{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شماره ازمایشگاه

شماره ۷ ازمایشگاه

فصل۳ پارت۹

از اون اتفاق یه هفته میگذره

ویو صبح مدرسه
ویو کارن

هنوز دارم سعی میکنم با این موضوع کنار بیام

الان من هم مثل خواهر بزرگتر میتونم ذهن بقیه رو بخونم!

نمیدونم این قدرت موقتیه یا دائمی ولی ازش خوشم میاد تو بعضی از ماموریت های دایی هم خیلی بدردم خورد(کارن داره زیر دست یوری اموزش میبینه)

رفتیم کلاس و زنگ تفریح کل اکیپ پسرا و دخترا جمع شدن

لارن:کارن چه احساسی داشتی وقتی میخواستی تو روز تولدت بمیری!

کارلوس:خدا نکنه داییم حالش خوبه

کارن: دایی و زهرمار

همه میخندن

ربکا:بیاین بریم الان زنگ میخوره

و زنگ خورد و رفتن کلاس که

اقای وینرسون اومد

وینرسون:خب بچه ها ما فردا قراره بریم اردو و شما قراره به گروه های دو نفری تقسیم شید؛اسامی رو میخونم،فلانی و بهمانی،خر و گاو،گوسفند و گوساله،لارن و کارن،کارلوس و ربکا،دنیل و الیا و....

همه رفتن خونه

ویو خونه ی دزموند ها

لارن و کارلوس:سلام مامان،سلام بابا

انیا و دامیان:سلام

انیا:مدرسه چطور بود؟

کارلوس:خوب بود و اینکه فردا قراره بریم اردو

دامیان(همزمان داره کتاب میخونه):واقعا چه خوب!حالا کی میرین؟

لارن:فردا!

انیا:(از تو اشپزخونه)بیاید شام

لارن و کارلوس و دامیان:باشه


۱۳ لایک
۶کامنت

قضیه قراره جالب بشه منتظر باشید
دیدگاه ها (۶)

به انیا حسودی میکنم چون...داییش پلیس مخفی هست!مامانش قاتل هس...

شماره ۷ آزمایشگاهفصل۳ پارت۸فردا بچه ها رفتن مدرسه و اومدن ام...

یکیو نگفت یوری به لوید،لوتی هم میگه🤣🤣

شماره ۷ آزمایشگاهفصل ۳ پارت۴ویو روز اول مدرسهخیله خب اسامی گ...

شماره ۷ آزمایشگاهفصل ۳ پارت ۵رفتن کلاسنشستن سرجاشون که یه دخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط