{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز
🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ³ : پارت³
تلوزیون روشن بود و من با یک پفک هندی روی مبل لم داده بودم و پتویی روی خود داشتم مانند همیشه داشتم استرنجر تینگز را برای باز هزارم میدیدم و دستی روی موهای پریشان و فرم کشیدم و لبخندی روی صورتم نشست فیلم به همان جایی رسید که مکس و ال دست در دست هم در پاساژ درحال خرید بودند و بعد به پایان سریال فکر کردم تا از گوشیم صدا زینگ آمد گوشی ام را برداشتم و دیدم نازی پیام گذاشته عکسی با شیر کاکائو و استرنجر اینگز که زیرش نوشته بود کاش ماهم توی هاوکینز بودیم و هر روز برایمان اتفاقات عجیبی می افتاد لبخندی بزرگ به صورتم نشست و برایش نوشتم کاش:)
گوشی را خاموش کردم و روی مبل گذاشتم و به بقیه سریال نگاه کردم اما ناگهان برق ها رفت اما این عادی بود اینجا ایران است و برق رفتن هم عادی ولی دوباره برق ها آمد و فیلم شروع شد اما برق فقط داشت خاموش و روشن میشد و این بسیار عجیب بود و تنها صدایی که از تلوزیون میشنیدم صدای خنده ال و مکس بود چراغ ها سرعت گفتن و خانه فقط روشن و خاموش میشد
+مامان!!!!بابا!!!ماهان!!!!(نام برادرم)
اما صدای هیچ کسی نبود برق ها کامل قطع شد و من مانند بید میلرزیدم یعنی چه اتفاقی افتاده؟؟ناگهان تلوزیو روشن شد و ویل ظاهر شد
_باران با من بیا(صدای عجیب و آرام)
دستش از درون تلوزیون بیرون آمد و دستم را محکم گرفت
+ویلل!!!تو منو از کجا میشناسی
صدایی ناهنجار آمد و بسیار ترسناک و ویل دستم را کشید و انگار من به درون تلوزیون رفتم
+کمککککک
اما کسی صدایم را نمیشنوید پس چشمانم را بستم اما محکم از آسمان به زمین افتادم و داد زدم. چشمانم را باز کردم و چیزی را که دیدم را باور نمیکردم مدرسه هاوکینز جلوی من است و صدای کودکان از درون ان میاید نگاهی به لباس های خودم کردم و لباس های راحتی ام به لباس مورد علاقه ام تغیر کرده بود
+چه اتفاقی افتاده؟؟پشتم را نگاه کردم و دیدم در خانه ام پشت سرم است اما با خود گفتم باران دیوونه شدی!!!قراره ویل زو ببینی یا ال رو اصلا اگه اونهارو هم نبینی اینجا هاوکینزه و با خانه ام خداحافظی کردم و به سمت مدرسه دویدم و در مدرسه باز شد و من به درون مدرسه رفتم. من در مدرسه هاوکینز بودم باورم نمیشد و جیغی کشیدم و گفتم: ویل دارم میاممم و ناگهان تمام بچه ها به من خیره شدن
+ببخشید!
دستم حالت لرزشی گرفت دست سمت راستم دستم را جلو آوردم و دیدم یک ساعت مربعی عجیب که میلرزید و زمان شماره معکوس آن ۱۶۸ بود که این عدد با رنگ قرمز خونینی نشان داده شده بود
+این چیه؟؟
سعی کردم ساعت را از ذستم در بیاورم اما نمیشد
وارد راهرو مدرسه شدم و پاهایم همانجا قفل شد استیو داشت از راهرو ردمیشد استیو گفت:
_سلام خانوم زیبا اهل این مدرسه ای آخه تاحالا دختری به زیبایی شما ندیدم
+اس.... استیو؟؟؟
_شما منو از کجا میشناسید
+خیلی خفنی
بعد دستم را جلوی دهانم گرفتم و خندیدم بعد یه دختره با لباس صورتی اومد همون دختر قلدره که فصل اول با استیو دوست بود
_هعی دختره اجازه نداری با استیو حذف بزنیا اوههه استیو بیا بریم
دست استیو را گرفت و کشید
🥞ادامه دارد....
#رمان
#استرنجر_تینگز
#از_زبان_باران
دیدگاه ها (۰)

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴ : پارت ⁴...

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ² : پارت ²...

🔦𝑺𝒆𝒗𝒆𝒏 𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒊𝒏 𝑯𝒂𝒘𝒌𝒊𝒏𝒔 : هفت روز در هاوکینز 🍪𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹ : پارت ¹...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط