{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*راز دل*

*راز دل*

ماه وش :
فانی داد زدو گفت : صداتو برای من بلند نکن کیهان بخاطر این دختره ای کلفت
بلند شدم
کیهان : برو بیرون فانی
فانی : منو بیرون می کنی
با دست هولم داد وگفت : بخاطر این
کیهان : دیگه داری پر رو میشی نبینمت
کیهان دستشو گرفت واز پله ها برد پایین
فانی : من نامزادتم کیهان
کیهان : منم کیهانم تا حالا چیزی دیدی از من که بهم شک داری ؟
فانی نگاش کرد بعد آروم گفت : می دونی دوست ندارم هیچ زن یا دختری بیاد طرفت
کیهان : بعدا حرف می زنیم برو فانی
فانی : این همه راه تو این بارون اومدم میگی برو
کیهان : می دونی عصبیم می کنی دوست ندارم کنارم باشی پس برو
فانی : باشه
فانی رفت ودرم محکم بست
کتابمو برداشتم از درد لبامو رو هم فشار میدادم
کیهان :دستت چی شد
- هیچی
رفتم تو اتاق مامانم خواب بود یه مسکن خوردم وخوابیدم

صبح با صدای زنگ ساعت بیدارشدم لباس های فرمم رو پوشیدم از درد نمی تونستم دستمو تکون بدم کیمو برداشتم ورفتم
بیرون بخاطر اینکه دیشب بارون زده بود هوا امروز عالی بود اقا مهران منتظرم بود نشستم تو ماشین راه افتاد ولی درد دستم داشت دیونه ام می کرد وکم کم اشکم در اومد ولی بخاطر امتحانم که شده باید تحمل می کردم از ماشین پیاده شدم نگار اومد استقبالم وگفت: چی شده چرا صورتت قرمز شده
- دستم خیلی درد می کنه از رو پله ها افتادم
نگار : عزیزم چرا نرفتی دکتر ؟
تحمل می کنم بخاطر امتحان
رفتیم داخل ساعت دوم امتحان داشتم رفتیم داخل ورفتیم تو کلاس تا معلممون بیاد رو نیمکت سرد نشستیم وگفتم : دردش خیلی بده نمی تونم تکونش بدم
نگار : چقدر باد کرده
زنگ خورد وهمه اومدن تو کلاس آقای رضایی اومد داخل هنوز درس شروع نشده در کلاس رو زدن یکی از ناظم هابود خانم پیام
- سلیمی بیا دفتر
نگار نگاهم کرد وگفت : چی شده ؟
- نمی دونم
همراه خانم پیام اومدم بیرون ورفتیم دفتر از دیدن کیهان تعجب کردم نگاهی بهم انداخت وگفت : خوبی
چیزی نگفتم مدیر مدرسه گفت: بیا امتحانتو بنویس وبرو دکتر چرا نگفتی مریضی
- مهم نیست
کیهان اخم کرد وگفت : چرا مهم نیست ؟!
سکوت کردم خانم پیام برگه ای امتحان رو گذاشت رو میز وگفت : بنویس
نشستم پشت میز وشروع کردم نوشتن جواب سوال ها بعد که تموم شد گفتم : تموم شد
خانم پیام برگه رو گرفت وگفت : عالی دختر مثله همیشه جواب همه رو نوشتی
مدیر مدرسه گفت: ماه وش شاگردنمونه ای مدرسمونه به بچه ها هم خیلی کمک می کنه
کیهان : خوبه پس بیشتر هواشو داشته باشید
از جیبش از همون کاغذای که اون شب مهمونی بهم داده بود یکی از دفترچه جدا کرد وگذاشت روی میز خانم مدیر وگفت: ناقابله برای کمک به مدرسه
خانم مدیر چشاش برق زد وناباور برگه رو نگاه می کرد
- ممنون آقای کیانی انشالله خیر ببینید
کیهان نگاهم کرد وگفت: کیفتو بیاروبیا تو حیاط منتظرم
رفتم از کلاس کیفمو آوردم وبه نگارگفتم میرم دکتر تموم وجودش سوال شده بود
کیهان منتظرم بود رفتم کنارش نگاهی بهم انداخت وگفت: کلا لج کردی که حرفم نمی زنی
سرمو پایین انداختم وپشت سرش راه افتادم ماشینش محشر بود خیلی خوشگل وسفید رنگ یکم کثیف شده بود ولی داخل ماشین تمیز بود وبوی عطر خوبی میومد اون شب مهمونی ماشینش متفاوت بود فکر کنم سیاه بود
کیهان : دستت باد کرده
دیدگاه ها (۳)

*راز دل*ماه وش : کیهان نگاهی بهم انداخت وگفت : دستت باد کرده...

*راز دل*کیارش: طبق معمول هر روزم خانم خواب بود وصبحانه آماده...

*راز دل*ماه وش :کتاب رو بستم ونگاش کردم - کافی بود کیهان : ا...

*راز دل*ماه وش:عصر بود وهوا بارونی داشتم از پنجره بارونو نگا...

part5

مینا سان عکس فیک رو گم کردم این رو می‌زارمخب لتس گووو✨✨_____...

وقتی هم معلمت هست ،و هم دوست پسرت امتحانت رو خراب میکنی باه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط