{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی وفایی کرد و من را عاقبت از یاد برد

بی وفایی کرد و من را عاقبت از یاد برد
در دلم طوفان شد و رویای من راباد برد
در گلوی خاطراتم ردی از زخمش نشست
بغض احساس ترک برداشته ، فریاد برد
نا امیدی ساکن قلبم شد و از بخت بد
گردنم را زیر تیغ محنت جلاد برد
گفتگوی عشق و نفرت در میان هر سکوت
سهم دل را این وسط یک قاتل شیاد برد
شاید این رسم زمانه بوده و تقدیر ما
عشق را من کاشتم و آن دیگری دلشاد برد
مثل آن شیرین عاشق پیشه ی تنها شده
از قضا جور و جفایش را فقط فرهاد برد
رنگ زرد از بی کسی ها و خطوط چهره ام
یادگاری مانده از حسی که آن صیاد برد
دیدگاه ها (۷)

تا نوشتم شعر نم نم زیر چتر عاشقی رعد برق بی وفایی بوسه بارا...

نفرین به شب و حالت بی روح روانشنفرین به سکوتی که شده...

جریمه کرده ای مرا؟ بی تو نفس نمی کشم!تَرکه بزن!جریمه کُن! پا...

آنقــــــدر خسته شده دل که فقط می باردآسمـــــان هم نفسش بغض...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط