داستان های ترسناک شما پارت سوم
داستان های ترسناک شما پارت سوم
روزی دختری به نام آنی به اردو میره داشتن میرفتن وقتی رسیدند رفتن تا بازی کنن اما یهو معلم ها ناپدید میشن بچه ها که مشغول بازی میشن یک دفعه صدای بلندی میگه از اینجا برین بیرون بدون اجازه من داخل خونه من اومدین بچه ها که از ترس داشتن میرفتن یه هو یکی از دوستان آنی میوفته بقیه داشتن میرفتن حواسشان نبود وقتی رسیدند میبینند که دوست آنی باترس فراوان میاد و میگه سانی اونجاست نجاتش بدین آنقدر ترسیده بود و میگفت بیا اون دوستون داره سانی با چشمای خونی به آنی زل زده بود همان لحظه ناپدید شد بعد چند روز تحقیق فهمیدند که 😢 اون خونه ای که اردو بچه ها بود صاحبش خود کشی کرده و روحش .....
داستان های ترسناک شما پارت اول
میدونی ترسناک ترین موقع زندگی چه زمانیه؟
یه روز تنها داخل خونه اکسپلورت هم خالیه گرسنت میشه میری در یخچال رو باز میکنی احساس میکنی یه چیزی بالاست که یک موجود دقیقا شبیه جن فیلم ها روی سقف روی تو پرت میشه از روی تختت میپری پایین میفهمی خواب بودی ولی گوشه اتاقت رو نگاه میکنی میبینی یکی لبخند زده که شکل بدی سایه مانند داره و کم کم بهت نزدیک میشه هر چی بیشتر نزدیک میشه لبخندش بزرگ تر میشه کم کم فکر میکنی الانه که جر بخوره و هعی نزدیک و نزدیک تر جیغ میکشی یهو توی خواب از خواب میپری و فکر میکنی خوابی یا بیدار بعد دوباره از خواب میپری و هنوز نمیدونی خوابی بیداری از روی تختت بلند میشی از پله ها که پایین میری یه صدایی میاد همه جا تاریک نگاه به ساعت میکنی میبینی اووووو ساعت چهار صبحه همه جا رو میگردی میبینی مامانت نیست به یک برگه بر میخوری که نوشته:
«الان از خواب بیدار شدی درسته؟ پس گاز رو روشن کن
دوست دار تو مامانی❤💋»
نگاه میکنی عه این که دست خط مامانم نیست خیلی میترسی و یک نگاهی به گاز میندازی به هر حال که روشنش میکنی ببینی چی میشه از اشپزخونه بیرون میای میخوای بری داخل اتاق طبقه بالا یهو چشم های قرمز با لبخندی درد اور و ترسناک میبینی درسته همونیه که داخل خواب دیدی ولی اینبار معلومه که بیداری چشم های از حلقه بیرون زدش و اون لبخند پلیدانه تو رو خشک میکنه ولی واقعا میترسی با تمام وجود جیغ میکشی ولی اون سایه هر بار که
ادامش داخل پست بعدی
روزی دختری به نام آنی به اردو میره داشتن میرفتن وقتی رسیدند رفتن تا بازی کنن اما یهو معلم ها ناپدید میشن بچه ها که مشغول بازی میشن یک دفعه صدای بلندی میگه از اینجا برین بیرون بدون اجازه من داخل خونه من اومدین بچه ها که از ترس داشتن میرفتن یه هو یکی از دوستان آنی میوفته بقیه داشتن میرفتن حواسشان نبود وقتی رسیدند میبینند که دوست آنی باترس فراوان میاد و میگه سانی اونجاست نجاتش بدین آنقدر ترسیده بود و میگفت بیا اون دوستون داره سانی با چشمای خونی به آنی زل زده بود همان لحظه ناپدید شد بعد چند روز تحقیق فهمیدند که 😢 اون خونه ای که اردو بچه ها بود صاحبش خود کشی کرده و روحش .....
داستان های ترسناک شما پارت اول
میدونی ترسناک ترین موقع زندگی چه زمانیه؟
یه روز تنها داخل خونه اکسپلورت هم خالیه گرسنت میشه میری در یخچال رو باز میکنی احساس میکنی یه چیزی بالاست که یک موجود دقیقا شبیه جن فیلم ها روی سقف روی تو پرت میشه از روی تختت میپری پایین میفهمی خواب بودی ولی گوشه اتاقت رو نگاه میکنی میبینی یکی لبخند زده که شکل بدی سایه مانند داره و کم کم بهت نزدیک میشه هر چی بیشتر نزدیک میشه لبخندش بزرگ تر میشه کم کم فکر میکنی الانه که جر بخوره و هعی نزدیک و نزدیک تر جیغ میکشی یهو توی خواب از خواب میپری و فکر میکنی خوابی یا بیدار بعد دوباره از خواب میپری و هنوز نمیدونی خوابی بیداری از روی تختت بلند میشی از پله ها که پایین میری یه صدایی میاد همه جا تاریک نگاه به ساعت میکنی میبینی اووووو ساعت چهار صبحه همه جا رو میگردی میبینی مامانت نیست به یک برگه بر میخوری که نوشته:
«الان از خواب بیدار شدی درسته؟ پس گاز رو روشن کن
دوست دار تو مامانی❤💋»
نگاه میکنی عه این که دست خط مامانم نیست خیلی میترسی و یک نگاهی به گاز میندازی به هر حال که روشنش میکنی ببینی چی میشه از اشپزخونه بیرون میای میخوای بری داخل اتاق طبقه بالا یهو چشم های قرمز با لبخندی درد اور و ترسناک میبینی درسته همونیه که داخل خواب دیدی ولی اینبار معلومه که بیداری چشم های از حلقه بیرون زدش و اون لبخند پلیدانه تو رو خشک میکنه ولی واقعا میترسی با تمام وجود جیغ میکشی ولی اون سایه هر بار که
ادامش داخل پست بعدی
- ۲.۳k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط