شماره آزمایشگاه
شماره ۷ آزمایشگاه
فصل ۳ پارت ۵
رفتن کلاس
نشستن سرجاشون که یه دختر اومد سمت کارن
دختره:سلام اسم من لیزاست(اسمشو تو گروهبندی هم گفتم)
کارن:سلام(سرد و خشک)
لیزا خواست یچیزی بگه که استاد وینرسون وارد شد
همه احترام گذاشتن و نشستن سرجاشون
استاد وینرسون داشت داشت درس میداد که کارن یه کاغذ مچاله شده انداخت سمت لارن(خب ببینید لارنینا دو نیمکت جلوتر از کارنینان و تو یه ردیف هستن)
و خورد تو سر لارن و لارن برگشت ببینه کی انداخته دید کارنه!
لارن:(یواش)ملت دایی دارن ما هم دایی داریم خدا به هیچکس دایی نده(الحق راست میگه همه دایی ها عاشق اذیت کردن خواهرزادشونن مخصوصا دایی من که تفریحشه😑)
زنگ اخر خورد و همه رفتن خونشون
لارن:سلام ما اومدیم!
انیا:سلام روز اول مدرسه چطور بود
کارلوس:بدک نبود!
دامیان:سلام خوش اومدین اینجارو خونه خودتون بدونید !
لارن و کارلوس:🫤😑
لارن:مگه مهمونیم!
انیا:بیاید ناهار امادست!
رفتن ناهار بخورم
ویو خانه فورجر ها
کارن:سلام کارن اومد(خیر سرت برادر ناتنیشی چرا اینقدر باهاش شباهت داری!)
یور:سلام عزیزم مدرسه چطور بود!
کارن:خوب بود!بابا کجاست!؟
یور:رفته سرکار برو لباساتو عوض کن بیا ناهار بخوریم
کارن:باشه
رفتن ناهار خوردن و یور و کارن رفتن خرید
یور داره وسایل مورد نیاز میخره
یور:کارن چیزی میخوای!؟
کارن:اره!بادوم زمینی!(بقران کسی ندونه برادر واقعی انیاست😑)
خونه دزموند ها
لارن و انیا هم رفتن خرید و دامیان و کارلوس خونن
هردو هم پدر پسری سرشون تو کتابه(خرخونا رو باش)
کارلوس درسشو تموم کرد و گرفت خوابید و دامیان هم داشت خوابش میبرد که لوید زنگ زد
دامیان:الو سلام
لوید:سلام خوبی
دامیان:اره ممنون چیزی شده!!
لوید:زودتر بیا محل کارمون(منظورش سازمانه)کد۱۱۲۵(یعنی ماموریت فوری و اجباری)
دامیان:باشه الان میام
و پا میشه میره
چون این پارت زیاد نوشتم پارت بعدی رو نمیذارم و شرطارو میگم
۱۲ لایک
۶کامنت
فصل ۳ پارت ۵
رفتن کلاس
نشستن سرجاشون که یه دختر اومد سمت کارن
دختره:سلام اسم من لیزاست(اسمشو تو گروهبندی هم گفتم)
کارن:سلام(سرد و خشک)
لیزا خواست یچیزی بگه که استاد وینرسون وارد شد
همه احترام گذاشتن و نشستن سرجاشون
استاد وینرسون داشت داشت درس میداد که کارن یه کاغذ مچاله شده انداخت سمت لارن(خب ببینید لارنینا دو نیمکت جلوتر از کارنینان و تو یه ردیف هستن)
و خورد تو سر لارن و لارن برگشت ببینه کی انداخته دید کارنه!
لارن:(یواش)ملت دایی دارن ما هم دایی داریم خدا به هیچکس دایی نده(الحق راست میگه همه دایی ها عاشق اذیت کردن خواهرزادشونن مخصوصا دایی من که تفریحشه😑)
زنگ اخر خورد و همه رفتن خونشون
لارن:سلام ما اومدیم!
انیا:سلام روز اول مدرسه چطور بود
کارلوس:بدک نبود!
دامیان:سلام خوش اومدین اینجارو خونه خودتون بدونید !
لارن و کارلوس:🫤😑
لارن:مگه مهمونیم!
انیا:بیاید ناهار امادست!
رفتن ناهار بخورم
ویو خانه فورجر ها
کارن:سلام کارن اومد(خیر سرت برادر ناتنیشی چرا اینقدر باهاش شباهت داری!)
یور:سلام عزیزم مدرسه چطور بود!
کارن:خوب بود!بابا کجاست!؟
یور:رفته سرکار برو لباساتو عوض کن بیا ناهار بخوریم
کارن:باشه
رفتن ناهار خوردن و یور و کارن رفتن خرید
یور داره وسایل مورد نیاز میخره
یور:کارن چیزی میخوای!؟
کارن:اره!بادوم زمینی!(بقران کسی ندونه برادر واقعی انیاست😑)
خونه دزموند ها
لارن و انیا هم رفتن خرید و دامیان و کارلوس خونن
هردو هم پدر پسری سرشون تو کتابه(خرخونا رو باش)
کارلوس درسشو تموم کرد و گرفت خوابید و دامیان هم داشت خوابش میبرد که لوید زنگ زد
دامیان:الو سلام
لوید:سلام خوبی
دامیان:اره ممنون چیزی شده!!
لوید:زودتر بیا محل کارمون(منظورش سازمانه)کد۱۱۲۵(یعنی ماموریت فوری و اجباری)
دامیان:باشه الان میام
و پا میشه میره
چون این پارت زیاد نوشتم پارت بعدی رو نمیذارم و شرطارو میگم
۱۲ لایک
۶کامنت
- ۸۱۶
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط