🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹ : پارت ¹
شاید برای هزارمین بار مشغول دیدن فصل سوم استرنجر تینگز بودم،هیچ کس در خانه نبود و تنهایی نشسته بودم و فیلم مورد علاقهم را در تلویزیون تماشا می کردم.هر چقدر خوراکی در خانه داشتیم را جلوی خودم چیده بودم و هر دقیقه یک خوراکی را تمام می کردم.با اینکه تا به حال فیلم را دیده بودم،اما هر چقدر جلوتر می رفت،به استرس و هیجانم اضافه می شد.به صحنه ی بازجویی شدن استیو و رابین رسیده بودم،با استرس صحنه را دنبال می کردم.شیر کاکائو را برداشتم و با هیجان آن را خوردم.بعد از خوردن کمی از شیرکاکائو،سمت موبایلم رفتم و از این ترکیب شاهکار عکس گرفتم.+از نظر من ترکیب خوراکی و استرنجر تینگز،ی ترکیب شاهکاره!+به محض عکس گرفتن،ویسگون را باز کردم تا عکس را برای دوستانم بفرستم:باران،هیلدا و سارا؛زیر عکس نوشتم:«کاش ماهم توی هاوکینز بودیم و هر روز اتفاقات عجیبی برامون میفتاد...»هر چهار نفر ما آرزوی این را داشتیم که همچین اتفاقی برایمان بیفتد!گوشی را کنار گذاشتم و به ادامه ی فیلم پرداختم.اما همینطور که مشغول دیدن بودم،چراغ های خانه شروع به چشمک زدن کرد،تلویزیون خاموش و روشن می شد و همینطور اطرافم را نگاه می کردم،تقریبا هر روز این اتفاق می افتاد و به این صحنه ها عادت کرده بودم،پس نشستم و منتظر ماندم تا برق درست شود،اما این سری فرق داشت!در خانه با صدای وحشتناکی باز شد و از ترس به عقب پریدم،خاموش و روشن شدن چراغ ها هم ترسم را چند برابر می کردند.+این دیگه عادی نبود!+با استرس پرسیدم:«مامان؟بابا؟»اما هیچ جوابی نشنیدم.انقدر عقب رفتم که به دیوار کوبیده شدم.از ترس مغزم فرمان نمی داد و نمی دانستم باید چیکار کنم.چشمم به راهرو افتاد و چیزی را دیدم که باور نمی کردم،مدرسه ی هاوکینز!در راهرو تصویر تاری از ورودی مدرسه مشخص بود و نمی توانستم باور کنم.چند باری دستم را به چشمم زدم اما انگار همه چیز واقعی بود!آرام آرام سمت راهرو قدم برداشتم.چشمم به تلویزیون خورد،با اینکه فیلم با قطع و وصل شدن برق به سختی معلوم می شد اما می توانستم خنده های استیو و رابین را ببینم.با خودم گفتم:«شاید عجیب باشه،ولی این تنها شانس تو برای رفتن به هاوکینزه نازنین...برو!»پس لبخند زدم،رو به تلویزیون گفتم:«من دارم میام پسر!»و بعد با اینکه به عقل و چشم هایم شک کرده بودم،ولی باز خودم را سمت تصویر تار پرتاب کردم.به محض پریدنم،باد عجیبی جلوی چشمانم را گرفت و چیزی را نمی توانستم ببینم،دستانم را روی چشمانم گذاشتم؛اما بعد از چند لحظه خبری از باد نبود و صداهایی می شنیدم،صدایی مثل خنده،فریاد و حتی گریه.دستانم را آرام از روی چشمانم برداشتم.حتما داشتم خواب می دیدم.من آنجا بودم،هاوکینز!دقیقا رو به روی مدرسه ایستاده بودم و می توانستم همه چیز را ببینم.دانش آموز ها می دویدند و فریاد می زدند،خیلی ها می خندیدند و بعضی ها گوشه ای گریه می کردند.منی که تازه از شوک بیرون آمده بودم و جایی که بودم را درک کرده بودم،از شدت خوشحالی جیغ کشیدم.ناگهان همه ی چهره ها سمتم چرخید.دستم را جلوی دهانم گرفتم،خندیدم و گفتم:«ببخشید!»بقیه به حال خودشان برگشتند و من همچنان بی صدا جیغ می زدم.سمت در دویدم و دستم را روی آن گذاشتم تا لمسش کنم.+واقعی بود!خواب نمی دیدم!من واقعا اونجا بودم!+نمی دانستم چجوری باید خوشحالیم را بروز می دادم.دستم را روی دستگیره ی در گذاشتم و وارد راهرو ی مدرسه شدم.همه چیز مثل فیلم بود!کمد ها،رنگ دیوار ها،دانش آموز ها،کلاس ها و... .تعدادی از دانش آموز ها با سرعت به من برخورد می کردند،اما من دیگر چیزی نمی فهمیدم!بر روی شیشه ی در،خودم را دیدم.با یک لباس جدید؛دامن سفید و کله سفید!انگار برای بودن در مدرسه آماده بودم.همینطور که محو این اتفاق شده بودم،لرزشی بر روی دستم احساس کردم،دستم را بالا آوردم.ساعت مربعی شکلی روی مچ دستم بود و شمارش معکوس عدد ۱۶۸ را با رنگ قرمز نشان می داد.+این دیگه چی بود؟+تا خواستم کمی به این ساعت فکر کنم،صدای آشنایی به گوشم رسید.برگشتم و در را نگاه کردم.چهار پسر با شور و هیجان وارد راهرو شدند.یکی از آنها می گفت:«دیشب شب ما نبود وگرنه برده بودیم»دیگری گفت:«بهونه نیارید!نمی تونید حریف من بشید!»خودشان بودند!مایک،ویل،داستین و لوکاس!می خواستم سمتشان بروم و چیزی بگویم اما پاهایم قفل شده بود.ناگهان به ذهنم رسید:«یعنی،من همه رو میتونم ببینم؟»به محض تمام شدن جملهم،صدایی از بیرون شنیدم.مثل همان صدایی که موقع آمدن به اینجا شنیدم،با هیجان و البته استرس به بیرون از راهرو رفتم تا دلیل صدا را بفهمم!
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_نازی
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹ : پارت ¹
شاید برای هزارمین بار مشغول دیدن فصل سوم استرنجر تینگز بودم،هیچ کس در خانه نبود و تنهایی نشسته بودم و فیلم مورد علاقهم را در تلویزیون تماشا می کردم.هر چقدر خوراکی در خانه داشتیم را جلوی خودم چیده بودم و هر دقیقه یک خوراکی را تمام می کردم.با اینکه تا به حال فیلم را دیده بودم،اما هر چقدر جلوتر می رفت،به استرس و هیجانم اضافه می شد.به صحنه ی بازجویی شدن استیو و رابین رسیده بودم،با استرس صحنه را دنبال می کردم.شیر کاکائو را برداشتم و با هیجان آن را خوردم.بعد از خوردن کمی از شیرکاکائو،سمت موبایلم رفتم و از این ترکیب شاهکار عکس گرفتم.+از نظر من ترکیب خوراکی و استرنجر تینگز،ی ترکیب شاهکاره!+به محض عکس گرفتن،ویسگون را باز کردم تا عکس را برای دوستانم بفرستم:باران،هیلدا و سارا؛زیر عکس نوشتم:«کاش ماهم توی هاوکینز بودیم و هر روز اتفاقات عجیبی برامون میفتاد...»هر چهار نفر ما آرزوی این را داشتیم که همچین اتفاقی برایمان بیفتد!گوشی را کنار گذاشتم و به ادامه ی فیلم پرداختم.اما همینطور که مشغول دیدن بودم،چراغ های خانه شروع به چشمک زدن کرد،تلویزیون خاموش و روشن می شد و همینطور اطرافم را نگاه می کردم،تقریبا هر روز این اتفاق می افتاد و به این صحنه ها عادت کرده بودم،پس نشستم و منتظر ماندم تا برق درست شود،اما این سری فرق داشت!در خانه با صدای وحشتناکی باز شد و از ترس به عقب پریدم،خاموش و روشن شدن چراغ ها هم ترسم را چند برابر می کردند.+این دیگه عادی نبود!+با استرس پرسیدم:«مامان؟بابا؟»اما هیچ جوابی نشنیدم.انقدر عقب رفتم که به دیوار کوبیده شدم.از ترس مغزم فرمان نمی داد و نمی دانستم باید چیکار کنم.چشمم به راهرو افتاد و چیزی را دیدم که باور نمی کردم،مدرسه ی هاوکینز!در راهرو تصویر تاری از ورودی مدرسه مشخص بود و نمی توانستم باور کنم.چند باری دستم را به چشمم زدم اما انگار همه چیز واقعی بود!آرام آرام سمت راهرو قدم برداشتم.چشمم به تلویزیون خورد،با اینکه فیلم با قطع و وصل شدن برق به سختی معلوم می شد اما می توانستم خنده های استیو و رابین را ببینم.با خودم گفتم:«شاید عجیب باشه،ولی این تنها شانس تو برای رفتن به هاوکینزه نازنین...برو!»پس لبخند زدم،رو به تلویزیون گفتم:«من دارم میام پسر!»و بعد با اینکه به عقل و چشم هایم شک کرده بودم،ولی باز خودم را سمت تصویر تار پرتاب کردم.به محض پریدنم،باد عجیبی جلوی چشمانم را گرفت و چیزی را نمی توانستم ببینم،دستانم را روی چشمانم گذاشتم؛اما بعد از چند لحظه خبری از باد نبود و صداهایی می شنیدم،صدایی مثل خنده،فریاد و حتی گریه.دستانم را آرام از روی چشمانم برداشتم.حتما داشتم خواب می دیدم.من آنجا بودم،هاوکینز!دقیقا رو به روی مدرسه ایستاده بودم و می توانستم همه چیز را ببینم.دانش آموز ها می دویدند و فریاد می زدند،خیلی ها می خندیدند و بعضی ها گوشه ای گریه می کردند.منی که تازه از شوک بیرون آمده بودم و جایی که بودم را درک کرده بودم،از شدت خوشحالی جیغ کشیدم.ناگهان همه ی چهره ها سمتم چرخید.دستم را جلوی دهانم گرفتم،خندیدم و گفتم:«ببخشید!»بقیه به حال خودشان برگشتند و من همچنان بی صدا جیغ می زدم.سمت در دویدم و دستم را روی آن گذاشتم تا لمسش کنم.+واقعی بود!خواب نمی دیدم!من واقعا اونجا بودم!+نمی دانستم چجوری باید خوشحالیم را بروز می دادم.دستم را روی دستگیره ی در گذاشتم و وارد راهرو ی مدرسه شدم.همه چیز مثل فیلم بود!کمد ها،رنگ دیوار ها،دانش آموز ها،کلاس ها و... .تعدادی از دانش آموز ها با سرعت به من برخورد می کردند،اما من دیگر چیزی نمی فهمیدم!بر روی شیشه ی در،خودم را دیدم.با یک لباس جدید؛دامن سفید و کله سفید!انگار برای بودن در مدرسه آماده بودم.همینطور که محو این اتفاق شده بودم،لرزشی بر روی دستم احساس کردم،دستم را بالا آوردم.ساعت مربعی شکلی روی مچ دستم بود و شمارش معکوس عدد ۱۶۸ را با رنگ قرمز نشان می داد.+این دیگه چی بود؟+تا خواستم کمی به این ساعت فکر کنم،صدای آشنایی به گوشم رسید.برگشتم و در را نگاه کردم.چهار پسر با شور و هیجان وارد راهرو شدند.یکی از آنها می گفت:«دیشب شب ما نبود وگرنه برده بودیم»دیگری گفت:«بهونه نیارید!نمی تونید حریف من بشید!»خودشان بودند!مایک،ویل،داستین و لوکاس!می خواستم سمتشان بروم و چیزی بگویم اما پاهایم قفل شده بود.ناگهان به ذهنم رسید:«یعنی،من همه رو میتونم ببینم؟»به محض تمام شدن جملهم،صدایی از بیرون شنیدم.مثل همان صدایی که موقع آمدن به اینجا شنیدم،با هیجان و البته استرس به بیرون از راهرو رفتم تا دلیل صدا را بفهمم!
🥞ادامه دارد...
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_نازی
- ۴۰
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط