پارت ۳۹
پارت ۳۹
ا/ت: دروغ میگی…
من دیدم…
خون بود…
کوک خودش...
ریونگلی حرفش را برید....
اینبار با لحن سردتری گفت:
ریونگلی:
باورت شده بود نه؟
همین خوبه...
چون وقتی آدم چیزی رو باور کنه راحتتر میشکنه....
مرد مست که تا چند لحظه پیش با جسارت ایستاده بود حالا یک قدم عقب کشید....
چهرهاش از حالت خمار و طلبکار افتاده بود....
حتی او هم فهمیده بود این مرد از جنسِ دیگرِ تهدید است.....
ا / ت : چرا منو اینجا آوردین ؟..
دلیل تون برای این کار چیه؟....
مرد : رئیس از وقتی آوردیمش همش این سوال رو......
ریونگلی : ههههه ( پوزخند )
واقعا نمیدونی ؟ ....
همه مافیا ها میدونن که جونگکوک سرد و وحشتناک بیشتر از همه به تو اهمیت میده یا بهتره بگم عاشقته ....
و خب منم که یه حسابی با جونگکوک دارم پس چطوره که این حساب رو با معشوقش صاف نکنم ...
ها ؟ ( نیشخند )
ا / ت : منظورت از این حرفات چیه ؟ ( لکنت )
ریونگلی : هههه...
فکر نکنم مغز کوچیک تو این رو درک کنه ....
ریونگلی روبه مرد گفت : ....
ریونگلی : بچه ها رو بفرست بیان
مرد : چشم ارباب ....
با کمال میل ....
ریونگلی به همراه اون مرد از انبار خارج شدن و مدتی نگذشت که چندتا مرد هیکلی وارد انبار شدن ....
ترس کاملا به جونم افتاده بود....
نایِ فرار نداشتم ....
از یکطرف هم که دست و پام بسته بود....
سمتم اومدن و با پاهاشون لگد های محکمی به بدنم میزدن ......
ضربه یکیشون به طرف دلم خورد که علاوه بر درد یه حس دیگه ای هم داشتم ...
انگار چیزی ازم جدا شده بود ....
چیزی که قبلاً بوده ولی دیگه الان نیست ....
شرط : ۱۵ لایک . ۵ بازنشر
ا/ت: دروغ میگی…
من دیدم…
خون بود…
کوک خودش...
ریونگلی حرفش را برید....
اینبار با لحن سردتری گفت:
ریونگلی:
باورت شده بود نه؟
همین خوبه...
چون وقتی آدم چیزی رو باور کنه راحتتر میشکنه....
مرد مست که تا چند لحظه پیش با جسارت ایستاده بود حالا یک قدم عقب کشید....
چهرهاش از حالت خمار و طلبکار افتاده بود....
حتی او هم فهمیده بود این مرد از جنسِ دیگرِ تهدید است.....
ا / ت : چرا منو اینجا آوردین ؟..
دلیل تون برای این کار چیه؟....
مرد : رئیس از وقتی آوردیمش همش این سوال رو......
ریونگلی : ههههه ( پوزخند )
واقعا نمیدونی ؟ ....
همه مافیا ها میدونن که جونگکوک سرد و وحشتناک بیشتر از همه به تو اهمیت میده یا بهتره بگم عاشقته ....
و خب منم که یه حسابی با جونگکوک دارم پس چطوره که این حساب رو با معشوقش صاف نکنم ...
ها ؟ ( نیشخند )
ا / ت : منظورت از این حرفات چیه ؟ ( لکنت )
ریونگلی : هههه...
فکر نکنم مغز کوچیک تو این رو درک کنه ....
ریونگلی روبه مرد گفت : ....
ریونگلی : بچه ها رو بفرست بیان
مرد : چشم ارباب ....
با کمال میل ....
ریونگلی به همراه اون مرد از انبار خارج شدن و مدتی نگذشت که چندتا مرد هیکلی وارد انبار شدن ....
ترس کاملا به جونم افتاده بود....
نایِ فرار نداشتم ....
از یکطرف هم که دست و پام بسته بود....
سمتم اومدن و با پاهاشون لگد های محکمی به بدنم میزدن ......
ضربه یکیشون به طرف دلم خورد که علاوه بر درد یه حس دیگه ای هم داشتم ...
انگار چیزی ازم جدا شده بود ....
چیزی که قبلاً بوده ولی دیگه الان نیست ....
شرط : ۱۵ لایک . ۵ بازنشر
- ۱۵۴
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط