{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

◦•●◉✿ پارت دوم✿◉●•◦

◦•●◉✿ پارت دوم✿◉●•◦
آنیا و بکی وقتی به کلاس رسیدند سریع روی نیمکت اول در ردیف وسط نشستند.
آنیا : تو وقتی مدرسه تموم شد بر میگردی خونه؟
بکی : من یه موقع هایی برمیگردم خونه و یه وقت هایی هم داخل خوابگاه میمونم ☺
آنیا : من برمیگردم خونه 🙃
بکی تا اومد حرف بعدیش رو بزنه آقای هندرسون وارد کلاس شد.
آقای هندرسون : سلام بچه ها، من معلمتون هستم 😌
همه در گوش هم میگفتن :« چرا معلممون باید انقدر پیر باشه، اصلا نمیتونه کاری کنه با این سنش 🫤 »
آقای هندرسون زنگ اول از بچه ها و درمورد خانواده و چیز های مورد علاقشون صحبت کرد، زنگ که خورد همه داخل کلاس گرم صحبت کردن بودن و هیچ کس از کلاس بیرون نرفت.
بکی : میدونی که فردا جشنه؟
آنیا : جشن؟ جشن چی؟
بکی : جشن آغاز سال، دیگه.
آنیا : ما هم دعوتیم؟
بکی : آره دیگه 🤦‍♀️
اگه خواستی میتونم برای جشن باهم بریم خرید 🤗
آنیا : اوههه، آره، حتما😍
آقای هندرسون با لباس ورزشی وارد کلاس شد.
همه ی بچه های تعجب کرده بودن، اونا فکر میکردن معلم ورزش کس دیگه ای باشه، چون اون خیلی پیره.
آقای هندرسون بچه ها رو برد تو حیاط.
آقای هندرسون : بیست دور پشت سر من دور حیاط می دویم.
بچه ها : 😧😳پشت سر شما؟
آقای هندرسون چیزی نگفت و شروع کرد به دویدن، بچه ها دنبال اون دویدن.
آقای هندرسون : صدای پاهاتون نباید بیاد 😒
.............
بلند، بلند نفس نزنید 😒
................
انقدر آه و اوخ نکنیددد.
زنگ ورزش تموم شد و همه خسته و کوفته به خونه رفتن، آنیا تا رسید خوابید......
دیدگاه ها (۰)

◦•●◉✿ پارت سوم✿◉●•◦صدای زنگ اومد، آنیا از خواب پاشد ، دید بک...

༺ღ༒ کیا شیطان کش رو دیدن؟༒ღ༻

◦•●◉✿ پارت اول ✿◉●•◦آنیا فورجر ۶ ساله . روز اول برای رفتن به...

هپییییی 🥳🎊🎉happy 20 🥹✨🔥از همتون ممنونم قول میدم از فردا شروع...

عشق خواهر برادری *پارت ۳*

ستاره دنباله دار پارت:۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط