{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان «ساحلی که موجاش خنده داشت»

داستان «ساحلی که موجاش خنده داشت»

جنی و جیسو تصمیم گرفتن برن ساحل برای یه روز آفتابیِ رمانتیک. جیسو با یه عینک آفتابیِ خیلی گرون و یه شورتِ طرحِ هندوانه حاضر شد. جنی هم با یه مایوِ صورتی و کلاهِ لبهپهن اومد.

جیسو گفت: «امروز من یه آفتابگیرِ حرفهایام! ۳ تا کرم ضدآفتاب با درجههای مختلف آوردم، یکی برای صورت، یکی برای بدن، یکی هم برای... آخه نمیدونم، شاید برای ماسهها!»

اولین کاری که کردن، چتر زدن بود. جیسو چتر رو باز کرد، ولی بادِ ساحل اونقدر محکم بود که چتر با جیسو پرواز کرد! جیسو چتر رو گرفته بود و باد اون رو مثل یه بادبادکِ غولپیکر، ۲۰ متر اونورتر برد و انداختش دقیقاً توی سبدِ غذای یه خانواده!

اون خانواده که داشتن ناهار میخوردن، یهو یه چتر با یه پسرِ هندوانهای افتاد وسطِ ساندویچهاشون! پدر خانواده گفت: «آقا، این روشِ جدیدِ سفارشِ غذاست؟!» جیسو خجالتزده گفت: «نه، این روشِ جدیدِ رسیدنِ منه!»

جنی از خنده غش کرده بود. ولی کار تازه شروع شده بود.

جیسو گفت: «بیا بریم تو آب!» دویدن سمت دریا. ولی جیسو که میخواست خیلی قهرمانانه شیرجه بزنه، دوید، پرید، ولی موج عقب کشید و جیسو پرید توی ماسهی خیس! با صورت رفت توی شن و وقتی بلند شد، کامل شبیه یه آدمِ نانزنجبیلیِ شنکی شد!

جنی گفت: «جیسو، تو دیگه قهرمانِ شنهای ساحلی شدی!»

بعد جیسو گفت: «بیا والیبال ساحلی بازی کنیم!» یه توپ برداشت، اما توپ رو اونقدر محکم زد که نه فقط از تور رد شد، بلکه رفت توی کلاهِ یه خانومِ مسن و اونم پرت شد توی آب! خانوم فریاد زد: «پسرم! این توپِ والیبال نیست، این موشکِ فضاییه!»

جنی که از خنده رکاب زده بود، رفت سمتِ آب تا توپ رو بیاره، ولی یهو پاش روی یه عروسکِ بادی لیز خورد و افتاد توی آب. جیسو برای نجاتش پرید توی آب، ولی یادش رفت شنا بلد نیست! شروع کرد به دستوپا زدن و فریاد زدن: «جنی! من غرق میشم!» در حالی که آب تا کمرش بیشتر نبود!

جنی وایستاد و با خنده گفت: «جیسو، اگه میخوای غرق شی، حداقل برو جای عمیقتر!»

همهی اون اطراف، از بچههایی که قلعهی شنی میساختن تا پیرمردی که داشت کتاب میخوند، همه صدای جیسو رو شنیدن و شروع کردن به خنده. یه پسر کوچولو اومد جلو و گفت: «عمو، اگه شنا بلد نیستی، بیا با من قلعهی شنی بسازیم!»

جیسو با کمالِ خجالت اومد بیرون، ولی هنوز یه خرچنگِ کوچولو به شورتِ هندوانهایش چسبیده بود! جیسو با یه جیغِ زیر پرید و شروع کرد به دویدن دورِ ساحل، با خرچنگِ روش که مثل یه سنجاقِ سینهی زنده بود!

جنی افتاده بود روی ماسه و میخندید. بقیه هم از خنده غش کرده بودن. یه آقا چنان خندید که عینکش افتاد توی آتشِ کباب! یه خانومم از شدت خنده بستنی رو ریخت روی سرِ شوهرش!

بعد از کلی تعقیب، خرچنگ پرید زمین و برگشت به دریا. جیسو خسته و کوفته اومد پیش جنی. جنی یه حوله داد بهش و گفت: «جیسو، امروز بهترین روزِ عمرم بود!»

جیسو با اون صورتِ شنکی و شورتِ هندوانهایِ چسبیده به بدنش، نگاه کرد و گفت:

«جنی، من قول دادم که ساحل رو برات بهیادموندنی کنم. راستش، فکر نمیکردم که خودم هم بشم بخشی از خاطرهها...»

همهی جمعیت که هنوز میخندیدن، برایش کف زدن و یه بچه بهش یه قلعهی شنی تقدیم کرد که روش نوشته بود: «به بهترین غریقنجاتِ ساحل!»
دیدگاه ها (۰)

داستان «روزِ معلمی که سینمایی شد»جنی و جیسو معلمهای یه مدرسه...

دوربین مداربسته و راز پنهان جیسوجیسو و رزی تو خونه‌اشون نشست...

داستان «کیکی که قرار نبود پرواز کنه»جنی تصمیم گرفت برای تولد...

داستان «مسابقهی دوچرخههایی که یادشون رفت ترمز دارن»جنی و جیس...

عشق تنها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط