{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📸 عکس آخر

📸 عکس آخر

پارت سوم: «باید از من متنفر بشی»

شب، وقتی دِیوید به اتاقش برگشت، متوجه شد در اتاق کمی بازه.

همون‌جا ایستاد.

چند ثانیه فقط به در نگاه کرد.

بعد آروم جلو رفت و در رو کامل باز کرد.

همه‌چیز سر جاش بود.

اما روی میز، گوشی خودش قرار داشت.

در حالی که مطمئن بود قبل از خروج از اتاق، گوشی رو توی جیبش گذاشته.

آروم جلو رفت.

گوشی رو برداشت.

صفحه روشن شد.

یه پیام جدید اومد.

این بار فقط یه عکس بود.

دِیوید عکس رو باز کرد.

چند ثانیه بعد رنگ صورتش پرید.

عکس...

از اِلیسا بود.

جلوی همون کافه‌ای که هر روز می‌رفت.

و زیرش نوشته شده بود:

«فکر کردی فقط خودت رو می‌تونیم پیدا کنیم؟»

دِیوید دستش شروع کرد به لرزیدن.

همون لحظه فهمید تمام این مدت فقط خودش تحت نظر نبوده.

اِلیسا هم وارد این ماجرا شده بود.

دِیوید سریع بهش زنگ زد.

یک بار...

دو بار...

سه بار...

ـ الو؟

همین که صدای اِلیسا رو شنید، نفسش برگشت.

ـ اِلیسا؟

ـ دِیوید؟ چی شده؟

ـ الان کجایی؟

ـ خونه‌ام.

ـ مطمئنی؟

اِلیسا خندید.

ـ آره، کجا باید باشم؟

دِیوید چند ثانیه سکوت کرد.

ـ از خونه بیرون نرو.

ـ چی؟

ـ فقط کاری که می‌گم بکن.

ـ دِیوید، داری منو می‌ترسونی.

ـ اِلیسا...

صداش لرزید.

ـ خواهش می‌کنم.

اِلیسا ساکت شد.

ـ چی شده؟

دِیوید نمی‌تونست بهش بگه.

نمی‌تونست بگه یه عده آدم عکسش رو دارن.

نمی‌تونست بگه ممکنه هر لحظه اتفاقی براش بیفته.

پس مجبور شد دروغ بگه.

ـ من فکر می‌کنم...

مکث کرد.

ـ فکر می‌کنم بهتره یه مدت از هم فاصله بگیریم.

اون طرف خط چند ثانیه ساکت شد.

ـ چی؟

ـ اِلیسا...

ـ نه، صبر کن.

صدای اِلیسا تغییر کرده بود.

ـ تو داری چی می‌گی؟

ـ چیزی که شنیدی.

ـ چرا؟

ـ چون دیگه نمی‌خوام ادامه بدم.

اِلیسا با صدای لرزون گفت:

ـ دِیوید... یکی دیگه هست؟

دِیوید چشم‌هاشو بست.

این همون لحظه‌ای بود که باید بزرگ‌ترین دروغ زندگیش رو می‌گفت.

ـ آره.

همون یک کلمه کافی بود.

ـ یکی دیگه هست.

اِلیسا چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد با صدای شکسته گفت:

ـ پس چرا چند ساعت پیش گفتی دلت برام تنگ شده؟

دِیوید جواب نداد.

ـ چرا گفتی وقتی برگردی جبران می‌کنی؟

سکوت.

ـ چرا اون عکس رو ازم خواستی؟

دِیوید چشم‌هاشو بست.

همون عکس آخر.

عکسی که حالا توی گوشی اِلیسا بود.

ـ چون...

نتونست جمله‌ش رو تموم کنه.

اِلیسا با گریه گفت:

ـ من واقعاً فکر می‌کردم دوستم داری.

دِیوید با صدایی که به زور کنترلش می‌کرد گفت:

ـ اشتباه می‌کردی.

تماس قطع شد.

دِیوید گوشی رو روی میز گذاشت.

چند ثانیه بعد نشست روی زمین.

دست‌هاش می‌لرزید.

زیر لب گفت:

ـ ببخشید...

اما اِلیسا دیگه صدایش رو نمی‌شنید.


---

روزها گذشت.

بعد هفته‌ها.

بعد ماه‌ها.

و دِیوید هیچ‌وقت برنگشت.

اِلیسا هم کم‌کم مجبور شد باور کنه که واقعاً ترکش کرده.

سال اول هنوز ته دلش منتظر بود.

سال دوم دیگه کمتر.

سال سوم، تقریباً پذیرفته بود.

و سال‌های بعد، زندگی ادامه پیدا کرد.

اما یک چیز هیچ‌وقت تغییر نکرد.

عکس آخر هنوز توی کشوی میز اِلیسا بود.

گاهی بیرونش می‌آورد.

به دِیوید نگاه می‌کرد.

و با خودش می‌گفت:

«چطور تونستی این‌قدر راحت منو کنار بذاری؟»

هیچ‌وقت جوابش رو پیدا نکرد.

تا اینکه هفت سال بعد...
دیدگاه ها (۰)

📸 عکس آخرپارت دوم: «چیزی که نباید می‌دید»روز اول سفر، همه‌چی...

📸 عکس آخرپارت اول: «فقط یه عکس»اِلیسا یه عادت داشت که دِیوید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط