{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در من دیوانه ای جا مانده ...

در من دیوانه ای جا مانده ...
که دست از دوست داشتنت بر نمی دارد ...
با تو قدم می زند ...
حرف می زند ...
می خندد ...
شعر می خواند ...
قهوه می خورد ...
فقط نمی تواند در آغوش بگیردت !
به گمانم همین بی آغوشی او را خواهد کشت !!
دیدگاه ها (۱)

مونالیزاِ بی لبخند ...شیرازِ بی حافظیه ...پاییزِ بی باران...

چشم هایت ...تمام چیزی ست ، که از زندگی می خواهم ...نگاهت را ...

#بـــوسہ‌_بر_عـــــڪست_زدم ترسم‌ڪہ‌قابش‌بشڪنمقاب عـــــڪس تو...

بیا دستم را بگیر خرده ریزه های جانم را از میان این شعرها جمع...

شعری یا که قصه؟هرچه هستی پای مرا کشیده ای وسط شعرهاوسط قصه ه...

و عمر، شیشه‌ی عطر است! پس نمی ماندپرنده تا به ابد در قفس نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط