{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*راز دل*

*راز دل*

ماه وش :

کتاب رو بستم ونگاش کردم
- کافی بود
کیهان : اره
دستشو طرفم کشید منظورشونمی فهمیدم
کیهان: کتاب
کتاب رو دادم بهش جعبه شکلات رو طرفم گرفت وگفت : این برای تو شکلات دوست داری
- بله‌
کیهان : از انتخوابت برای شکلات می شد فهمید
- ممنونم یکی کافیه
کیهان : دادم به تو
- برای شام صداتون بزنم
کیهان : اره
کتابو باز کردهمون شعر رو دوباره خوند منم دیگه نموندم ورفتم بیرون واز پله ها سرازیر شدم مامان تو آشپزخونه بود
مامانم : آقا کیهان اومدن
- اره گفت واسه شام صداش کنم معلوم بود خیلی خسته است
مامانم : برو به درس هات برس تا وقتی بخوای صداش کنی
رفتم تو اتاق وشکلاتا رو گذاشتم رو میزبعدم رفتم سراغ کتابهام ومشغول شدم فردا امتحان داشتم منی که نمراتم همیشه عالی بود تو یه معادله بدجور گیر کرده بودم دیگه داشتم روانی می شدم بی خیال بلند شدم رفتم پیش مامان نشسته بود داشت سالاد درست می کرد
مامانم : درست تموم شد
- اره فقط تو یه مسئله گیرکردم روانی شدم
- سلام
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم مامانم با لبخند بلند شد وگفت : خوبی پسرم
کیهان : خوبم بانو خانم گشنم شد
مامانم : میز رو بچین ماه وش
- چشم مامان
وسایلو آماده کردم گذاشتم تو سینی ورفتم رو میز چیدم کیهان اومد پشت میز نشت وگفت : رشته ات چیه؟
- تجربی
کیهان سری تکون دادوگفت : اگه مشکلی تو درست داری بگو
این مجسمه ای غرور چقدر امشب مهربون شده
-ممنونم مزاحمتون میشم اخه
کیهان: نیستی
به کمک مامان میز رو چیدیم وبرگشتیم تو آشپزخونه من چون خیلی گشنم بود زودتر غذا خوردم
مامان : آقا کیهان رفت دخترم برو میز روجم کن
- چشم مامان
رفتم میزرو جم کردم خبری از کیهان نبود انگار تو اتاقش بود منم به مامان کمک کردم ویکم کشش دادم بعدم دفتر کتابمو برداشتم رفتم بالا به مامان گفتم کیهان می خواد کمکم کنه
در اتاقشو زدم جواب نداد رفتم داخل پشت میز کارش بود وسرش تو کاغذ دفترای رو به رویش بود برگشت نگام کرد وصندلیشو چرخوند وگفت : کدومه
کتاب رو باز کردم ونشونش دادم وگفتم : تو کلاس معلم توضیح داد حواسم نبود یادش نگرفتم
کیهان نگاهی انداخت وگفت : دفترت
دفترمو دادمش
کیهان : می خوای سر پا وایسی
صندلی رو گذاشت ونشستم سوال رو تو دفتر نوشت وگفت : دقت کن تا توضیح بدم
خم شدم طرف دفتر واونم توضیح دادبعد از توضیح دادن گفت: دوباره بگم
- نه یاد گرفتم
کیهان : خوبه حافظه خوبی داری
نگاهم به دفتر بود
- ممنون
سرمو بلند کردم نگاهش کردم یهو رعد برق زد از ترس لرزیدم وگفتم : هیییی
خندش گرفت وگفت : ترسیدی
بلند شدم وگفتم : اره از رعد برق می ترسم .ممنون از کمکتون
کیهان : خواهش
صندلیشو چرخوند ومشغول کارش شد
- چیزی احتیاج ندارین ؟
کیهان : چای
سرمو تکون دادم واز اتاق اومدم بیرون در سالن پذیرای باز بود بستمش ومی رفتم پایین دیدم این دختره فانی میاد بالا با دیدنم اخم کرد وگفت : اینا چیه
- کتاب درسم
فانی : خوب کتاب درست تو دستت چیکار می کنه مگه از اتاق کیهان نیومدی
- چرا ...یه
مسئله بود برام حل کرد
فانی: مگه معلم شده میری پیش اون بار اخرت باشه
- آقا کیهان خودشون گفتن
فانی : خودش بی خوده کرده
متعجب نگاش کردم کتابمو کشیداز دستم تعادلمواز دست دادم افتادم کتابم پرت کرد پایین
- چرا کتابمو پرت می کنی
فانی : شانس اوردی خودتو پرت نمی کنم
- مگه چیکار کردم
دستمو نگاه کردم که قرمز شده بودوبه شدت درد می کرد
فانی : گمشو پایین نبینمت
- چی شده چیکار کردی فانی
برگشتم نگاش کردم از پله ها اومد پایین
کیهان : میگم چیکار کردی فانی
فانی : بخاطر این صداتو برام بلند می کنی
کیهان : بخاطر چی به خودت جرات میدی به من میگی بی خود کردم
دیدگاه ها (۱)

*راز دل*ماه وش :فانی داد زدو گفت : صداتو برای من بلند نکن کی...

*راز دل*ماه وش : کیهان نگاهی بهم انداخت وگفت : دستت باد کرده...

*راز دل*ماه وش:عصر بود وهوا بارونی داشتم از پنجره بارونو نگا...

*راز دل*مستانه :آفرین خانم برای بار سوم توضیح داد ومنم با آر...

P5

مافیای من.......

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط