داستان «مسابقهی دوچرخههایی که یادشون رفت ترمز دارن»
داستان «مسابقهی دوچرخههایی که یادشون رفت ترمز دارن»
جنی و جیسو تصمیم گرفتن تو یه مسابقهی دوچرخهسواری خیریه شرکت کنن. جایزهش یه سفر خارجی بود، ولی جیسو گفت: «مهم بردن نیست، مهم اینه که با هم باشیم!» (البته ته دلم میخواست اون سفر رو ببره)
روز مسابقه، جنی با دوچرخهی صورتیِ شیکش اومد. جیسو اما با یه دوچرخهی دستدوم که ترمزهایش با یه سیمِ بند کفش بسته شده بود، حاضر شد! جنی پرسید: «این چیه؟!» جیسو جواب داد: «این دوچرخه روحیهی جنگندگی داره!»
دکمهی استارت خورد. همهی شرکتکنندهها با سرعت رفتن جلو، اما جیسو که تازه پاش رو گذاشته بود روی پدال، یهو زنجیر دوچرخهش کنده شد و دوچرخه موند سر جاش، ولی جیسو با یه حرکتِ رقصمانند پرت شد جلو و افتاد دقیقاً توی سبدِ جلوی دوچرخهی جنی!
جنی که نتونست تعادلش رو حفظ کنه، هر دو با هم غلتیدن توی یه چمنزارِ کنار جاده. اما بدتر این بود که سبدِ دوچرخهی جنی روی سرِ جیسو قفل کرد و نتونست درش بیاره!
جیسو با اون سبد روی سرش شروع کرد به دویدن پشتِ دوچرخهی جنی و داد میزد: «جنی! من الان مثل یه ماشینِ عروسکی شدم، ولی سفر رو نمیذارم از دستم بره!»
جنی که از خنده رکاب میزد، برگشت و گفت: «با اون سبد روی سرت، بیشتر شبیه یه فضایی شدی تا عروسکی!»
بقیهی شرکتکنندهها که داشتن از کنارشون رد میشدن، یکی از خنده افتاد توی گودال آب، یکی دیگه چنان خندید که راه رو اشتباه رفت و به درخت کوبید. مردم کنار خیابون که داشتین تشویق میکردن، یکهو همه دست از تشویق برداشتن و شروع کردن به قهقهه. یه پیرمرد هم از شدت خنده عینکش رو قاطی بستنیِ دستش کرد و خورد!
جیسو با سبد روی سر، بالاخره به دوچرخهی جنی رسید و با یه شیرجهی قهرمانانه پرید روی صندلی عقب. اما دوچرخه نتونست وزنِ دو نفر رو تحمل کنه و یهو خم شد، هر دو افتادن توی یه کامیونِ حملِ هندوانه!
هندونهها ترکیدن، آبِ هندونه پاشید به صورتِ هر دو، و جنی و جیسو با حالتِ هندوانهایِ خیس از توی کامیون بیرون اومدن. جیسو سبد رو از سرش درآورد، یک تیکه هندونه برداشت، گاز زد و گفت:
«جنی، شاید مسابقه رو نبازیم، ولی حداقل یه هندونهی مجونی خوردیم!»
همهی اون جمعیت، از بچهها گرفته تا پلیسِ راهنمایی، چنان خندیدن که مسابقه رو ۱۰ دقیقه متوقف کردن. حتی داور هم نتونست اعلام کنه کی برنده شده، چون از خنده اشکاش راه افتاده بود و برگهی نتایج رو خیس کرده بود.
جنی رو به جیسو کرد و گفت: «جیسو، تا حالا فکر کردی شغلِ کمدین رو امتحان کنی؟»
جیسو جواب داد: «ترجیح میدم با همین سبدِ دوچرخه برم خونه، مطمئنم مامانم یه کادوی تولدِ جدید برام داره!»
جنی و جیسو تصمیم گرفتن تو یه مسابقهی دوچرخهسواری خیریه شرکت کنن. جایزهش یه سفر خارجی بود، ولی جیسو گفت: «مهم بردن نیست، مهم اینه که با هم باشیم!» (البته ته دلم میخواست اون سفر رو ببره)
روز مسابقه، جنی با دوچرخهی صورتیِ شیکش اومد. جیسو اما با یه دوچرخهی دستدوم که ترمزهایش با یه سیمِ بند کفش بسته شده بود، حاضر شد! جنی پرسید: «این چیه؟!» جیسو جواب داد: «این دوچرخه روحیهی جنگندگی داره!»
دکمهی استارت خورد. همهی شرکتکنندهها با سرعت رفتن جلو، اما جیسو که تازه پاش رو گذاشته بود روی پدال، یهو زنجیر دوچرخهش کنده شد و دوچرخه موند سر جاش، ولی جیسو با یه حرکتِ رقصمانند پرت شد جلو و افتاد دقیقاً توی سبدِ جلوی دوچرخهی جنی!
جنی که نتونست تعادلش رو حفظ کنه، هر دو با هم غلتیدن توی یه چمنزارِ کنار جاده. اما بدتر این بود که سبدِ دوچرخهی جنی روی سرِ جیسو قفل کرد و نتونست درش بیاره!
جیسو با اون سبد روی سرش شروع کرد به دویدن پشتِ دوچرخهی جنی و داد میزد: «جنی! من الان مثل یه ماشینِ عروسکی شدم، ولی سفر رو نمیذارم از دستم بره!»
جنی که از خنده رکاب میزد، برگشت و گفت: «با اون سبد روی سرت، بیشتر شبیه یه فضایی شدی تا عروسکی!»
بقیهی شرکتکنندهها که داشتن از کنارشون رد میشدن، یکی از خنده افتاد توی گودال آب، یکی دیگه چنان خندید که راه رو اشتباه رفت و به درخت کوبید. مردم کنار خیابون که داشتین تشویق میکردن، یکهو همه دست از تشویق برداشتن و شروع کردن به قهقهه. یه پیرمرد هم از شدت خنده عینکش رو قاطی بستنیِ دستش کرد و خورد!
جیسو با سبد روی سر، بالاخره به دوچرخهی جنی رسید و با یه شیرجهی قهرمانانه پرید روی صندلی عقب. اما دوچرخه نتونست وزنِ دو نفر رو تحمل کنه و یهو خم شد، هر دو افتادن توی یه کامیونِ حملِ هندوانه!
هندونهها ترکیدن، آبِ هندونه پاشید به صورتِ هر دو، و جنی و جیسو با حالتِ هندوانهایِ خیس از توی کامیون بیرون اومدن. جیسو سبد رو از سرش درآورد، یک تیکه هندونه برداشت، گاز زد و گفت:
«جنی، شاید مسابقه رو نبازیم، ولی حداقل یه هندونهی مجونی خوردیم!»
همهی اون جمعیت، از بچهها گرفته تا پلیسِ راهنمایی، چنان خندیدن که مسابقه رو ۱۰ دقیقه متوقف کردن. حتی داور هم نتونست اعلام کنه کی برنده شده، چون از خنده اشکاش راه افتاده بود و برگهی نتایج رو خیس کرده بود.
جنی رو به جیسو کرد و گفت: «جیسو، تا حالا فکر کردی شغلِ کمدین رو امتحان کنی؟»
جیسو جواب داد: «ترجیح میدم با همین سبدِ دوچرخه برم خونه، مطمئنم مامانم یه کادوی تولدِ جدید برام داره!»
- ۳۷
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط