{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌#بادیگارد_سرد_من

#بادیگارد_سرد_من



پارت ¹¹

ویو لارا__



___ایستادگی در آستانه فروپاشی

از اتاقِ کارِ یونگی بیرون آمدم و در راهرو ایستادم. تمامِ بدنم درد می‌کرد و حس می‌کردم دنیا دورِ سرم می‌چرخد. رنگم مثلِ گچ سفید شده بود و دیدِ تار و مبهمی داشتم، اما تمامِ تلاشم را می‌کردم که رویِ پاهایم بایستم....

هر لحظه حس می‌کردم که دیگر توانِ ایستادن ندارم و باید رویِ زمین بنشینم...


آنقدر درگیرِ حفظِ تعادل و مقابله با سرگیجه بودم که متوجهِ چیزی که رویِ لبم یا کنارِ دهانم بود، نشدم. آن دردِ عمیق در پهلویم، تمامِ تمرکزم را به خود جلب کرده بود و اجازه نمی‌داد متوجهِ خونریزیِ جزئیِ کنارِ دهانم بشوم. فقط می‌خواستم از آنجا دور شوم و کمی نفس تازه کنم...


در همین حال، بادیگاردِ یونگی، سوهون که در انتهایِ راهرو ایستاده بود، با دیدنِ چهره‌یِ رنگ‌پریده و لرزانِ من، اخمِ خفیفی کرد. قدمی به سمتم برداشت...


“خانم؟” صدایش کمی نگران بود. “حالِتون خوبه؟”


تلاش کردم لبخندِ مصنوعی بزنم...

“بله… فقط… کمی سرم گیج می‌ره.”


اما قبل از اینکه بتوانم ادامه دهم، پاهایم دیگر توانِ تحملِ وزنم را نداشتند. دنیا جلویِ چشمانم سیاه شد و شروع کردم به افتادن. آخرین چیزی که حس کردم، دستانِ سوهون بود که مرا گرفت و از برخوردِ صورتم با زمین جلوگیری کرد.
در همان لحظه، صدایِ یونگی از انتهایِ راهرو شنیده شد.

“سوهون؟ چی شده؟”


چشمانم را به سختی باز کردم و یونگی را دیدم که با قدم‌هایِ بلند به سمتِ ما می‌آمد. صورتش، ترکیبی از تعجب و شاید… ذره‌ای نگرانی بود...


“لارا؟”

صدایش این بار، برخلافِ همیشه، کمی جدیت و تعجب در خود داشت...

“چت شده؟”


سوهون، که مرا در آغوش گرفته بود، به یونگی نگاه کرد...

“قربان، ایشون… حالشون خوب به نظر نمی‌رسه. رنگشون پریده و…”


یونگی به سمتِ من آمد و با دقت به چهره‌ام نگاه کرد. نگاهش رویِ لکه یِ خونِ کوچکی که از کنارِ دهانم سرازیر شده بود، ثابت ماند. اخمِ خفیفی صورتش را پوشاند...


“این چیه؟”

صدایش سردتر شد.

“داری خون بالا میاری، لارا؟”

دستش را جلو آورد و با انگشتِ اشاره، خونِ خشک شده کنارِ دهانم را پاک کرد. سردیِ انگشتانش را رویِ پوستم حس کردم. نگاهش نافذ بود و انگار داشت تمامِ وجودم را می‌کاویید...

“فکر نمی‌کردم مراسمِ خانوادگیِ تو انقدر… پر حادثه باشه.”

لحنش پر از کنایه بود.

“اون زخمِ رویِ پهلوت… مالِ همون مراسمه، نه؟”

ناگهان احساس کردم تمامِ بدنم یخ زد. او چطور از زخمِ پهلویم خبر داشت؟ آیا او واقعاً چیزی می‌دانست یا فقط حدس می‌زد؟

“من…"

نفسم بند آمده بود. سعی کردم چیزی بگویم، اما کلمات در گلویم گیر کرده بودند.

یونگی به سوهون اشاره کرد.

“سوهون، ایشون رو به یکی از اتاق‌هایِ استراحت ببر. رسیدگیِ لازم رو بکن. من خودم بعداً باهاش صحبت می‌کنم.”


سوهون، بدونِ حرف، مرا به آرامی بلند کرد و به سمتِ یکی از اتاق‌هایِ مهمان رفت. یونگی همانجا ایستاده بود و با نگاهِ سرد و کنجکاوش، مرا تا انتهایِ راهرو بدرقه کرد. احساس می‌کردم در دامی افتاده‌ام که هر لحظه بیشتر در آن فرو می‌روم...




ادامه دارد...



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
دیدگاه ها (۲)

‌#بادیگارد_سرد_منپارت ¹²ویو لارا_____ ترحمِ گرگِ گرسنهسوهون ...

خودمم نه فیک یکم مامی تونو ببنیدددددد آدمین به این زیبایی مگ...

حالم خوب دیگه نیست🚷🥀

‌#بادیگارد_سرد_منپارت ⁷ویو لارا_______ خونِ تازه بر روی سیاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط