محدودیت انتخاب
عکس دوم عکس یریم یا همون یوری و عکس سوم عکس برادر یوریم( ی چانگ) هست
من همین الان کراش زدم رو داداشه داداشم برا من بقه برا شما😁
#پارت ۱#
سلام من یوری هستم یه جاسوس که باید به دو گروه مافیاه کله گنده ملحق شم وازشون اطلاعات بکشم امروز روز اولم توی مافیایی بندر است.
§ سلام من یوری هستم .
× من آکوتاگاوا هستم کدوم چوخه هستی یوری.
§ جوخه یاقوت کبود
× رئیس بزرگ الان معمورئت هستند پس. ایشون برای معددتی جانشین ایشون هستند .
§ یعنی من باید زیر دست رئیس فعلی باشم تا رئیس بیاد
× بله یوری الان برید به اتاق کار ایشون
§ چشم
( اتاق رئیس فعلی)
§ سلام من یوری تازه کاره هستم
® بشین
§ چشم
® گفتی یوری هستی
§ بله رئیس
® اسمم دانجینه بهم بگو دانجین
§ ولی شما رئیس من هستین
® من فعلا رئیست هستم بعد اینکه بابام بیاد من میشم همکارت پس راحت باش الآنم مرخصی
§ ممنون دانجین پس میبینمت
® همینطور
( یوری)
الکی استرس داشتم اون باهم خوب رفتار کرد حالا نوبت آژانس کارآگاهی مسلح خوب رسیدم
§ سلام به همگی من یوری هستم کار آموز جدید قرار زیر دست آقای اوسامو تعلیم ببینم
© ایشون نیستند و به جای ایشون باید زیر دست من کار کنی
§
© چرا خشکت زده ولش منو داریک میتونی صدا کنی همین مرخصی
( بیرون )
( یوری)
چرا رئیس های هر دو سازمان کیه هم هستند ولی اخلاقشون نه شاید اونا یکی هستند باید تحت دوشو در بیارم
§باید خودمو بهشون نزدیک کنم هر طوری شده
® خودتو به می نزدیک کنی یوری
§ یا خدا ترسیدم دانجین
® من ترسناکم
§ نه منظورم این نبود
® خوب اینجا چیکار میکنی
§ داشتم میرفتم پیش برادرم
® برادر داری
§ اره
® چه تصادفی منم داشتم
§ چرا داشتی
® بیا بریم بشینیم تو اون بار حرف بزنیم
§ ام باش بریم
® خوب بزار از اول بگم
جوری که یادم میاد یک روز مونده بود به تولد ۶سالگی منو برادر دوقلوم
§ برادر دوقلوتون
® بله
§ ببخشید پریدم وسط حرفت
® نه اشکالی نداره
خوب داشتم میگفتم چیزی به تولدمون نمونده بود که برادرم و گرگان گرفتند پدرم برای نجات برادرم دنبال اون گرگان گیرا رفت و بعد یک هفته برادرم رو پیدا کردن ولی نه مثل قبل اون دیگه مثل قبل نبود اون پسر شادابی خندون اون فقط به طرز عجیبی زل میزد به یک نقطه و به هیچکس هم اجازه اینکه لمسش کنه یا باهاش حرف بزنه هم نمیداد حتی به مادرمون یکی از همین روزا تصمیم گرفتم فال گوش وایسم ببینم پدرم به برادرم چی میگه اون روز مادرم خونه نبود
پدرم داشت به برادرم میگفت که
پسر بابا بهم بگو ببینم اونا چی میگفتم هان
بابا .
جان بابا
اونا گفتن
( ناشناس ۱)چه بدبختاین که نمیدونن مادرشون بهشون خیانت کرده
( ناشناس ۲)چه خیانتی
( ناشناس ۱)پسر دوم خاندانشون از خون ارباب نیست
( ناشناس ۲)چی اون هرزر و باید با پسرش خاکش کرد
( ناشناس ۱)تازه افراد سازمان میگن که بازم حاملس
( ناشناس ۲)پس حتما اینم بچه ارباب نیست دیگه
(ناشناس ۱)اره حتما راستی ما برای چی ارباب جوانو دزدیدیم
(ناشناس ۲)ارباب خاندان از این موزو رو فهمید برای اینکه اون هرزه به ارباب جوان آسیب نرسونه به ما دستور دادن کت ایشون رو گرگان بگیری
( ناشناس ۱)بیا یه کاری کنیم که به التماس به افته خودش با پای خودش عمارتو ترک کنه پسر شم باید ببره چون از خون ما ها نیست پس باید بمیره
( ناشناس ۲) اره معلومه
بابا بابا
تو اتاقت بمون الان میام
باش
پسر هرز کی بهت یاد داده فال گوش وایسی
( زمان حال)
®اون روز اولین بارم بود که از پدرم کتک میخوردم هی داره شب میشه میرسوندمت
§ نه خودم میرم ممنون
® من نگرت داشتم اگه و مزاحمت شن چی
§ ممنون
® خواهش
(بعد رفتن دانجین داخل خونه یوری)
§ من آمدم داداشی
∆ خوش آمدی یریم
§ داداشی همین اول کار یه چیزی فهمیدم
∆ چی فهمیدی
§ به احتمال زیاد پسر رئیس ناکاهارا و پسر رئیس اوسامو برادر دوقلو باشن
∆ چیییی به چه سند یا
§ اون دو نفر شباهت زیادی دارن مثل یه سیبی که از وسط نصف شده و اینکه من داستان زندگی پسر رییس ناکاهارا یا همون دانجین رو فهمیدم الان می خوام نظر داریک رو جلب کنم تا داستان زندگی اونو به دانجین مقایسه کنم اگه یکی بود اونا برادرم اگه نه هم که نه
∆ پس مراقبت باش که اتفاقی میوفته
§ باش حواسم هست
∆ برو استراحت کن
§ باش شما می هستید
( ناشناس) اونس به تو ربطی نداره اون اسمی که تکرار کردی رو دوباره بگو
§ برای چی باید بگم
∆ یریم آروم داریک
( ناشناس) اون نه
§ دانجین
( ناشناس) چطوری اون پسر خدارو شکر که زندس پدرش. پدر ش چطور ناماهارو میگم
∆ ببخشید خانوم ولی خبری از اون نداریم
( ناشناس) اشکالی ندارد ولی نباید شما اینا رو بدونید شلیک
کیو کیو کیو ( صدای بهتری بلد نبودم 😅)
.
.
.
. پایان ادامه دارد ۰
چطور بود ادامش بدم یا نه
تو کامنتا بگید
من همین الان کراش زدم رو داداشه داداشم برا من بقه برا شما😁
#پارت ۱#
سلام من یوری هستم یه جاسوس که باید به دو گروه مافیاه کله گنده ملحق شم وازشون اطلاعات بکشم امروز روز اولم توی مافیایی بندر است.
§ سلام من یوری هستم .
× من آکوتاگاوا هستم کدوم چوخه هستی یوری.
§ جوخه یاقوت کبود
× رئیس بزرگ الان معمورئت هستند پس. ایشون برای معددتی جانشین ایشون هستند .
§ یعنی من باید زیر دست رئیس فعلی باشم تا رئیس بیاد
× بله یوری الان برید به اتاق کار ایشون
§ چشم
( اتاق رئیس فعلی)
§ سلام من یوری تازه کاره هستم
® بشین
§ چشم
® گفتی یوری هستی
§ بله رئیس
® اسمم دانجینه بهم بگو دانجین
§ ولی شما رئیس من هستین
® من فعلا رئیست هستم بعد اینکه بابام بیاد من میشم همکارت پس راحت باش الآنم مرخصی
§ ممنون دانجین پس میبینمت
® همینطور
( یوری)
الکی استرس داشتم اون باهم خوب رفتار کرد حالا نوبت آژانس کارآگاهی مسلح خوب رسیدم
§ سلام به همگی من یوری هستم کار آموز جدید قرار زیر دست آقای اوسامو تعلیم ببینم
© ایشون نیستند و به جای ایشون باید زیر دست من کار کنی
§
© چرا خشکت زده ولش منو داریک میتونی صدا کنی همین مرخصی
( بیرون )
( یوری)
چرا رئیس های هر دو سازمان کیه هم هستند ولی اخلاقشون نه شاید اونا یکی هستند باید تحت دوشو در بیارم
§باید خودمو بهشون نزدیک کنم هر طوری شده
® خودتو به می نزدیک کنی یوری
§ یا خدا ترسیدم دانجین
® من ترسناکم
§ نه منظورم این نبود
® خوب اینجا چیکار میکنی
§ داشتم میرفتم پیش برادرم
® برادر داری
§ اره
® چه تصادفی منم داشتم
§ چرا داشتی
® بیا بریم بشینیم تو اون بار حرف بزنیم
§ ام باش بریم
® خوب بزار از اول بگم
جوری که یادم میاد یک روز مونده بود به تولد ۶سالگی منو برادر دوقلوم
§ برادر دوقلوتون
® بله
§ ببخشید پریدم وسط حرفت
® نه اشکالی نداره
خوب داشتم میگفتم چیزی به تولدمون نمونده بود که برادرم و گرگان گرفتند پدرم برای نجات برادرم دنبال اون گرگان گیرا رفت و بعد یک هفته برادرم رو پیدا کردن ولی نه مثل قبل اون دیگه مثل قبل نبود اون پسر شادابی خندون اون فقط به طرز عجیبی زل میزد به یک نقطه و به هیچکس هم اجازه اینکه لمسش کنه یا باهاش حرف بزنه هم نمیداد حتی به مادرمون یکی از همین روزا تصمیم گرفتم فال گوش وایسم ببینم پدرم به برادرم چی میگه اون روز مادرم خونه نبود
پدرم داشت به برادرم میگفت که
پسر بابا بهم بگو ببینم اونا چی میگفتم هان
بابا .
جان بابا
اونا گفتن
( ناشناس ۱)چه بدبختاین که نمیدونن مادرشون بهشون خیانت کرده
( ناشناس ۲)چه خیانتی
( ناشناس ۱)پسر دوم خاندانشون از خون ارباب نیست
( ناشناس ۲)چی اون هرزر و باید با پسرش خاکش کرد
( ناشناس ۱)تازه افراد سازمان میگن که بازم حاملس
( ناشناس ۲)پس حتما اینم بچه ارباب نیست دیگه
(ناشناس ۱)اره حتما راستی ما برای چی ارباب جوانو دزدیدیم
(ناشناس ۲)ارباب خاندان از این موزو رو فهمید برای اینکه اون هرزه به ارباب جوان آسیب نرسونه به ما دستور دادن کت ایشون رو گرگان بگیری
( ناشناس ۱)بیا یه کاری کنیم که به التماس به افته خودش با پای خودش عمارتو ترک کنه پسر شم باید ببره چون از خون ما ها نیست پس باید بمیره
( ناشناس ۲) اره معلومه
بابا بابا
تو اتاقت بمون الان میام
باش
پسر هرز کی بهت یاد داده فال گوش وایسی
( زمان حال)
®اون روز اولین بارم بود که از پدرم کتک میخوردم هی داره شب میشه میرسوندمت
§ نه خودم میرم ممنون
® من نگرت داشتم اگه و مزاحمت شن چی
§ ممنون
® خواهش
(بعد رفتن دانجین داخل خونه یوری)
§ من آمدم داداشی
∆ خوش آمدی یریم
§ داداشی همین اول کار یه چیزی فهمیدم
∆ چی فهمیدی
§ به احتمال زیاد پسر رئیس ناکاهارا و پسر رئیس اوسامو برادر دوقلو باشن
∆ چیییی به چه سند یا
§ اون دو نفر شباهت زیادی دارن مثل یه سیبی که از وسط نصف شده و اینکه من داستان زندگی پسر رییس ناکاهارا یا همون دانجین رو فهمیدم الان می خوام نظر داریک رو جلب کنم تا داستان زندگی اونو به دانجین مقایسه کنم اگه یکی بود اونا برادرم اگه نه هم که نه
∆ پس مراقبت باش که اتفاقی میوفته
§ باش حواسم هست
∆ برو استراحت کن
§ باش شما می هستید
( ناشناس) اونس به تو ربطی نداره اون اسمی که تکرار کردی رو دوباره بگو
§ برای چی باید بگم
∆ یریم آروم داریک
( ناشناس) اون نه
§ دانجین
( ناشناس) چطوری اون پسر خدارو شکر که زندس پدرش. پدر ش چطور ناماهارو میگم
∆ ببخشید خانوم ولی خبری از اون نداریم
( ناشناس) اشکالی ندارد ولی نباید شما اینا رو بدونید شلیک
کیو کیو کیو ( صدای بهتری بلد نبودم 😅)
.
.
.
. پایان ادامه دارد ۰
چطور بود ادامش بدم یا نه
تو کامنتا بگید
- ۳.۹k
- ۰۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط