{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خیالات تو از ذهنم رد میشوند

خیالات تو از ذهنم رد میشوند
رویا می‌‌شوند
می‌ شکنند
نابودم می‌‌کنند
از کدام سمت بغضها، شکسته شوم
به کدامین طلوع نگاه کنم
تا شاید لحظه‌های پریشانیم کمی‌ زلال شوند
سکوتم را چگونه بشکنم
آوازی شدند، که کوچه‌های شهر را زیر پا میگذارند
دیگر طاقتی برای درد نمانده است
این کوله‌بار تلخ در من مانده است
در عصر آدمهای سنگی‌
چگونه اوقاتی را که بر خلاف مسیر زندگیم در حرکتند، کوک کنم
باز هم در تو خواهم مرد
دیدگاه ها (۵)

در حقیقت نیستی چه غمگینم...اما مابین نوشته ها، چه رقصانی برا...

بچگی میکند هرکس که دلش را مثل پرنده به امید کسی پرواز میدهد ...

شاید نمی دانی ..!اما من تو را ندانسته ندانسته مثل موسیقیِ بی...

سکوت کرده ام و فقط به درد و دل های دوستانم گوش میدهم و آن ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط