به غسالخانه نبرید مرا...! من از مرده شورها میترسم، آنها ع
به غسالخانه نبرید مرا...! من از مرده شورها میترسم، آنها عاشق من نیستند که نوازشم کنند حرفهایم..، ، میترسم کبود کنند تمام بدنم را...! بگویید او خودش بیاید...، بگویید خودش کفنم کند رو به قبله نه! رو به آغوشش... بگویید ببندد چشمهایم را، و لبانم... نه نه... نگذارید ببوسد لبانم را! شنیده ام شگون ندارد... بگویید بجای اذان و دعا نامش را آنقدر تکرار کند در گوشم تا بلکه این دم آخر ایمان بیاورم به خدا ..! بگویید خودش خاک بریزد روی تنم و برود... برود و برنگردد... آخر وقتی هست دل مردن ندارم....! همین.. تمام شدند اگر نیامد، فقط... فقط به او بگویید همین خیابان ها و پنجره ها قاتل جانم شدند... بگویید او بی تقصیر است فقط کمی... کمی نیامد...! خداوندا امضا کن... به یکتایی ات قسم،کم آورده ام... بازکن نامه را،استعفای من است از زمینت... مبارک خودت باشد.
- ۱.۵k
- ۱۵ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط