{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از روشنایی گریزان بود...!

از روشنایی گریزان بود...!
گفتم که سحرگاهان
در برابرِ آفتابش بخواهم دید،
و چراغ را کُشتم.
چندان که آفتاب برآمد
چنان چون شبنمی
پریده بود.
دیدگاه ها (۱)

آدم وقتی یه حس تکرار نشدنی رو با یکی تجربه می کنه، دیگه نمیت...

طوری کنارت می مانم طوری برایت خاطره می سازمکه حتی اگر بخواهی...

به فکر همه چیز هستندالا آغوشی که من از دست داده امبه فکر حقو...

- بیا مرا آغوش باش و به اندازه‌یِ تمامِ دوستت دارم‌هایی که ...

بریم سراغ **پارت ۱۰**.*****پارت ۱۰: سایه‌ی آشنا در تالار شکو...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.72  (روایت از زبان ا.ت)---وق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط