رمان عشق ناتمام😋
رمان عشق ناتمام😋
پارت سوم😁
نظرا و حمایتتاتون برام مهمه بچه ها🤗
- اسمت میسونئه؟ جالبه، اسم قشنگی داری، ولی بزار بقیه صحبتا و وقت گذرونی هامونو بکنیم برای زنگ تفریح، اینجا معلم ممکنه بهمون شک کنه. میفهمی دیگه، نه؟
- ا..اره. باشه. میفهمم..
صورتمو اونور کردم، سعی کردم روی درس تمرکز کنم ولی نمیشد، فقط تمام تمرکزم روی تهیانگ بود؛ لعنتی.. قلبم خیلی تند میزد..
چند دقیقه بعد، زنگ رو زدن، بچه ها غوغا و سروصدا پا میکردن. بیشتریا درمورد تهیانگ صحبت میکردن، یا با خودشون فکر میکردن میتونن مخ تهیانگ رو بزنن؟
نمیخوام تو کارشون دخالت کنم، ولی به نظرم تهیانگ مثل اون دسته پسراست که دوست داشتنی و مهربونه، ولی زدن مخش به این سادگیا نی.
تهیانگ از جاش بلند شد و اومد سمتم، روی میزم ضربه زد تا توجهم رو جلب کنه.
- هعی، به چی فکر میکنی؟
- ام.. هیچی.. کاری داشتی؟
- چیز خاصی نیست، فقط بیرون بیا هوا بخوریم، خیلی وقته همینجا نشستی و تو فکر فرو رفتی، مشکلت چیه؟
- هیچی دیگه، گفتم چیز خاصی نیست. فقط.. یکمی هوا گرمه.. همین !
- گرم؟ هوا که خوبه، معلوم هست چته؟ پاشو.
- چی؟ چرا؟
چند دقیقه مکث کرد، انگار داره فکر میکنه.
- بیا قدم بزنیم، چطوره؟ اینجا خیلی سروصداست، سرم درد میکنه. میخوام یک بادی به سرم بخوره، از جاهای شلوغ خوشم نمیاد، و اینطوری تو هم میتونی یکم تفریح کنی.
- خب.. باشه..
بیرون که رفتیم، باد خنک می وزید، فکر کردم یکمی گرمه، ولی اشتباه فکر میکردم. فقط اینو گفتم چون میخواستم وانمود کنم که حس خاصی نسبت بهش ندارم و به چیز خاصی فکر نمیکردم.
- اه، نفس عمیق کشیدن اینجا حال میده. انگار توی روستا، عصر، داری این هوای خنک رو حس میکنی. هیچ سروصدایی نیست که اذیتت کنه، و با خیال راحت با دوست صمیمیت سکوت کردی و هردو در حال ارامش و گپ سادهاین.
- اره، دوست دارم این هوارو همیشه حس کنم. واقعا حس میکنم تو روستاهام. البته من زیاد روستا نمیرم. سالی یک بار. و زیاد به اونجا عادت ندارم.
- اهان، دقیقا. منم همینطور. ولی میگم..
- هوم؟ چیشده؟
- تو از من خوشت میاد؟
- ام.. چ..چی؟ من.. منظورت چیه؟ چرا.. این حرف رو میزنی..؟
پارت سوم😁
نظرا و حمایتتاتون برام مهمه بچه ها🤗
- اسمت میسونئه؟ جالبه، اسم قشنگی داری، ولی بزار بقیه صحبتا و وقت گذرونی هامونو بکنیم برای زنگ تفریح، اینجا معلم ممکنه بهمون شک کنه. میفهمی دیگه، نه؟
- ا..اره. باشه. میفهمم..
صورتمو اونور کردم، سعی کردم روی درس تمرکز کنم ولی نمیشد، فقط تمام تمرکزم روی تهیانگ بود؛ لعنتی.. قلبم خیلی تند میزد..
چند دقیقه بعد، زنگ رو زدن، بچه ها غوغا و سروصدا پا میکردن. بیشتریا درمورد تهیانگ صحبت میکردن، یا با خودشون فکر میکردن میتونن مخ تهیانگ رو بزنن؟
نمیخوام تو کارشون دخالت کنم، ولی به نظرم تهیانگ مثل اون دسته پسراست که دوست داشتنی و مهربونه، ولی زدن مخش به این سادگیا نی.
تهیانگ از جاش بلند شد و اومد سمتم، روی میزم ضربه زد تا توجهم رو جلب کنه.
- هعی، به چی فکر میکنی؟
- ام.. هیچی.. کاری داشتی؟
- چیز خاصی نیست، فقط بیرون بیا هوا بخوریم، خیلی وقته همینجا نشستی و تو فکر فرو رفتی، مشکلت چیه؟
- هیچی دیگه، گفتم چیز خاصی نیست. فقط.. یکمی هوا گرمه.. همین !
- گرم؟ هوا که خوبه، معلوم هست چته؟ پاشو.
- چی؟ چرا؟
چند دقیقه مکث کرد، انگار داره فکر میکنه.
- بیا قدم بزنیم، چطوره؟ اینجا خیلی سروصداست، سرم درد میکنه. میخوام یک بادی به سرم بخوره، از جاهای شلوغ خوشم نمیاد، و اینطوری تو هم میتونی یکم تفریح کنی.
- خب.. باشه..
بیرون که رفتیم، باد خنک می وزید، فکر کردم یکمی گرمه، ولی اشتباه فکر میکردم. فقط اینو گفتم چون میخواستم وانمود کنم که حس خاصی نسبت بهش ندارم و به چیز خاصی فکر نمیکردم.
- اه، نفس عمیق کشیدن اینجا حال میده. انگار توی روستا، عصر، داری این هوای خنک رو حس میکنی. هیچ سروصدایی نیست که اذیتت کنه، و با خیال راحت با دوست صمیمیت سکوت کردی و هردو در حال ارامش و گپ سادهاین.
- اره، دوست دارم این هوارو همیشه حس کنم. واقعا حس میکنم تو روستاهام. البته من زیاد روستا نمیرم. سالی یک بار. و زیاد به اونجا عادت ندارم.
- اهان، دقیقا. منم همینطور. ولی میگم..
- هوم؟ چیشده؟
- تو از من خوشت میاد؟
- ام.. چ..چی؟ من.. منظورت چیه؟ چرا.. این حرف رو میزنی..؟
- ۹۸۴
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط