ناخدای عشق
ناخدای عشق
____________________♡ پارت ۱۵
_تو یک کاری میکنی بد ببینم ها
+آره من این کارو میکنم
دازای عصبی شد و و بلندش کرد چویا دست و پا میزد
+ولم کن ولم کن *با داد*
_داد نزن سر من
+داد میزنم
چویا همین جوری داشت تکون میخورد و دازای برای آروم کردنش اون رو میبوسه
چویا میخاست بوسه رو بشکنه ولی چون دل تنگ لباش بود همراهی کرد....... چویا نفس کم آورد و دازای متوجه شد و بوسه رو شکست
_حالا بام میای
+نه.......باشه
چویا تو بغلش آروم شد و داشت تو بغل دازای خودش رو قایم میکرد
+دازای
_هوم
+هنوز دوسم داری
_نه
+چییی واقعا
_نه شوخی کردم بات
+واقعا
_آره من بت گفتم تورو با هیچ کس تغییر نمیدم
+خوبه که دوسم داری *با خنده*
_تو چی
+من چی
_دوستم داری چویا بعد از اون کارم
+من همیشه دوست داشتم......آره خیلی دوست دارم
_مرسی چوچو😊😊
ویو دازای
بغلش کردم و بودنش تو کشتی همین که دیدمش دیدم که خوابه تو بغلم خواستم ببرمش تو اتاقش ولی یاد اون حرفم افتادم که ببرمش پیشم و بردمش پیشم وقتی اونو روی تخت گذاشتم لباس های راحتیش رو تنش کردم و بعد اون بیدار شد و گفت
+دازای داری چیکار میکنی
_دارم لباست رو عوض میکنم
چویا سرخ شد
+اشکال نداره منو ببینی
_آره اشکال نداره
لباساش رو عوض کرد لباس دازای رو پوشید که براش خیلی بزرگ بود و گردنش و یکم از دستاش بیرون بودن
+این یکم بزرگه دازای
_اشکال نداره تو میخای بخوابی
+آها باشه میخام برم دستوشویی
_برو
میره دست شویی و بر میگرده
دازای دید که نصف بدنش در آمده برای همین هوس گاز زدن کرد .... چویا رو بغل کردم و انداختم رو تخت و روش خمیه زدم و شروع کرد به گاز زدنش تو گردنش
+هوی داری ......چیکار میکنی
_کاری نمیکنم
+آخ درد داره ..... بسه
بعد از ۱ ساعت چویا رو ول کرد
_چویا نمیدونی چقدر بات حال میکنم
+خف شو بدنم درد میکنه
دازای به بدن چویا نگاه کرد و دید که کبود شده
_چویا تو از بس سفیدی زود کبود میشی
+خفه شو وگر نه
_وگر نه چی
+هی...چی
دازای چویا رو بغل کرد و سفت بغلش کرد و خوابید چویا هم خوابید....
ادامه دارد
____________________♡ پارت ۱۵
_تو یک کاری میکنی بد ببینم ها
+آره من این کارو میکنم
دازای عصبی شد و و بلندش کرد چویا دست و پا میزد
+ولم کن ولم کن *با داد*
_داد نزن سر من
+داد میزنم
چویا همین جوری داشت تکون میخورد و دازای برای آروم کردنش اون رو میبوسه
چویا میخاست بوسه رو بشکنه ولی چون دل تنگ لباش بود همراهی کرد....... چویا نفس کم آورد و دازای متوجه شد و بوسه رو شکست
_حالا بام میای
+نه.......باشه
چویا تو بغلش آروم شد و داشت تو بغل دازای خودش رو قایم میکرد
+دازای
_هوم
+هنوز دوسم داری
_نه
+چییی واقعا
_نه شوخی کردم بات
+واقعا
_آره من بت گفتم تورو با هیچ کس تغییر نمیدم
+خوبه که دوسم داری *با خنده*
_تو چی
+من چی
_دوستم داری چویا بعد از اون کارم
+من همیشه دوست داشتم......آره خیلی دوست دارم
_مرسی چوچو😊😊
ویو دازای
بغلش کردم و بودنش تو کشتی همین که دیدمش دیدم که خوابه تو بغلم خواستم ببرمش تو اتاقش ولی یاد اون حرفم افتادم که ببرمش پیشم و بردمش پیشم وقتی اونو روی تخت گذاشتم لباس های راحتیش رو تنش کردم و بعد اون بیدار شد و گفت
+دازای داری چیکار میکنی
_دارم لباست رو عوض میکنم
چویا سرخ شد
+اشکال نداره منو ببینی
_آره اشکال نداره
لباساش رو عوض کرد لباس دازای رو پوشید که براش خیلی بزرگ بود و گردنش و یکم از دستاش بیرون بودن
+این یکم بزرگه دازای
_اشکال نداره تو میخای بخوابی
+آها باشه میخام برم دستوشویی
_برو
میره دست شویی و بر میگرده
دازای دید که نصف بدنش در آمده برای همین هوس گاز زدن کرد .... چویا رو بغل کردم و انداختم رو تخت و روش خمیه زدم و شروع کرد به گاز زدنش تو گردنش
+هوی داری ......چیکار میکنی
_کاری نمیکنم
+آخ درد داره ..... بسه
بعد از ۱ ساعت چویا رو ول کرد
_چویا نمیدونی چقدر بات حال میکنم
+خف شو بدنم درد میکنه
دازای به بدن چویا نگاه کرد و دید که کبود شده
_چویا تو از بس سفیدی زود کبود میشی
+خفه شو وگر نه
_وگر نه چی
+هی...چی
دازای چویا رو بغل کرد و سفت بغلش کرد و خوابید چویا هم خوابید....
ادامه دارد
- ۹۲
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط