part34
فضای داخل بار به شدت متفاوت از همیشه بود. هر چیزی توی این لحظه به نظر خاص و متفاوت میرسید. چراغهای کمنور، موسیقی آرام، و در گوشهای از اتاق، یک میز بلند با کاغذهای سفید و قلمهایی که آماده بودند تا امضا بشه.
جونگکوک و ا/ت وارد شدند و نگاهها به سمتشون کشیده شد. همه چیز آماده بود. همهچیز از قبل برنامهریزی شده بود.
عقد بدون هیچ حرف اضافهای شروع شد. مردی که جلوی میز ایستاده بود، کاغذها رو باز کرد و با صدای محکم گفت:
— امروز، جونگکوک و ا/ت در اینجا به عقد هم درمیارم (بلد نیستم چیکار میکنن)
صدای قلم روی کاغذ فقط به گوش میرسید. هیچ چیز دیگری نبود که توی ذهن ا/ت بمونه. تمام دنیا فقط حول این لحظه میچرخید. احساس میکرد که همه چیز به سرعت در حال تغییر بود.
بعد از این که عقد تمام شد، جونگکوک دستش رو به آرامی به سمت ا/ت دراز کرد و گفت:
— بیا با هم برقصیم.
ا/ت فقط نگاهش کرد و بعد از چند ثانیه تردید، دستش رو در دستش گذاشت. در حالی که به هم نزدیکتر میشدند، جونگکوک با لحن ملایم گفت:
— هیچچیز از این به بعد مثل قبل نمیشه بود. تو فقط مال من میشی
رقصشون آرومشروع شد. موزیک به ملایمی در فضا پخش میشد و همه چیز به نظر رویا میومد. هیچ کلمهای رد و بدل نشد، فقط نگاهها و احساسات درون رقص میریخت. هر گام که برمیداشت ، احساساتش در دل ا/ت بیشتر پیچیده میشد.
در حین رقص، جونگکوک به آرومی سرش رو پایین اورد و لبهایش رو نزدیک به گوشه لب ا/ت برد. یه بوسه طولانی گذاشت. ا/ت نمیتونست خودش رو کنترل کنه. و لحظهای که بوسه تموم شد، هنوز حس میکرد قلبش داره تندتر میزنه.
در همون لحظه، تهیونگ که از گوشهای از بار کنار نوشیدنی ها نشسته بود، با دوربین گوشیاش همه چیز رو ضبط میکرد. هیچچیزی از این لحظه رو از دست نمیداد. لبخندی روی لبش بود و انگار که میدونست این لحظه برای هر دوی اونها خیلی مهمه.
وقتی رقص تموم شد، جونگکوک دست ا/ت رو گرفت و کنار گوشش گفت:
— دیگه هیچچیزی مثل قبل نمیمونه. تو هیچ جایی برای فرار نداری.
ا/ت لبخندی زد و نگاهش رو از جونگکوک برداشت. میدونست که حالا دیگه به جایی رسیده که انتخابهایش به شدت محدود شدهاند.
جونگکوک و ا/ت وارد شدند و نگاهها به سمتشون کشیده شد. همه چیز آماده بود. همهچیز از قبل برنامهریزی شده بود.
عقد بدون هیچ حرف اضافهای شروع شد. مردی که جلوی میز ایستاده بود، کاغذها رو باز کرد و با صدای محکم گفت:
— امروز، جونگکوک و ا/ت در اینجا به عقد هم درمیارم (بلد نیستم چیکار میکنن)
صدای قلم روی کاغذ فقط به گوش میرسید. هیچ چیز دیگری نبود که توی ذهن ا/ت بمونه. تمام دنیا فقط حول این لحظه میچرخید. احساس میکرد که همه چیز به سرعت در حال تغییر بود.
بعد از این که عقد تمام شد، جونگکوک دستش رو به آرامی به سمت ا/ت دراز کرد و گفت:
— بیا با هم برقصیم.
ا/ت فقط نگاهش کرد و بعد از چند ثانیه تردید، دستش رو در دستش گذاشت. در حالی که به هم نزدیکتر میشدند، جونگکوک با لحن ملایم گفت:
— هیچچیز از این به بعد مثل قبل نمیشه بود. تو فقط مال من میشی
رقصشون آرومشروع شد. موزیک به ملایمی در فضا پخش میشد و همه چیز به نظر رویا میومد. هیچ کلمهای رد و بدل نشد، فقط نگاهها و احساسات درون رقص میریخت. هر گام که برمیداشت ، احساساتش در دل ا/ت بیشتر پیچیده میشد.
در حین رقص، جونگکوک به آرومی سرش رو پایین اورد و لبهایش رو نزدیک به گوشه لب ا/ت برد. یه بوسه طولانی گذاشت. ا/ت نمیتونست خودش رو کنترل کنه. و لحظهای که بوسه تموم شد، هنوز حس میکرد قلبش داره تندتر میزنه.
در همون لحظه، تهیونگ که از گوشهای از بار کنار نوشیدنی ها نشسته بود، با دوربین گوشیاش همه چیز رو ضبط میکرد. هیچچیزی از این لحظه رو از دست نمیداد. لبخندی روی لبش بود و انگار که میدونست این لحظه برای هر دوی اونها خیلی مهمه.
وقتی رقص تموم شد، جونگکوک دست ا/ت رو گرفت و کنار گوشش گفت:
— دیگه هیچچیزی مثل قبل نمیمونه. تو هیچ جایی برای فرار نداری.
ا/ت لبخندی زد و نگاهش رو از جونگکوک برداشت. میدونست که حالا دیگه به جایی رسیده که انتخابهایش به شدت محدود شدهاند.
- ۴.۹k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط