.
.
در کوله پشتی من
پاسی از شب،
به یک روزعادت را قدم زدن
خستگی را از چشمانم می خارانم
و از پنجره ی دنیایم
به صدای نورانی سقوط فرشتگان دلتنگ آسمان گوش می دهم.
ریسمان بیداری نفس های آخرش است
و ریزگردهای خیال هم بر مژه هایم سنگینی می کند.
در منگنه ی خیال می نشینم
و غرق در فلسفه ی بودن یا نبودن
تو را می بینم:
موهایت را شانه میزنی
و در انعکاس زیباییت
روی آینه
ها می کنی و می نویسی :
تردید ؟!
حسام_معینی
در کوله پشتی من
پاسی از شب،
به یک روزعادت را قدم زدن
خستگی را از چشمانم می خارانم
و از پنجره ی دنیایم
به صدای نورانی سقوط فرشتگان دلتنگ آسمان گوش می دهم.
ریسمان بیداری نفس های آخرش است
و ریزگردهای خیال هم بر مژه هایم سنگینی می کند.
در منگنه ی خیال می نشینم
و غرق در فلسفه ی بودن یا نبودن
تو را می بینم:
موهایت را شانه میزنی
و در انعکاس زیباییت
روی آینه
ها می کنی و می نویسی :
تردید ؟!
حسام_معینی
- ۱.۲k
- ۱۷ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط