{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمان چشمهای بی انتها پارت

اسم رمان 《 چشمهای بی انتها 》پارت ۴
ليويا : نگاهش کردم و از پشت میله ها بیرون اوردمش
اری امروز تو طعمه من هستی هههه ههههه هههههه
خنده کل سیاه چال را فرا گرفته بود
لیویا : شاید این است خوشحالی؟؟ این است خنده؟
پس این حس را دارد !!! زیباست آری زیباست خندیدن
به او نگاه کردم صورتی جوان اما شکسته نمیدانم اما چیزی را حس کردم اما نمیدانستم ان حس چیست ..
ملکه مارگارتا : اری تو ليويایی من هستی لیویایی عزیز من پس امدی.. همانطور که جادوگر گفته بود ...
پادشاه برای اینکه احساس را به دخترم ندهم مرا سالها زندانی کرد مرا از او محروم کرد و من را در سیاه چاله زندانی کرد حال دارم او را میبینم اری من دختر عزیزم را دارم میبینم برای همین دیگر نمیتوانم چیزی بگوییم او مرا نمیشناسد او احساسی ندارد ولی من میتوانم ...
میتوانم اخرین محبت خود را نیز به او بکنم ...
ملکه مارگارتا خطاب به لیویا : مرا بکش اری اگر مرا بکشی هسته ۱۰۰۰ ساله تذهیب را بدست خواهی اورد و قدرتمند میشویی
در ذهن ملکه مارگارتا : باشد که سالها با این هسته تمام عمر با تو باشم.. :)🙂
ليويا : دیگر بازی بس است با این حرفت حس خوشحالی را از من بردی
پس دیگر زنده نخواهی ماند زیرا دیگر استفاده ای برایم نداری
تاریکی همه جا را در سیاه چاله گرفت...
ملکه مارگارتا .... به دست فرزند خود ... کشته شد ...
ليويا : وقتی از سیاه چاله بیرون اومدم همه چی مثل قبل بود ولی احساس قدرت میکردم دیگه قدرتی نمونده بود که بدست بیارم همه کتاب های باستانی رو خونده بودم و چیزی نبود که بدست بیارم ولی ... اون زن کی بود؟ نمیدونم ولی یه لحظه بهم لبخند داد اما بعد از کشتنش دیگه خوشحال نبودم فردا میرم در حضور شاه شاید از او بپرسم ...
قدرت قدرت قدرت اری من قدرتمند هستم هههه ههههه ههههههه💀💀💀

@ti_m_e
دیدگاه ها (۹)

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۵پادشاه گرگ ها : پس امدی فر...

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۳باد از هر طرف میوزید اسمان...

@ti_m_e

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط