📸 عکس آخر
📸 عکس آخر
پارت دوم: «چیزی که نباید میدید»
روز اول سفر، همهچیز کاملاً عادی بود.
دِیوید صبح زود به شهر مقصد رسید و مستقیم رفت سمت ساختمونی که قرار بود جلسهشون اونجا برگزار بشه.
کارش خیلی ساده بود؛ بررسی چند تا پرونده و مدارک مربوط به یه پروژهی جدید شرکت.
حداقل چیزی که بهش گفته بودن همین بود.
وقتی وارد اتاق جلسه شد، سه نفر اونجا منتظرش بودن.
ـ سلام، دِیوید.
ـ سلام.
یکی از اونها خودش رو معرفی کرد:
ـ من مارک هستم. از امروز با هم کار میکنیم.
دِیوید باهاش دست داد و نشست.
چند ساعت اول بدون هیچ مشکلی گذشت.
اما نزدیک ظهر، وقتی مارک برای چند دقیقه از اتاق بیرون رفت، دِیوید متوجه یه پوشهی مشکی روی میز شد.
اسم پروژه روی جلدش نوشته شده بود.
ولی وقتی پوشه رو باز کرد، فهمید چیزی که داخلشه اصلاً مربوط به پروژهی شرکت نیست.
چند اسم.
چند آدرس.
چند عکس.
و کنار هر اسم، چند تاریخ و عدد نوشته شده بود.
دِیوید چند ثانیه به برگهها خیره موند.
یکی از اسمها براش آشنا بود.
خیلی آشنا.
چون چند روز قبل، همون اسم رو توی اخبار دیده بود.
اسم یکی از آدمهایی که پلیس مدتها دنبالش میگشت.
دِیوید سریع پوشه رو بست.
همون لحظه صدای باز شدن در اومد.
مارک برگشت.
دِیوید سعی کرد عادی رفتار کنه.
ـ این پرونده چیه؟
مارک چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ کدوم پرونده؟
دِیوید به پوشه اشاره کرد.
ـ این.
مارک جلو اومد و پوشه رو برداشت.
ـ بهتره در موردش سؤال نکنی.
ـ ولی این مربوط به پروژه نیست.
مارک نگاه سردی بهش کرد.
ـ گفتم سؤال نکن.
دِیوید چیزی نگفت.
اما از همون لحظه فهمید یه چیزی درست نیست.
---
شب، وقتی به هتل برگشت، اولین کاری که کرد به اِلیسا زنگ زد.
ـ سلام.
صدای خوابآلود اِلیسا از اون طرف خط اومد:
ـ بالاخره!
دِیوید خندید.
ـ گفتم که زنگ میزنم.
ـ ساعت رو دیدی؟
ـ آره.
ـ ساعت دوئه!
ـ میدونم.
ـ پس چرا زنگ زدی؟
ـ دلم خواست صداتو بشنوم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد اِلیسا خندید.
ـ خب... چی شد؟ کارات خوب پیش رفت؟
دِیوید به پنجرهی اتاق نگاه کرد.
ـ آره.
دروغ گفت.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ صدات یه جوریه.
ـ خستهام فقط.
ـ دِیوید؟
ـ هوم؟
ـ مشکلی پیش اومده؟
دِیوید چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ نه. هیچی نیست.
ـ قول؟
دِیوید چشمهاشو بست.
ـ قول.
تماس که قطع شد، دِیوید چند دقیقه همونجا نشست.
بعد گوشیش رو برداشت.
یه پیام از یه شمارهی ناشناس داشت.
فقط یک جمله:
«تو نباید اون پوشه رو میدیدی.»
دِیوید چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد پیام رو پاک کرد.
---
صبح روز بعد، دِیوید تصمیم گرفت از اونجا بره.
ولی وقتی وارد لابی هتل شد، یه مرد ناشناس جلوش رو گرفت.
ـ دِیوید میلر؟
دِیوید ایستاد.
ـ بله؟
مرد نزدیکتر شد.
ـ بهتره دیگه دربارهی چیزهایی که دیدی سؤال نکنی.
ـ نمیدونم درباره چی حرف میزنید.
مرد لبخند سردی زد.
ـ میدونی.
بعد از کنارش رد شد.
دِیوید چند ثانیه همونجا موند.
بعد سریع از هتل بیرون رفت.
از همون لحظه فهمید قضیه جدیتر از چیزیه که فکر میکرد.
---
چند ساعت بعد، دِیوید دوباره اون پوشه رو دید.
این بار روی میز خودش نبود.
روی میز اتاقی بود که قرار نبود اصلاً واردش بشه.
ولی چیزی که باعث شد دِیوید خشکش بزنه، یه عکس بود.
عکس چند نفر.
و بین اونها همون مردی که صبح دیده بود.
پایین عکس، تاریخ و اطلاعاتی نوشته شده بود.
دِیوید فهمید این فقط یه پروندهی معمولی نیست.
پای آدمهایی وسط بود که مدتها بود پلیس دنبالشون بود.
و بدتر از همه...
حالا دِیوید چیزی میدونست که نباید میدونست.
پارت دوم: «چیزی که نباید میدید»
روز اول سفر، همهچیز کاملاً عادی بود.
دِیوید صبح زود به شهر مقصد رسید و مستقیم رفت سمت ساختمونی که قرار بود جلسهشون اونجا برگزار بشه.
کارش خیلی ساده بود؛ بررسی چند تا پرونده و مدارک مربوط به یه پروژهی جدید شرکت.
حداقل چیزی که بهش گفته بودن همین بود.
وقتی وارد اتاق جلسه شد، سه نفر اونجا منتظرش بودن.
ـ سلام، دِیوید.
ـ سلام.
یکی از اونها خودش رو معرفی کرد:
ـ من مارک هستم. از امروز با هم کار میکنیم.
دِیوید باهاش دست داد و نشست.
چند ساعت اول بدون هیچ مشکلی گذشت.
اما نزدیک ظهر، وقتی مارک برای چند دقیقه از اتاق بیرون رفت، دِیوید متوجه یه پوشهی مشکی روی میز شد.
اسم پروژه روی جلدش نوشته شده بود.
ولی وقتی پوشه رو باز کرد، فهمید چیزی که داخلشه اصلاً مربوط به پروژهی شرکت نیست.
چند اسم.
چند آدرس.
چند عکس.
و کنار هر اسم، چند تاریخ و عدد نوشته شده بود.
دِیوید چند ثانیه به برگهها خیره موند.
یکی از اسمها براش آشنا بود.
خیلی آشنا.
چون چند روز قبل، همون اسم رو توی اخبار دیده بود.
اسم یکی از آدمهایی که پلیس مدتها دنبالش میگشت.
دِیوید سریع پوشه رو بست.
همون لحظه صدای باز شدن در اومد.
مارک برگشت.
دِیوید سعی کرد عادی رفتار کنه.
ـ این پرونده چیه؟
مارک چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ کدوم پرونده؟
دِیوید به پوشه اشاره کرد.
ـ این.
مارک جلو اومد و پوشه رو برداشت.
ـ بهتره در موردش سؤال نکنی.
ـ ولی این مربوط به پروژه نیست.
مارک نگاه سردی بهش کرد.
ـ گفتم سؤال نکن.
دِیوید چیزی نگفت.
اما از همون لحظه فهمید یه چیزی درست نیست.
---
شب، وقتی به هتل برگشت، اولین کاری که کرد به اِلیسا زنگ زد.
ـ سلام.
صدای خوابآلود اِلیسا از اون طرف خط اومد:
ـ بالاخره!
دِیوید خندید.
ـ گفتم که زنگ میزنم.
ـ ساعت رو دیدی؟
ـ آره.
ـ ساعت دوئه!
ـ میدونم.
ـ پس چرا زنگ زدی؟
ـ دلم خواست صداتو بشنوم.
چند لحظه سکوت شد.
بعد اِلیسا خندید.
ـ خب... چی شد؟ کارات خوب پیش رفت؟
دِیوید به پنجرهی اتاق نگاه کرد.
ـ آره.
دروغ گفت.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ صدات یه جوریه.
ـ خستهام فقط.
ـ دِیوید؟
ـ هوم؟
ـ مشکلی پیش اومده؟
دِیوید چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ نه. هیچی نیست.
ـ قول؟
دِیوید چشمهاشو بست.
ـ قول.
تماس که قطع شد، دِیوید چند دقیقه همونجا نشست.
بعد گوشیش رو برداشت.
یه پیام از یه شمارهی ناشناس داشت.
فقط یک جمله:
«تو نباید اون پوشه رو میدیدی.»
دِیوید چند ثانیه به صفحه خیره موند.
بعد پیام رو پاک کرد.
---
صبح روز بعد، دِیوید تصمیم گرفت از اونجا بره.
ولی وقتی وارد لابی هتل شد، یه مرد ناشناس جلوش رو گرفت.
ـ دِیوید میلر؟
دِیوید ایستاد.
ـ بله؟
مرد نزدیکتر شد.
ـ بهتره دیگه دربارهی چیزهایی که دیدی سؤال نکنی.
ـ نمیدونم درباره چی حرف میزنید.
مرد لبخند سردی زد.
ـ میدونی.
بعد از کنارش رد شد.
دِیوید چند ثانیه همونجا موند.
بعد سریع از هتل بیرون رفت.
از همون لحظه فهمید قضیه جدیتر از چیزیه که فکر میکرد.
---
چند ساعت بعد، دِیوید دوباره اون پوشه رو دید.
این بار روی میز خودش نبود.
روی میز اتاقی بود که قرار نبود اصلاً واردش بشه.
ولی چیزی که باعث شد دِیوید خشکش بزنه، یه عکس بود.
عکس چند نفر.
و بین اونها همون مردی که صبح دیده بود.
پایین عکس، تاریخ و اطلاعاتی نوشته شده بود.
دِیوید فهمید این فقط یه پروندهی معمولی نیست.
پای آدمهایی وسط بود که مدتها بود پلیس دنبالشون بود.
و بدتر از همه...
حالا دِیوید چیزی میدونست که نباید میدونست.
- ۳۲۷
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط