{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناخدای عشق

ناخدای عشق
___________________♡ پارت ۱۴

چویا داشت همین جوری گریه میکرد بعد از چند دقیقه با عصبانیت بلند شد و رفت دنبال دازای تا بهش بگه که چرا پدرت مادرم رو کشت
+دا...ام نه ناخدا با داد بیایید اینجا
دازای حتی بهش محل نمی‌داد
+باتون کار مهم دارم
_چی میخای
×میخاستم یه چی بت بگم
_خوب بگو *با سردی *
+۰اون پدرت مادر منو کشت تنها کسی داشتم رو کشت......اول پدرم و حالا مادرم چی میخایید از ما ها
دازای چشماش گرد شد و گفت
_چی....پدر من مادر تو رو کشته مطمئنی
+آره
نامه رو در آورد و انداخت توی صورت دازای
+بیا بخون
دازای همین که نامه رو خوند آروم و با سردی گفت
_حالا به من چه ربطی داره ناکاهارا چویا
چویا عصبی شد
_بگو این وسط من چیکارم ها بگو
چویا آروم گفت
+قراره بعد از مادرم من بمیرم
_خوب بمیر تقسیر من نیس
+ولی تو گفتی که......
_من اشتباه کردم باید تو رو کشت چون این قانونه
+دلت میاد من بمیرم* با گریه *
_آره خیلی دوست دارم بمیری حالا برو بیرون قبل از این که یکاری کنم زود تر بمیری
+ولی
_ولی نداریم
+ولی.....تو گفتی دوسم داری
دازای به چشماش نگاه کرد و گفت
_درسته گفتم دوست دارم......ولی دیگه نه تو از چشمم افتادی
_واقعا که این طور* با سردی *
دازای به چویا نگاه کرد و جواب نداد
+پس اگر رفتین من تو این جزیره میونم
_نمیزارم
+دست تو نیست دست منه
_نمیزارم
+چرا چرا نمیزاری مگه نگفتی برات مهم نیستم
_درسته ولی......
+ولی نداره باشه بمون هر طور راحتی
چویا از پیشش رفت
دازای خندید
اخمتم با نمکه چویا.....

شب

ویو دازای

وقت شام شد و بعد از شام باید میرفتیم از جزیره داشتم میخوردم که نوسا بم نگاه کرد و گفت
/امشب قراره خوش بگذره نه
_نه
نوسا تعجب کرد
_چرااا
_دیگه من همین جوری گفتم
/یعنی دوروغ گفتی به من که دوستم داری
_آره من از تو بدم میاد
/ولی تو منو بوسیدی
_آره درسته ولی ازت لذت نبردم
نوسا بلند شد و رفت
/خیلی بدی خیلی

شام تموم شد و همه رفتن تو کشتی
_یلا زود باشید کسی تو جزیره نمونه بدویید
^^چشم ناخدا اوسامو
_خوبه
همین که گفت کسی نمونه یاد چویا افتاد که بهش گفت باتون نمیاد.......رفت از کشتی بیرون و دنبال چویا داشت می‌گشت
_چویاا بیا داریم میریم
+برید به سلامت
_تو هم میای
+نمیخام
_بدو
+دارم میگم نمیخام...از کی تا حالا برات عزیز شدم
_عزیز نیستی مجبورم
+برای چی مجبوری
_چون که اونجا باید تو رو بکشیم دیگه
+نمیخاد خودم اینجا میمیرم نیاز نیست
دلزای همین خاست چویا رو بگیره که چویا رفت انور
+بم دست بزنی بد میبینی......ناخدا




ادامه دارد
دیدگاه ها (۶)

ناخدای عشق ____________________♡ پارت ۱۵_تو یک کاری میکنی بد...

سی تایمون مبارککک🥳🥳

بچه ها خرگوشام رو ببینید قهوه ی اسمش پانیه سفیده هم جسی🥰🥰

ناخدای عشق ___________________♡ پارت ۱۳ویو دازای چویا رو بغل...

ناخدای عشق ________________♡پارت ۱۰ویو چویا نوسا صدام کرده ب...

ناخدای عشق _____________________♡پارت ۱۲ویو دازای دستش رو گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط