★بچمون...P¹(End)
★بچمون...P¹(End)
داخل آشپزخونه بودم که تهیانگ اومد پیشم و گفت:"مامان... خیلی سردمه!"
گفتم:"تهیانگ هوا گرم هم هست، چجوری سردته؟"
دستم رو گذاشتم رو سرش...
تب داشت؛ خیلی هم زیاد تب داشت!
خیلی نگران گفتم:"وای تهیانگ تب داری! بیا بریم اتاقت دراز بکش، بعد بهت دارو بدم عزیزم..."
دنبال دارو داخل یخچال بودم که در زدن.
جین بود، خیلی سرد به هم سلام دادیم!
_"جانگمی دنبال چی میگردی؟"
_"دارو!"
یکم نگران نگام کرد و بعد مکثی گفت:"خوبی؟؟"
_"من خوبم اما تهیانگ..."
تهیانگ یهو پرید بغل جین و با ذوق گفت:"باباااااا"
جین با لبخند تهیانگ رو بغل کرد و بعد گفت:"داشتی حرف میزدی... خب؟ تهیانگ چی؟؟"
تهیانگ گفت:"بابا من تب دارم"
_"تب داری؟؟ چرا؟؟؟"
و دعوایی دوباره...
_"جانگمی تو چجوری مادری هستی؟؟ چجوری گذاشتی تهیانگ مریض شه؟؟ تو حتی برای بچهی پنج سالمون هم مادر خوبی نیستی، چه برسه همسر خوبی باشی!"
_"چی داری میگی؟؟ اگر تو چیزای کوچیک رو بزرگ نمیکردی زندگیمون اینجوری نبود آقای کیم! تهیانگ اگه مریض شده تقصیر من نیست... یه چیز طبیعیه، فهمیدی؟؟"
میخواست صحبت کنه که...
صدای گریهی تهیانگ به گوشمون رسید!
با گریه گفت:"مامان... بابا... دعوا نکنید!"
خم شدم و تهیانگ رو بغل کردم...
_"مامانی آروم باش... دختر خوشگل من، منو بابایی یکم عصبانی شدیم ببخشید قشنگم!"
جین بغلم نشست و گفت:"منم ببخش تهیانگ! ببخشید عزیزم."
تهیانگ چیزی گفت که واقعا نمیخواستم انجام بدم!
_"پس اگه دیگه دعوا نمیکنید همو بغل کنید!"
من و جین به اجبار و لبخند مصنوعی هم رو بغل کردیم.
تهیانگ بعد خوردن دارو گفت:"مامان خوابم میاد"
من و دخترم رفتیم داخل اتاقش و با داستان گفتن براش خوابوندمش! خیلی ناگهانی زدم زیر گریه...
برای اینکه بیصدا گریه کنم دستم رو گذاشتم روی دهنم و فقط اشک ریختم!
خیلی آروم از اتاق تهیانگ اومدم بیرون و رفتم داخل اتاق خودمون... در رو روی هم گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم...
زانوهام رو توی دلم جمع کردم و به گریه ادامه دادم!
یکم بعد همینطور که گریه میکردم یک نفر از پشت بغلم کرد و گفت:"ببخشید جانگمی! حق با توعه عزیزدلم!"
گریه هام اوج گرفت!
با صدایی که بهم آرامش میداد خیلی آروم برام موزیک خوند...
وقتی تموم شد گفتم:"ممنونم که هستی... فقط میشه سر چیزای الکی و طبیعی دعوا راه نندازی؟؟"
_"بله پرنسس من"
_"کیم دو نفر خیلی برام مهمن...کیم تهیانگ و کیم سوکجین!"
_"منم همینطور... دو نفر برام با ارزشن! تو و دخترم"
زندگی بهتری از اون شب شروع کردیم...
اون شب بهمون یاد داد دعوا چیزی جز جدایی، ناراحتی، عصبانیت نداره!
و ما یاد گرفتیم محبت بورزیم!
به دخترمون..به خودمون...
و مراقب *خانوادمون* باشیم!
از نظرتون چطور بود؟
_ آگاتا★
داخل آشپزخونه بودم که تهیانگ اومد پیشم و گفت:"مامان... خیلی سردمه!"
گفتم:"تهیانگ هوا گرم هم هست، چجوری سردته؟"
دستم رو گذاشتم رو سرش...
تب داشت؛ خیلی هم زیاد تب داشت!
خیلی نگران گفتم:"وای تهیانگ تب داری! بیا بریم اتاقت دراز بکش، بعد بهت دارو بدم عزیزم..."
دنبال دارو داخل یخچال بودم که در زدن.
جین بود، خیلی سرد به هم سلام دادیم!
_"جانگمی دنبال چی میگردی؟"
_"دارو!"
یکم نگران نگام کرد و بعد مکثی گفت:"خوبی؟؟"
_"من خوبم اما تهیانگ..."
تهیانگ یهو پرید بغل جین و با ذوق گفت:"باباااااا"
جین با لبخند تهیانگ رو بغل کرد و بعد گفت:"داشتی حرف میزدی... خب؟ تهیانگ چی؟؟"
تهیانگ گفت:"بابا من تب دارم"
_"تب داری؟؟ چرا؟؟؟"
و دعوایی دوباره...
_"جانگمی تو چجوری مادری هستی؟؟ چجوری گذاشتی تهیانگ مریض شه؟؟ تو حتی برای بچهی پنج سالمون هم مادر خوبی نیستی، چه برسه همسر خوبی باشی!"
_"چی داری میگی؟؟ اگر تو چیزای کوچیک رو بزرگ نمیکردی زندگیمون اینجوری نبود آقای کیم! تهیانگ اگه مریض شده تقصیر من نیست... یه چیز طبیعیه، فهمیدی؟؟"
میخواست صحبت کنه که...
صدای گریهی تهیانگ به گوشمون رسید!
با گریه گفت:"مامان... بابا... دعوا نکنید!"
خم شدم و تهیانگ رو بغل کردم...
_"مامانی آروم باش... دختر خوشگل من، منو بابایی یکم عصبانی شدیم ببخشید قشنگم!"
جین بغلم نشست و گفت:"منم ببخش تهیانگ! ببخشید عزیزم."
تهیانگ چیزی گفت که واقعا نمیخواستم انجام بدم!
_"پس اگه دیگه دعوا نمیکنید همو بغل کنید!"
من و جین به اجبار و لبخند مصنوعی هم رو بغل کردیم.
تهیانگ بعد خوردن دارو گفت:"مامان خوابم میاد"
من و دخترم رفتیم داخل اتاقش و با داستان گفتن براش خوابوندمش! خیلی ناگهانی زدم زیر گریه...
برای اینکه بیصدا گریه کنم دستم رو گذاشتم روی دهنم و فقط اشک ریختم!
خیلی آروم از اتاق تهیانگ اومدم بیرون و رفتم داخل اتاق خودمون... در رو روی هم گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم...
زانوهام رو توی دلم جمع کردم و به گریه ادامه دادم!
یکم بعد همینطور که گریه میکردم یک نفر از پشت بغلم کرد و گفت:"ببخشید جانگمی! حق با توعه عزیزدلم!"
گریه هام اوج گرفت!
با صدایی که بهم آرامش میداد خیلی آروم برام موزیک خوند...
وقتی تموم شد گفتم:"ممنونم که هستی... فقط میشه سر چیزای الکی و طبیعی دعوا راه نندازی؟؟"
_"بله پرنسس من"
_"کیم دو نفر خیلی برام مهمن...کیم تهیانگ و کیم سوکجین!"
_"منم همینطور... دو نفر برام با ارزشن! تو و دخترم"
زندگی بهتری از اون شب شروع کردیم...
اون شب بهمون یاد داد دعوا چیزی جز جدایی، ناراحتی، عصبانیت نداره!
و ما یاد گرفتیم محبت بورزیم!
به دخترمون..به خودمون...
و مراقب *خانوادمون* باشیم!
از نظرتون چطور بود؟
_ آگاتا★
- ۲۷۱
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط