مهربون باشه اون پسر خوبیه ولی بازم ارزو میکردم نیومده بود تو این گروه اون جوری من مثل قبل با همه خوب بودم و راحت بودم .......قرار بود دیگه اون جوری فکر نکنم ..اون خیلی خوبه .
*کوکی : احساس کردم چون بهم گفت باهاش باشم سرخ شدم چرا اینطوری شدم اصلا چرا قبول نکردم :/ وای خدا الان اون درباره من چی فکر میکنه اخه مگه من به کی قول دادم :( من واقعا یه احمقم بهتره برگردم پیشش اخه چی بگم برگشتم !!....وایسا ببینم من چرا انقدر حلم رفتم تو دستشویی و دستام رو آب زدم و به خودم تو آیینه نگاه کردم نفس نفس میزدم و استرس داشتم ولی چرا ؟! احساس کردم قلبم تند تند میزنه تا حالا اینطوری نشده بودم ،،،،
در باز شد برگشتم سمت در جیمین بود غرق کرده بود و گونه هاش سرخ بود و بد جور بوی الکل میداد ......
کوکی : اینجا چیکار میکنی جیمینا؟
جیمین : چیه میخواستی اینجا نباشم بیبی
کوکی : چی بیبی ؟؟!!!
جیمین : اره دیگه مگه تو بیبی من نیستی منم ددی تم دیگه
کوکی : جیمین تو مستی برو بیرون پیش بقیه
جیمین : ولی میخوام پیش تو باشم ...میدونی دلم میخواد لبات رو بخورم
کوکی : بس کن جیمین شی برو کنار میخوام برم ........
*کوکی : جیمین بهم نزدیک شد و من عقب عقب رفتم تا خوردم به دیوار صورتش رو نزدیکم آورد و ...........
ادامه دارد.........
۱۰۲.۰k
۰۸ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.