{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نخواستی آقا جون...؟

نخواستی آقا جون...؟
در شب عید ولادتت ، آنگاه که شیعیانت.!
خنده ی مستانه میزنند سر می نهم بر پای تو تا ببارم بغض و فریادم را آقا جان نخواستی؟
یه زائر دلتنگ و روسیاه نخواستی؟
همونی که همیشه حرفاشو برات میگه،همون که برات بغض میکنه،همونی که همیشه قول میده آدم خوبه بشه ولی خیلی زود زیر قولش میزنه...
نخواستی؟...
نخواستی که صداش نکردی آقا جان؟
نخواستی شب ولادتت بیاد پشت پنجره فولادت بشینه و تا صبح همش بگه:امام رضا، الهی من فدات شم....
الهی من فدات شم...
نخواستی آقا جان...؟ 
همش خودم رو پشت پنجره فولادت تصور میکنم...
همش دارم  سعی میکنم از این راه دور دلمو به پنجره فولادت گره بزنم ولی یک دفعه....
تمام فکر و خیالاتم ، بارونی میشه...

+عیدتون مبارک هم پلاسی های عزیز و بزرگوار...
دیدگاه ها (۱)

زنی را می شناسم منکه شوق بال و پر داردولی از بس که پر شور اس...

.

جهت رفع خستگی جالبه بخونیدﻣـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ ﺯﻧـﺶ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﺑـﻪ ﺍﻭ...

چقدر اين حرف سيمين دانشور قشنگه که ميگه :هر وقت و ساعت که ﻓﻬ...

وقتی داداش ناتنیت بود...¹در اتاقت با شتاب باز شد..مثل همیشه،...

جدایی

I can be myself with himPart⁸⁶ساعت دو نصفه شب بود..تقریبا طر...

فیک : بین راندها

فیک تهیونگ

«وقتی به همکلاسیت حسودی کرد»پارت۲(سونگمین☆ ا.ت★) راوی*سونگم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط