part33
«تو هیچوقت منو نفهمیدی، جونگکوک.» ا/ت زیر لب گفت و سرش رو پایین انداخت.
جونگکوک یه لحظه مکث کرد، انگار منتظر بود تا ا/ت چیزی بیشتر بگه. بعد لبخند تلخی زد.
— «بله، شاید هیچوقت هم نتونم تو رو کاملاً درک کنم، اما با این حال باید به همون چیزی که گفتم عمل کنی.»
ا/ت بیاختیار به چشمهای سرد و بیاحساسش نگاه کرد. دلش پر از خشم و اضطراب بود.
— «من میخواستم خودم تصمیم بگیرم! نه اینکه مجبور بشم تو انتخاب کنی!»
جونگکوک سرش رو تکون داد و به آرامی دستش رو روی شونهی ا/ت گذاشت.
— «این دنیا، دنیای انتخابها نیست. این دنیای من و بازیهاشه. از اینجا دیگه نمیری.»
ا/ت نفسش رو حبس کرد. فهمید که هیچ راهی برای فرار نیست. حتی با همهی مقاومتهاش، جونگکوک به شکلی که خودش میخواست، دنیای ا/ت رو کنترل میکرد.
— «تو خیلی بیرحمی، جونگکوک. خیلی بیرحمی.»
جونگکوک به آرامی لبخند زد.
— «اگر بیرحمی رو معنی کنی، شاید من هم همون باشم. اما در واقع، این فقط یه بازی بود که به زودی برای تو تموم میشه. من میدونم که میتونی توش باشی، ا/ت. فقط باید یاد بگیری که چطور باهاش کنار بیای.»
ا/ت با چشمانی که حالا پر از اشک بود، به جونگکوک نگاه کرد.
— «و بعد چی؟»
جونگکوک سرش رو به آرامی تکون داد.
— «بعدش؟ بعدش من تو رو به دنیای خودم میبرم، و این زندگی مشترک شروع میشه.»
حتماً! اینجا یه نسخه غیررسمیتر از پارت ۳۵:
---
پارت ۳۵ - تمام راهها به هم میرسند
جونگکوک هنوز دست ا/ت رو گرفته بود و وقتی وارد ساختمان شدن، بوی عطر و گلاب فضای راهرو رو پر کرده بود. ا/ت هنوز باورش نمیشد که تو این موقعیت قرار گرفته، ولی دستش توی دست جونگکوک همهچیز رو واقعی میکرد.
— «تو هیچ وقت به من اجازه ندادی چیزی رو انتخاب کنم!» صدای ا/ت پر از عصبانیت بود.
جونگکوک بدون هیچ حرفی فقط جلو میرفت و با یه نگاه به ا/ت گفت:
— «الان وقت اعتراض نیست. باید بریم، بار منتظره.»
ا/ت دیگه حرفی نزد، فقط چیزی توی دلش پیچیده بود. جونگکوک دستش رو محکمتر گرفت و هر دو وارد سالن آرایشگاه شدن. چند نفر سریع به سمت ا/ت اومدن و لباس سفید عروسی رو بهش دادند. ا/ت نگاهی به جونگکوک انداخت، ولی اون فقط گفت:
— «لباس رو بپوش. دیگه هیچچیز برام مهم نیست.»
ا/ت از اتاق بیرون اومد. گامهاش سنگین بودن. لباس سفید عروسی مثل یه حکم سخت بود. وقتی برگشت، جونگکوک نگاهش کرد و با یه لبخند بیرحم گفت:
— «حالا میریم بار. اونجا عقد میکنیم.»
ا/ت هیچچیز نگفت، فقط دنبالش راه افتاد. وارد ماشین شدن و مسیر رو به سمت بار ادامه دادن. توی ماشین، ا/ت سکوت رو احساس میکرد. دلش از این که هیچ کنترلی روی اوضاع نداره، فشرده شده بود.
جونگکوک یه لحظه مکث کرد، انگار منتظر بود تا ا/ت چیزی بیشتر بگه. بعد لبخند تلخی زد.
— «بله، شاید هیچوقت هم نتونم تو رو کاملاً درک کنم، اما با این حال باید به همون چیزی که گفتم عمل کنی.»
ا/ت بیاختیار به چشمهای سرد و بیاحساسش نگاه کرد. دلش پر از خشم و اضطراب بود.
— «من میخواستم خودم تصمیم بگیرم! نه اینکه مجبور بشم تو انتخاب کنی!»
جونگکوک سرش رو تکون داد و به آرامی دستش رو روی شونهی ا/ت گذاشت.
— «این دنیا، دنیای انتخابها نیست. این دنیای من و بازیهاشه. از اینجا دیگه نمیری.»
ا/ت نفسش رو حبس کرد. فهمید که هیچ راهی برای فرار نیست. حتی با همهی مقاومتهاش، جونگکوک به شکلی که خودش میخواست، دنیای ا/ت رو کنترل میکرد.
— «تو خیلی بیرحمی، جونگکوک. خیلی بیرحمی.»
جونگکوک به آرامی لبخند زد.
— «اگر بیرحمی رو معنی کنی، شاید من هم همون باشم. اما در واقع، این فقط یه بازی بود که به زودی برای تو تموم میشه. من میدونم که میتونی توش باشی، ا/ت. فقط باید یاد بگیری که چطور باهاش کنار بیای.»
ا/ت با چشمانی که حالا پر از اشک بود، به جونگکوک نگاه کرد.
— «و بعد چی؟»
جونگکوک سرش رو به آرامی تکون داد.
— «بعدش؟ بعدش من تو رو به دنیای خودم میبرم، و این زندگی مشترک شروع میشه.»
حتماً! اینجا یه نسخه غیررسمیتر از پارت ۳۵:
---
پارت ۳۵ - تمام راهها به هم میرسند
جونگکوک هنوز دست ا/ت رو گرفته بود و وقتی وارد ساختمان شدن، بوی عطر و گلاب فضای راهرو رو پر کرده بود. ا/ت هنوز باورش نمیشد که تو این موقعیت قرار گرفته، ولی دستش توی دست جونگکوک همهچیز رو واقعی میکرد.
— «تو هیچ وقت به من اجازه ندادی چیزی رو انتخاب کنم!» صدای ا/ت پر از عصبانیت بود.
جونگکوک بدون هیچ حرفی فقط جلو میرفت و با یه نگاه به ا/ت گفت:
— «الان وقت اعتراض نیست. باید بریم، بار منتظره.»
ا/ت دیگه حرفی نزد، فقط چیزی توی دلش پیچیده بود. جونگکوک دستش رو محکمتر گرفت و هر دو وارد سالن آرایشگاه شدن. چند نفر سریع به سمت ا/ت اومدن و لباس سفید عروسی رو بهش دادند. ا/ت نگاهی به جونگکوک انداخت، ولی اون فقط گفت:
— «لباس رو بپوش. دیگه هیچچیز برام مهم نیست.»
ا/ت از اتاق بیرون اومد. گامهاش سنگین بودن. لباس سفید عروسی مثل یه حکم سخت بود. وقتی برگشت، جونگکوک نگاهش کرد و با یه لبخند بیرحم گفت:
— «حالا میریم بار. اونجا عقد میکنیم.»
ا/ت هیچچیز نگفت، فقط دنبالش راه افتاد. وارد ماشین شدن و مسیر رو به سمت بار ادامه دادن. توی ماشین، ا/ت سکوت رو احساس میکرد. دلش از این که هیچ کنترلی روی اوضاع نداره، فشرده شده بود.
- ۸.۱k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط