{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{استاده جدید}

{استاده جدید}
پارت دوم...

ساعت از دوازده گذشته بود.

ات هنوز روی مبل نشسته بود و کتابش جلویش باز مانده بود.

اما حقیقت این بود که از بیست دقیقه‌ی قبل، حتی یک خط هم نخوانده بود.

تمام حواسش به تهیونگ بود.

تهیونگ روبه‌رویش نشسته بود و مشغول بررسی چند برگه‌ی دانشگاهی بود.

ات یک تکه خوراکی برداشت.

ات: تهیونگ...

تهیونگ: هوم؟

ات: امروز سر کلاس خیلی جدی بودی.

تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

تهیونگ: چون سر کلاس بودم.

ات: خب؟

تهیونگ: خب یعنی قرار نیست وسط کلاس با دانشجوها شوخی کنم.

ات لبخند زد.

ات: حتی با همسرت؟

این بار تهیونگ سرش را بلند کرد.

چند ثانیه نگاهش کرد.

تهیونگ: مخصوصاً با همسرم.

ات خندید.

ات: خیلی بی‌رحمی.

تهیونگ هم لبخند کوتاهی زد و دوباره مشغول کارش شد.

چند دقیقه سکوت گذشت.

بعد ات کتابش را برداشت و سعی کرد درس بخواند.

یک صفحه.

دو صفحه.

بعد دوباره سرش را بلند کرد.

ات: تهیونگ...

تهیونگ: جانم؟

ات: فردا خیلی سخت می‌گیری؟

تهیونگ این بار جدی‌تر نگاهش کرد.

تهیونگ: آزمون برای همه یکسانه.

ات لب‌هایش را جمع کرد.

ات: یعنی حتی برای من؟

تهیونگ: تو اول از همه باید خودت رو آماده کنی.

ات آهی کشید.

ات: باشه.

تهیونگ به ساعت نگاه کرد.

۱۲:۴۵.

برگه‌هایش را جمع کرد و کنار گذاشت.

تهیونگ: دیگه بسه.

ات تعجب کرد.

ات: چی؟

تهیونگ: درس خوندن.

ات با خوشحالی کتاب را بست.

ات: واقعاً؟

تهیونگ خندید.

تهیونگ: نه اینکه خیلی هم درس خونده باشی!

ات بالش کوچکی را سمتش پرت کرد.

ات: هی!

تهیونگ خندید.

تهیونگ: فردا صبح زود بیدار شو، یه مرور کوتاه داشته باش.

ات: چشم استاد.

تهیونگ ابرو بالا انداخت.

تهیونگ: مسخره نکن.

ات: باشه استاد کیم.

تهیونگ سرش را تکان داد.

تهیونگ: برو بخواب.

ات بلند شد و چند قدم رفت، اما برگشت.

ات: تهیونگ؟

تهیونگ: چی شده؟

ات لبخند زد.

ات: ممنون که امشب باهام بودی.

تهیونگ برای لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

تهیونگ: همیشه هستم.

ات لبخند زد و به اتاق رفت.

اما آن شب...

ات به‌جای خوابیدن، دوباره شروع کرد به فکر کردن.

به کلاس.

به آزمون.

به اینکه فردا تهیونگ قرار بود مثل یک استاد واقعی برگه‌اش را تصحیح کند.

و همین فکرها باعث شد خوابش خیلی دیرتر از چیزی که باید، ببرد.


---

صبح روز بعد...

صدای زنگ ساعت چند بار بلند شد.

ات با چشم‌های خسته دستش را دراز کرد و زنگ را خاموش کرد.

چند ثانیه بعد دوباره خوابش برد.

و وقتی بالاخره بیدار شد...

زمان زیادی تا شروع کلاس نمانده بود.

ات: وای نههههه! 😭

سریع از تخت بیرون پرید.

تهیونگ که زودتر آماده شده بود، از در اتاق سرک کشید.

تهیونگ: بالاخره بیدار شدی؟

ات با عجله گفت:

ات: چرا بیدارم نکردی؟!

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

تهیونگ: دیشب خودم چند بار گفتم بخواب!

ات چیزی نگفت.

فقط کیفش را برداشت....
دیدگاه ها (۴)

{استاد جدید} پارت سوم... صبح، ات با عجله خودش را به دانشگاه ...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

پنج پارتی✨{استاد جدید}پارت اولصبح دوشنبه بود.ات با عجله وارد...

رقیب کوچولوی جیمین... عصر همان روز...جیمین نقشه‌ای کشیده بود...

{استاد جدید} پارت پنجم | پایانصبح روز بعد...ات با خیال راحت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط