بادیگاردسردمن
#بادیگارد_سرد_من
پارت ⁷
ویو لارا__
_____ خونِ تازه بر روی سیاهی
همانطور که بیحرکت ایستاده بودم، سایهی سنگینِ بادیگاردِ یونگی بر سرم حس میشد. سیاهیِ لباسِ تنگش، انگار که بخشی از تاریکیِ این عمارت بود. در سکوتِ وهمآورِ اطراف، تنها صدایی که میشنیدم، ضربانِ نامنظمِ قلبم بود و دردی که حالا با هر تپش، شدیدتر میشد....
همانطور که آنجا ایستاده بودم، حسِ آشنایِ خیسی را در پهلویم حس کردم. خون. دوباره داشت از زیرِ باندها بیرون میزد. خدا را شکر که لباسم مشکی بود و این لکه، کمتر به چشم میآمد. اما درد، واقعی بود. دردی که مدام به من یادآوری میکرد که در آستانهی چه جنونی هستم. مجبور بودم همانجا بایستم، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده....
ناگهان، نفسم تنگ شد. حسِ بدی در گلویم پیچید. قبل از اینکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم، سرفهی شدیدی کردم و… خون. فوارهای از خونِ تازه از دهانم بیرون پاشید و بر روی سیاهیِ لباسم ریخت...
چشمانِ بادیگارد، با تعجب، به سمتِ من چرخید. او متوجهِ خونِ روی لباسم شده بود. نفسم به شماره افتاده بود و دردِ پهلویم حالا با دردِ قفسهی سینهام در هم آمیخته بود.
“لارا؟ حالت خوبه؟”
صدای یونگی از انتهای راهرو آمد. او هم متوجهِ وضعیتِ غیرعادی شده بود.
ادامه دارد...
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
پارت ⁷
ویو لارا__
_____ خونِ تازه بر روی سیاهی
همانطور که بیحرکت ایستاده بودم، سایهی سنگینِ بادیگاردِ یونگی بر سرم حس میشد. سیاهیِ لباسِ تنگش، انگار که بخشی از تاریکیِ این عمارت بود. در سکوتِ وهمآورِ اطراف، تنها صدایی که میشنیدم، ضربانِ نامنظمِ قلبم بود و دردی که حالا با هر تپش، شدیدتر میشد....
همانطور که آنجا ایستاده بودم، حسِ آشنایِ خیسی را در پهلویم حس کردم. خون. دوباره داشت از زیرِ باندها بیرون میزد. خدا را شکر که لباسم مشکی بود و این لکه، کمتر به چشم میآمد. اما درد، واقعی بود. دردی که مدام به من یادآوری میکرد که در آستانهی چه جنونی هستم. مجبور بودم همانجا بایستم، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده....
ناگهان، نفسم تنگ شد. حسِ بدی در گلویم پیچید. قبل از اینکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم، سرفهی شدیدی کردم و… خون. فوارهای از خونِ تازه از دهانم بیرون پاشید و بر روی سیاهیِ لباسم ریخت...
چشمانِ بادیگارد، با تعجب، به سمتِ من چرخید. او متوجهِ خونِ روی لباسم شده بود. نفسم به شماره افتاده بود و دردِ پهلویم حالا با دردِ قفسهی سینهام در هم آمیخته بود.
“لارا؟ حالت خوبه؟”
صدای یونگی از انتهای راهرو آمد. او هم متوجهِ وضعیتِ غیرعادی شده بود.
ادامه دارد...
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
- ۴۲۷
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط