{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت2

پارت2
رمان سرنوشت خاکستری

روزهای بعد، مدرسه برای جونگ‌کوک تبدیل به میدان جنگ شد. 
هر بار که قدم در راهرو می‌گذاشت، انگار نفس‌ها در سینه‌ها حبس می‌شد؛ همه منتظر بودند ببینند امروز تهیونگ چه بلایی سر تازه‌وارد می‌آورد.

***

صبح یکشنبه، وقتی جونگ‌کوک در کمدش را باز کرد، با صحنه‌ای روبه‌رو شد که مشت‌هایش ناخودآگاه گره شد. 
کتاب‌هایش تکه‌تکه شده بود. 
دفترهایش پاره، و لباس اضافه‌اش روی زمین افتاده بود.

صدای خنده‌های آرام چند پسر در پشت سرش پیچید. 
یکی گفت: 
«می‌دونی تهیونگ از این کارها خوشش میاد… مخصوصاً وقتی قربانی واکنش نشون نمیده.»

جونگ‌کوک چیزی نگفت. فقط نفس عمیقی کشید و خم شد تا وسایلش را جمع کند. 
اما صدای قدم‌های سنگینی در راهرو باعث شد دستش در هوا بایستد.

تهیونگ.

قدم‌هایش آرام، اما پرقدرت بود. 
دو نفر از افرادش پشت سرش مثل سایه حرکت می‌کردند.

او بدون اینکه به کسی نگاه کند، به سمت جونگ‌کوک آمد. 
ایستاد. 
خم شد و یک تکه ورق پارهٔ دفتر را با نوک کفشش عقب زد.

«کسی بهت نگفته اینجا جایی برای امثال تو نیست؟»

جونگ‌کوک ساکت ماند. 
تهیونگ سرش را کمی کج کرد.

«گنگ شدی؟ حرف بزن.»

جونگ‌کوک بالاخره نگاهش کرد. 
با لحنی آرام اما محکم گفت: 
«می‌تونستم بفهمم مشکل چیه… اگه می‌گفتی.»

چشم‌های تهیونگ لحظه‌ای تیره شد. 
نه از عصبانیت؛ از چیزی بین تعجب و… ناراحتی.

اما خیلی سریع ناپدید شد.

تهیونگ لبخند سردی زد و با پشت دست، دفتر پاره را به سینهٔ جونگ‌کوک کوبید.

«مشکل تویی. همین کافیه؟»

دانش‌آموزان اطراف ساکت شده بودند. همه منتظر ادامهٔ نمایش بودند.

تهیونگ مکث کرد. 
سپس به دو نفر از افرادش اشاره کرد.

«کیفشو بیارید.»

آن‌ها کیف جونگ‌کوک را از دستش کشیدند. 
تهیونگ زیپش را باز کرد، نگاهی داخلش انداخت و یک پاکت کوچک بیرون آورد.

پاکت نازکی که جونگ‌کوک با دستمزد کار شبانه‌اش پول کمی در آن گذاشته بود… برای خرید کتاب.

تهیونگ پاکت را بالا گرفت.

«این همه پول… برای یک روز کار؟»

بقیه پسرها خندیدند.

جونگ‌کوک جلو رفت تا پاکت را پس بگیرد، اما تهیونگ دستش را عقب کشید.

«نه. اول باید بفهمم چه‌جوری جرات کردی سر راه من ظاهر بشی.»

جونگ‌کوک زیر لب گفت: 
«من کاری به تو ندارم.»

تهیونگ نزدیک‌تر شد؛ آن‌قدر که نفس‌هایشان قاطی شد.

«ولی من دارم.»

آن لحظه، چیزی در صورت تهیونگ برق زد—نه خشم… یک نوع درد پنهان. 
انگار جونگ‌کوک ناخواسته زخمی را لمس کرده باشد.

تهیونگ سریع صورتش را جمع کرد، گویی می‌خواست احساسش را پنهان کند. 
پاکت پول را در مشت فشرد… و به آرامی آن را پاره کرد.

اسکناس‌ها مثل برگ پاییزی روی زمین ریختند.

جونگ‌کوک انگار ضربه خورده باشد. 
خم شد تا پول‌های پخش‌شده را جمع کند… اما تهیونگ با کفشش جلوی دست او را گرفت.

«ولش کن. اینجا همون جاییه که باید باشی.»

جونگ‌کوک دندان‌هایش را روی هم فشار داد. 
اما سرش را بلند نکرد.

تهیونگ مکثی کرد؛ شاید انتظار داشت جونگ‌کوک واکنش شدیدی نشان بدهد. 
اما وقتی ندید…

خشمی عجیب در چهره‌اش نشست. 
نه خشم به جونگ‌کوک—خشم به خودش.

با قدمی تند برگشت و دور شد. 
افرادش پشت سرش دویدند.

همه رفتند. 
فقط جونگ‌کوک ماند و اسکناس‌های مچاله‌شده‌ای که از عرق انگشتانش خیس شده بود.

او نفسش را آهسته بیرون داد. 
زمزمه کرد:

«چرا… من؟»

بی‌آنکه بداند، این سوال دقیقاً همان چیزی بود که تهیونگ هم از خودش می‌پرسید.

سوالی که قرار بود آیندهٔ هر دوی آن‌ها را تغییر دهد.

شرایط پارت بعد
۱۵ لایک
دیدگاه ها (۱)

پارت 1رمان سرنوشت خاکستریصبحی خاکستری بود؛ از آن صبح‌هایی که...

fake. tehkookفصل پنجم: پنهان‌کاریاما دنیای آنها فقط خودشان ن...

پیشت اومدم...۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط