دانشگاه وانیلی
دانشگاه وانیلی
فیک تهکوک/ پارت۴۲
تهیونگ : دهنتو ببند بگووو جونگ کوک کجاستت ؟؟؟
《زیر دستای مینسو اومدم تا جلوی تهیونگ رو بگیرن 》
×هی.هی تمومش کن (دستشو روی شونه تهیونگ میزاره و به عقب هولش میده)
تهیونگ : (دست اون یارو رو از روی شونش برمیداره و جتی محکم تر هلش میده) ول کن عوضی ..
سانی : ولش کنین ..
تهیونگ : سانی بیخیال شو .. با زبون خوش بگو جونگ کوک کجاست
سانی : ن.نمیدونم
تهیونگ : (پوزخندمیزنه) نمیدونی ؟؟
سانی : دارم جدی میگم نمیدونم
تهیونگ : (به سانی نزدیک تر میشه) اوه دختر.. تو از اونم که فکر میکردم حرومزاده تری .. انقدر شر و ور نگو . "جونگ کوک کجاست؟"
سانی : هی ته .. جونگ کوک فرار کرده . الانم دنبالشیم . میتونی بری تو انبارو بگردی
《تنهای به سانی میزنه و در انبار رو با شتاب باز میکنه همه جارو میگرده . به اون آشپز خونه میرسه . گوشیه جونگ کوک رو پیدا میکنه . طنابی که باهاش دست پای کوک رو بستن خونی بود حتما خیلی سفت بسته بودن . با دیدن این صحنه ها بیشتر کنترلش رو از دست میداد . از روی زمین بلند میشه که.. از پنجرهی کوچیک و شکستهی اون آشپزخونه توی فاصلهی خیلی دور . جونگ کوک رو میبینه که روی زمین افتاده و به نرده های باغ نزدیک انبار تکیه داد . اول نگرانش شد . خیلی نگران ولی بعد که دید هنوز بدنش تکون میخوره . خیالش راحت شد .(اوه وانیل کوچولو بازم تو خواب راه رفتی؟) همینجور که چشمش به جونگ کوک بود . ولما . مثل قبلا پارچهای رو روی دهنش تهیونگ میگیره و آروم آروم بیهوشش میکنه . البته که کار آسونی نبود . تهیونگ دست ولما رو میکشید و ولما برای اینکه کامل تهیونگ رو بیهوش کنه به پنجره ی شکسته تکیه داد و سرش خون اومد ولی جدی نگرفت با خودش گفت یه زخم کوچیکه .. تهیونگ رو بردن طبقهی بالا . دست پاهاش بستن . جونگ کوک رو هم پیدا کردن . اونا نمیخواستن که جونگ کوک بفهمه تهیونگ اینجاست پس هرجور شده بود نزاشتن جونگ کوک بفهمه》
سانی : راستشو بگو کجا رفته بودی
جونگ کوک : جدی میگم هیچی یادم نمیادد
سانی : فکر کنم کنم توهم مثل اون تهیونگ عوضی(دیس ایز فیک) خیلی برات فرقی نداره کی کنارت باشه . توهم فقط تا یه مدتی عاشق میمونی بعدش اونی که جلوته برات میشه یه مزاحم و از زندگیت میندازیش بیرون
جونگ کوک : خب اگه اینجوره من که رفتم بیرون . چرا فرار نکردم . وقت کم داشتم ؟ خون روی اون طناب خشک شده . اگه تهیونگ برام مهم نبود فرار میکرد نه اینکه دوباره اینجا باشم
فیک تهکوک/ پارت۴۲
تهیونگ : دهنتو ببند بگووو جونگ کوک کجاستت ؟؟؟
《زیر دستای مینسو اومدم تا جلوی تهیونگ رو بگیرن 》
×هی.هی تمومش کن (دستشو روی شونه تهیونگ میزاره و به عقب هولش میده)
تهیونگ : (دست اون یارو رو از روی شونش برمیداره و جتی محکم تر هلش میده) ول کن عوضی ..
سانی : ولش کنین ..
تهیونگ : سانی بیخیال شو .. با زبون خوش بگو جونگ کوک کجاست
سانی : ن.نمیدونم
تهیونگ : (پوزخندمیزنه) نمیدونی ؟؟
سانی : دارم جدی میگم نمیدونم
تهیونگ : (به سانی نزدیک تر میشه) اوه دختر.. تو از اونم که فکر میکردم حرومزاده تری .. انقدر شر و ور نگو . "جونگ کوک کجاست؟"
سانی : هی ته .. جونگ کوک فرار کرده . الانم دنبالشیم . میتونی بری تو انبارو بگردی
《تنهای به سانی میزنه و در انبار رو با شتاب باز میکنه همه جارو میگرده . به اون آشپز خونه میرسه . گوشیه جونگ کوک رو پیدا میکنه . طنابی که باهاش دست پای کوک رو بستن خونی بود حتما خیلی سفت بسته بودن . با دیدن این صحنه ها بیشتر کنترلش رو از دست میداد . از روی زمین بلند میشه که.. از پنجرهی کوچیک و شکستهی اون آشپزخونه توی فاصلهی خیلی دور . جونگ کوک رو میبینه که روی زمین افتاده و به نرده های باغ نزدیک انبار تکیه داد . اول نگرانش شد . خیلی نگران ولی بعد که دید هنوز بدنش تکون میخوره . خیالش راحت شد .(اوه وانیل کوچولو بازم تو خواب راه رفتی؟) همینجور که چشمش به جونگ کوک بود . ولما . مثل قبلا پارچهای رو روی دهنش تهیونگ میگیره و آروم آروم بیهوشش میکنه . البته که کار آسونی نبود . تهیونگ دست ولما رو میکشید و ولما برای اینکه کامل تهیونگ رو بیهوش کنه به پنجره ی شکسته تکیه داد و سرش خون اومد ولی جدی نگرفت با خودش گفت یه زخم کوچیکه .. تهیونگ رو بردن طبقهی بالا . دست پاهاش بستن . جونگ کوک رو هم پیدا کردن . اونا نمیخواستن که جونگ کوک بفهمه تهیونگ اینجاست پس هرجور شده بود نزاشتن جونگ کوک بفهمه》
سانی : راستشو بگو کجا رفته بودی
جونگ کوک : جدی میگم هیچی یادم نمیادد
سانی : فکر کنم کنم توهم مثل اون تهیونگ عوضی(دیس ایز فیک) خیلی برات فرقی نداره کی کنارت باشه . توهم فقط تا یه مدتی عاشق میمونی بعدش اونی که جلوته برات میشه یه مزاحم و از زندگیت میندازیش بیرون
جونگ کوک : خب اگه اینجوره من که رفتم بیرون . چرا فرار نکردم . وقت کم داشتم ؟ خون روی اون طناب خشک شده . اگه تهیونگ برام مهم نبود فرار میکرد نه اینکه دوباره اینجا باشم
- ۲.۹k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط